
بخشش همه چیز است.زیستن در این دنیای پر رمز و راز،با انسان هایی که هرکدام به نحوی درگیر سختی و مشقت هستند با طرز فکرهای منحصر به فرد،با عکس العمل هایی که بستگی به موقعیت و شرایط زندگی آن ها دارد، و نه به ذات آن ها،به خودی خود، کار را برای برقراری ارتباط و شاد بودن و گرفتن حس رضایت و خوشحالی سخت
می کند چه رسد به اینکه درک و بخششی هم نباشد و حقی برای دیگران قائل نشویم.
دلیل اینکه سخت می شود ناراحت نبود،سخت می شود بخشید،سخت می شود رابطه هایی عمیق و سرشار از عشق را تجربه کرد،به نظر عدم درکی است که در بین من و امثال من وجود دارد.
اما عدم درک به تنهایی تمام ماجرا نیست،اینکه عدم درک از کجا می آید می تواند گره گشا باشد نه صرفا خود کلمه ی «درک و عدم درک».
به نظرم عدم درک،که همیشه همراه زندگیم بوده است،از قضاوت هایی نشأت می گیرد که در مورد رفتارهای آدم های اطرافمان کرده ام و کرده ایم؛
بدون اینکه به موضوع مهم و حیاتی، در مورد شرایط فرد مقابل،موقعیتی که در آن گرفتار است مانند:فقر،بیماری،حادثه،درگیری با شخص یا اشخاص،عدم تمرکز و هزاران مثال دیگر،فکر کرده باشیم.
خودمان را در جایگاه آن ها قرار نداده ایم تا بتوانیم طرف مقابل را درک کنیم.
فکر می کنیم هرکس که با ما رفتار بدی کرده است و با ما به درستی صحبت نکرده است،آدمی است با ذاتی کثیف با درجه ی شعور پایین یا درجه ی شعور صفر.آدمی است که فرهنگ ندارد،آدمی است که درست تربیت نشده است(بدون اینکه از تربیت کنندگان اطلاعاتی داشته باشیم که در صورت داشتن اطلاعات هم قابل اتکا نیست)،
آدمی است که احترام را متوجه نمیشود،آدمی است که قدر خوبی هایمان را نمیداند و بازهم هزاران مثال دیگر؛تمام این قضاوت ها را من در قبال تک به تک افرادی که با آن ها ارتباط دور و نزدیک داشته ام و کسانی که حتی ارتباطی با آن ها برقرار نکرده ام، داشته ام.
و همیشه به خودم افتخار می کردم که من انسان خوب و مهربانی هستم و اگر ناراحت و اجتماع گریز شده ام به خاطر همه ی انسان هایی است که مانند من ذات خوب و مهربانی ندارند!
در روابط عاشقانه اوضاع به مراتب بدتر و نگران کننده تر شد.هیچگاه به اینکه طرف مقابل می تواند یک روز احساس ناراحتی داشته باشد،یک روز می تواند فقط در فکر خودش، به دنیای درونش فکر کند،
یک روز می تواند قدرت انتخاب داشته باشد و به من بگوید خسته شدم از تو و رفتارت،
یک روز می تواند عشق بورزد ولو به دروغ و تظاهر به عشقی راستین،و باز هم هزاران مثال دیگر؛
بله، به هیچکدام فکر نکرده ام هرچه بوده را برای خودم میخواستم و بس.
دوست داشتن و عشق را فقط با معیاری که خودم درست می پنداشتم سنجیده ام. بدون اینکه به موقعیت فرد مقابل و چالش هایی که دارد و چالش هایی که ندارد فکر کنم.
بدون اینکه حقی برای او قائل شوم که انسان می تواند در یک ثانیه همه چیز را کناربگذارد،چون که انسان است،ربات نیست،دل دارد،ذهن دارد،قدرت تصمیم گیری دارد،حتی اگر تصمیم به نفع خودش هم نباشد.
بله احتمالا قول و قرار هایی وجود داشته که دلم به آن ها قرص باشد،اما باز هم نمی توانم قضاوتی داشته باشم و اگر هم قضاوتی داشته باشم دلیل بر خوبی من،خوش قولی من،مهربان بودن من،با شعور بودن من نمی تواند باشد،چون من در جایگاه او نیستم و در شرایط او نیستم و اگر بودم از کجا معلوم که من رفتار بهتری می توانستم داشته باشم.
تنها می توانم قول دهم تمام تلاشم را می کنم که رفتاری مناسب داشته باشم اما قول نمی دهم که به قولم عمل خواهم کرد.
مواردی که نوشتم درست یا غلط ندارد؛
فقط میخواستم به بخشش برسم به عشقی که در بخشش است به لذتی که در بخشش است و در پیش داوری نیست.(در پیش داوری،بدون درک طرف مقابل،فقط خودمان را خوب میبینیم و کمی باعث خوشحالیمان می شود که ما انسان خوب ماجرا هستیم).
بخشش همه چیز است.
به نظرم بخشش،غول آخر آرامش و بزرگی و از خود گذشتگی است.
از زمانی که در برخورد با اطرافیانم،تا حدودی سعی کردم که ببخشم و قضاوت نکنم و مشکلاتشان را درک کنم،انگار عشقی(آرامش درونی) را تجربه میکنم که هیچگاه نتوانستم تجربه کنم.
در بخشش، دوست داشتنی وجود دارد که نمی توان آن را توضیح داد و فقط باید بخشید تا به آن رسید.
کار سختی است بالاخره آدمی احساس دارد،خُرد می شود،نابود می شود،درد میکشد،اما هنگام قضاوت هم درد میکشیم و هیچوقت خوشحال نیستیم و همیشه یک چیزی در دلمان هست که خودمان هم نمیدانیم چیست .
بخشش، همه ی عشق نداشته،همه ی حس رضایتی که نداشتیم،همه ی حس خوبی که به دیگران نداشتیم،همه و همه را به ما باز می گرداند.حداقل تجربه ی من چنین بود با تمام تنهایی که داشتم عشق به من بازگشت.زیرا قضاوت را تمام که نه،اما کم کردم.
چرا نباید طرف مقابل را ببخشم؟چون همه ی زندگیم را از من گرفته است؟چون همه ی باورهایم را نابود کرده است؟اصلا چه چیزی با بخشش به من می رسد که ارزشش را داشته باشد و ببخشم؟با بخشش مانند خدا، یا به عبارتی خود خدا می شویم.(بحثم دینی نیست،خدای هرکسی ظاهری متفاوت دارد.)
همه ما این جمله را شنیده ایم که میگویند:«خدا بخشنده و مهربان است»پس می توانی خدا باشی اگر بخشنده باشی با همه ی سختی ها و دردهایی که متحمل شده ای.و چه کسی و چه چیزی و چه عشقی، بزرگ تر،پاک تر و مهربان تر از خدا؟
ما همه ی تقصیر ها را بر گردن دیگری می اندازیم.نمی توانیم بد یا اشتباه بودن رفتارمان را بپذیریم.از خودمان و عقایدمان بت ساخته ایم و هر رفتاری که در چهارچوب عقایدمان نباشد را بد می نامیم.
هرگز،حتی در خلوت خود،با خودمان رو راست نبوده و نیستیم و نمی گوییم شاید آن شخص که رفتار بدی داشته است،خود من بودم و سعی هم نمیکنیم که خود را اصلاح کنیم.
دلیلش هم به نظر واضح است،اگر اشتباهی هم مرتکب شده ایم نمیتوانیم بپذیریم چرا که همیشه معیار دوست داشتن،عشق ورزیدن،رفتار مناسب و... را با متر و معیار خود می سنجیم و علاقه ای نداریم که دیگری را درک کنیم و ببخشیم زیرا باورهایمان و اعتقاداتمان را که با آن ها ازدواج کرده ایم فرو می ریزند.

ما جرأت پذیرش اشتباهاتمان را نداریم.
حتی قدرت آن را نداریم که خودمان را ببخشیم و درک کنیم چه رسد به دیگری.