
حقیقتا واژهای سنگین است. یقینا بعد از اینکه این متن تمام شود کتوکولم حسابی درد میکند. سرپنجه شدن با این واژه دلوجگر شیر میخواهد. و چقدر هم این زورآزمایی را دوست دارم.
اما... اما بگذار کوچکش کنم. دست خودم است. این یَل پرزور را کوچک میکنم. اندارهای که در مشت جا شود. اندازه یک الماس شاید. و میگیرمش در دست و وارسیاش میکنم. چندباری کف دستم بالا و پایینش میندازم و خوب نگاهش میکنم. این نوع نگاه من احتمالا زیادی غیرعادی باشد اما چه کنم که غیرعادی بودنم برای خودم عادی شده. برای بعضی اطرافیانم هم.
باری، التماس، این واژه دوست داشتنی. آری، گفتم که غیرعادی است. من دوستش دارم. چرا که از جایی نگاهش میکنم، از زاویهای نگاهش میکنم که دوستداشتنی به نظر میرسد. در دنیای من، حتی دوستنداشتنیترین چیزها را هم میشود جایی، زاویهای برایشان پیدا کرد که از آنجا دوستداشتنی به نظر برسند.
کارم است. خوشم میآید. دوست ندارم مثل بقیه باشم و نیستم. این را پای خودستایی یا خودشیفتگی و این چیزها نگذارید. اگر بگذارید هم به هرحال من همینم. کسی که التماس را دوست میدارد.
نه آن التماس به خلقالله را برای اموری چون لقمه درشتتر و چربتر و فلان و بمان. نه، التماس را زشت نکنیم. آن التماسی را میگویم که از سر استیصال است. آنجا که گوشهی دلت جایی گیر میکند و جر میخورد. و تو یکهو به خود میآیی و دستت را میگذاری زیر دلِ جر خورده؛ آنطور که زیر یک کیسهی چرمی جر خورده پر از خاکِ طلا میگذاری و چشمانت دارند میبینند ریختن طلاها را و دارند التماس میکنند که بس است، لعنتی بس است. نریز. جمع کن خودت را. از سر استیصال به دلت التماس میکنی . این التماس را دوست دارم.
و همینطور التماس دل را به چشمها. که ولم کن، نگاهم نکن، اگر نمیتوانی ببینی التماس میکنم آنطرف را نگاه کن. سرزنشم نکن. بگذار بریزم. اصلا میخواهم این پارگی پیش برود، گوش تا گوش شود. میخواهم سبک شوم. دل بدهم به این ریختن و از کف دادن هرانچه که دارم.
دل است دیگر. به تیزی نگاهی، چمیدانم، نگاه باشد یا چیزی دیگر، به یک چیز تیز و بُرندهای گیر کرده و جر خورده، دارد خالی میشود. و این خالی شدن این سبک شدن این ریزش خاک طلا یکجورهایی به او حال میدهد و نمیخواهد جلویش گرفته شود. نمیدانم چه در کلهاش میگذرد، اگر دل هم کله داشته باشد. مثلا که بگوید مرا جر میدهی؟ پس حالا هرچه که دارم را میریزم همینجا، هرچه اندوختهام را همهی طلاهایم را از همین جر خوردگی میریزم و خلاص. آهان، این مجال سبک شدن و خلاص شدن به او حال میدهد. اینکه خودش را خالی کند، سبک کند و بعد بنشیند و تکیه بدهد به دیوار کنار همان تیزی و بگوید دیدی؟ و یک هوووف هم حتما بگوید و الخ.
باری، این التماس دل را دوست دارم. زیبا میبینمش. حقیقتا هم زیباست، نیست؟
همهاش زیباست. حتی آنجا که مغز التماس میکند به دل، به چشمها؛ که لعنتیها چه مرگتان شده؟! یک کاری کنید. همهاش رفت، همهاش ریخت! ای چشمها مگر کور شدهاید؟
این التماس آمیخته با استیصال مغز را دوست دارم.
و در مقابل التماس چشمها به مغز، که مگر نمیبینی کاری از دستم ساخته نیست؟ مگر خیرهسری این دل صاحبمردهی جر خورده را نمیبینی که چطور خودش را ول کرده؟ مگر تو مغز نیستی؟ مگر فرمان را تو به دست نداری؟ لعنتی تدبیری بیندیش!
لاکردار این التماس هم قشنگ است.
از این دست التماسهای دوست داشتنی زیاد است. کافیست از جای درستی به آن نگاه کرد.
خدا میداند که در این بین، هیچکدام کاری از پیش نمیبرند. هیچکدام برندهی این بازیِ عجیبوغریب نمیشوند، جز نیروی گرانش زمین! که دارد محتویات دل را از آن موضع جر خورده از تیزی، میکشد بیرون!
همین
اسفندماه ۴۰۱