
یه جوری افتادم تو هول ولای جمع کردن آهنگایی که باهاشون خاطره دارم، که انگاری آلزایمر پشت دره و من تنها ترین زنِ زمین. کسی چه میدونه شاید این شلوغی که همیشه هست و دائما ازش شاکیم خوابِ خوشی که هنوز ازش بیدار نشدم. همین روزایی که با ذوق دیدن مامان از خواب بیدار میشم و فکرم میره تا سفیدی موهای بابا. نمیدونم این از خاصیت بزرگسالی یا چی اما چند وقتیه به این فکر می کنم چرا یه عکس خوب از مامان و بابا ندارم؟ چرا همیشه اونقدر درون خودم غرق بودم که چشمام فقط رنج گذشته رو میدید و حالا افتادم به جمع کردن آهنگایی که یه روزی باهاشون عاشقی کردم، همون وقتایی که خندیدن راحت تر بود و دل آدما از چشماشون پیدا بود. دستی برای هرز رفتن نبود، هرچی دست بود واسه گرفتن زیر بغلت و بلند کردنت از زمین بود. و خب از ترس تنهایی و آلزایمر پشت در حول جمع کردن آهنگ و گرفتن عکس از مامان و بابا نمیشدیم...