
دلگرمی میتونه همون لبخندای کوچیکی باشه که یهو از راه میرسن.
مثل بارون تو اوج گرمای بندرعباس، قهوه میون خستگی ، یا وقتی که یه بچه بهت میگه دوست داره.
شاید این دله منه که بند چیزای کوچیک واسه شادیه، ولی خب خیلی وقتا همین رشته های کوچیک شدن طناب واسه نجاتم.
نجات از انبوه رنجها و ناکامیها، نمیدونم چرا یه وقتایی یادمون میره ما آدمیم، با همه خوب و بدایی که تجربه می کنیم. لحظه شادی یه جوری میگذره که یهو به خودت میای می بینی نیست. ولی اثرش تا مدتها باهات باقی میمونه.
آخ از اون لحظه رنج که چشمات خیره میشه به ساعت و گذر زمان بس میشینه رو شونه هات که با بریدن امونت بمونه و نره. ولی خب بازم چون میگذرد غمی نیست و همین گذر دلگرمیه برای آدمایی که واسه خوشحالی دنبال بینگ بنگ نیستن...