ویرگول
ورودثبت نام
صادق ستوده‌نیا
صادق ستوده‌نیاخودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...
صادق ستوده‌نیا
صادق ستوده‌نیا
خواندن ۴ دقیقه·۹ ماه پیش

بی‌مایه‌ی زرق‌وبرق‌دار، پُرمایه‌ی بی‌تکلف


بلاخره بعد از گذشت یک هفته خود را نشاندم پای کار. گمانم ایده‌ی اولیه انقدر برایم هیجان‌انگیز بود که کمالگراییم را تحریک کرد. به هر حال اینجا هستم. و شروع می‌کنم. تا چه پیش آید.
کتابی که در قفسه خاک می‌خورد. چه دارد بگوید؟ چرا خاک می‌خورد؟ در کدام قفسه است؟ خانه‌ای که اصلا نمی‌دانند کتاب چیست؟ یا جایی که هرروز کتاب‌های متعددی خوانده می‌شود؟
از کج‌سلیقگی و کج‌فرهنگی صاحب قفسه است؟ یا نویسنده‌ی ناشیِ کتاب بارِ این مهجوری را به دوش کاغذهای بی‌گناه این کتاب نهاده است؟
ذهن تحلیلگرم را از برق می‌کشم. نمی‌خواهم هی سوال بپرسم. تنها یکی از این احتمالات را در نظر می‌گیرم.
نمی‌دانم. مگر فقط من هستم که برای یک جفت چشم له‌له می‌زنم؟ لابد دیگران نیز هستند. و نه یک جفت چشم برای تماشا. من تعامل را دوست دارم. وگرنه چشم برای تماشا که تا دل‌تان بخواهد هست.
روزهایی شده که در خود فرو رفته‌ام. عقلم قد نداده که مقصر کیست. من هم دل دارم. من هم نیاز دارم محتوای سینه‌ام را برای کسی رو کنم. چرا آدم‌ها اینقدر سطحی‌بین شده‌اند؟ چطور ممکن است با نگاه به ظاهرم، آن هم همین مقدار اندکی که پیداست رد شوند و پشت سرشان را نیز نگاه نکنند؟ عجیب نیست که زرق‌وبرق این همه پرطرفدار شده است؟
مشکل یا یکی از مشکل‌ها اینجاست که من اهل دورانِ پیشین هستم. آن دوره که ارزش‌ها را زرق‌وبرق نه، بلکه محتوا تعیین می‌کرد. شاید جزو آخرین بازماندگان آن دوره باشم. از آن‌ها که آن دوره را دیده‌اند و گرفتار این عصر جدید شده‌اند. می‌دانید، درد دارد. رد شلاق نگاه قضاوتگر مردمان درد دارد. هیچ تفاوتی ندارد به زبان چه می‌گویند و چه بهانه‌ها میاورند. این‌ها بنده‌ی تجمل‌اند. درد دارد بدانی چه درون سینه پنهان داری و چطور باب طبع است، اما مهجور مانده‌ای. گوشه‌ی قفسه خاک می‌خوری و شاهدی که چطور پوچ‌ها و سطحی‌های سمّی جولان می‌دهند.
چه توقعی دارید؟ سینه‌ام را شرحه شرحه کنم؟ چوب حراج به‌دست بگیرم؟ من برای این کارها ساخته نشده‌ام. برای چه کاری ساخته شده‌ام؟ خلوت. برای خلوتی با چاشنیِ تفکر، نقد، در جهت وارستگی. برای اینکه دعوتی باشم به دنیای اندیشه‌های آزاد.
حالا که صحبتش شد و حرف زدم، راه برای افکار تازه نیز گشوده شد. راستی درد دارد؟ یا این غرولندها واکنشی به مهجوری‌ست؟ درد که ندارد. چیزی از محتوای من اینجا این گوشه‌ی قفسه با هرچقدر خاک رویم باشد، کم نمی‌شود. آنچه درد دارد گمانم بودن در دستان و زیر نگاه کسانی‌ست که تنها به تماشا آمده‌اند. آنچه درد دارد حیف شدن است. ورق ورق شدن بدون خوانده شدن، خوانده شدن بدون فهمیده شدن، این‌هاست که درد دارد.
شاید هم به وقت تجربه دریابم برای من هیچ دردی وجود ندارد. از درون که پر باشی، به غنای درون که رسیده باشی دیگر درد معنایش را از دست می‌دهد. می‌نشینم، بدون گلایه، با اعتماد به شعور هستی، تا اینکه زمان خوانده‌شدن من نیز سر برسد. و اگر نرسید؟ چه کسی ضرر کرده؟

قبل از اینکه بنویسم قرار گذاشتم تا حرف‌های کتاب با آدمی مهجور یکی باشد. همان چند سطر ابتدا فهمیدم خیال خام است. آدمی دردش می‌گیرد. آدمی ممکن است بیشتر و بیشتر در قفسه‌اش فرو رود. و هم اینکه برعکس، آدمی می‌تواند تغییر کند، و هم بر پیرامونش تغییر اعمال کند. می‌تواند خودش را فریاد بزند. می‌تواند شروع‌کننده‌ی تعامل باشد. می‌تواند هم نباشد. عده‌ای بنا به هر دلیلی ممکن است نتوانند. ممکن است دستی آشکار یا پنهان گلوی ایشان را گرفته باشد. ممکن است در پستو، و نه در قفسه پنهان‌شان کرده باشند؛ آن‌ها که خود را صاحب‌اختیار می‌دانند و خوی جلّادی دارند. و صدها احتمال دردناک دیگر...
آری آدمی کتاب نیست. آدمی درد می‌کشد.


پی‌نوشت: بد نیست اضافه کنیم که این‌روزها ارائه‌ی چشمگیر چه برای کالا یا خدمات و چه برای آدم‌ها به یک مهارت مهم تبدیل شده است. همان کتاب را که درنظر بگیریم، ظاهر شیک و ترغیب‌کننده داشتن از واجبات است. نمی‌توان منکر این قضیه شد. همچنین برای آدم‌ها، هرکسی بخصوص در فضای کسب‌وکار باید مهارت ارائه‌ی خود را داشته باشد. بتواند هنر و مزیتش را معرفی کند طوری که به اصطلاح دهان‌پرکن باشد.

با این حال، اگر چاپلوسی و پاچه‌خواری و هوچی‌گری و از این دست اقدامات مسموم به عرصه رقابت وارد شود و با استقبال مواجه شود، آیا یک ارائه‌ی با نجابت و شرافت شانس پیروزی دارد؟

همه چیز به همان استقبال عموم برمی‌گردد. درست مثل محتواهای اینستاگرامی، این ذائقه‌ی عموم است که نقش پررنگی دارد. من و شما و دیگران باید نسبت به خرج‌ کردن توجه و استقبال خود آگاه باشیم. مبادا باعث میدان دادن به بی‌مایه‌ها و از میدان به در کردن پرمایه‌ها شویم؟

کتابنویسندگیجامعهروانشناسی
۹
۵
صادق ستوده‌نیا
صادق ستوده‌نیا
خودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید