ویرگول
ورودثبت نام
صادق ستوده‌نیا
صادق ستوده‌نیاخودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...
صادق ستوده‌نیا
صادق ستوده‌نیا
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

هم‌دارها... هم‌دل، هم‌درد، هم‌راه، هم...

می‌گویند آدم‌های هم‌فرکانس جذبِ هم می‌شوند. یعنی همدیگر را پیدا می‌کنند یا سر راه هم قرار می‌گیرند. نمیدانم دقیقا منظور از این هم‌فرکانس همین چیزهایی‌ست که می‌گویند یا نه. قانون جذب و ارتعاش را می‌گویم.
اهمیتی ندارد و مورد بحث من نیز نیست. من می‌گویم آدم‌های هم‌درد هم سر راه یکدیگر قرار می‌گیرند. شاید این قضیه برای خیلی از ترکیب‌های پیشوند "هم" صادق باشد. هم‌دردها، هم‌دل‌ها، هم‌زبان‌ها، هم‌رنگ‌ها، و و و.
چرا و چطورش بماند برای اهلش. می‌خواهم از بعدش بگویم. قشنگی‌ها از بعد از پیدا شدن و سر راه هم سبز شدن شروع می‌شوند‌.
آری، سبز شدن. همانگونه که گل. مگر نه اینکه یک گل که سر راهت سبز می‌شود تو را به توقف وامی‌دارد؟ مگر صبر نمی‌کنی؟ خم نمی‌شوی تا ببویی‌اش؟ لمسش نمی‌کنی؟ زیبایی‌اش را و احساسی که درونت زنده می‌کند را مزه نمی‌کنی؟
از این جهت این هم‌دارها نیز سبز شدنی هستند. حالا هم‌درد یا هم‌دل یا هم‌زبان یا هرکدام دیگر. سبز شدن از یکهویی بودن می‌آید. علاوه بر وجوه مشترکش با گل، همین که یکهویی می‌بینی کسی هست که نبوده و اما حالا هست و می‌فهمد، انگار که سبز شده. انگار که جایی آن میان روییده است. در آن دشت فراخ یا تنگ سینه‌ات، آنجا که اگر بنا باشد از خودم را بگویم، تا فرسنگ‌ها اگرچه سبز است اما خالی‌ست. همانطور که گل‌ و سبزه‌های بهاری یک دشت برفی بعد از زمستان را عرض چندروز سبز می‌کنند.
خصلت سبز شدن و روییدن، ریشه دواندن است. هم‌دارها از این جهت است که در هم ریشه می‌دوانند، حتی اگر همه‌ی آن توقف، تنها چند لحظه باشد، همان چند لحظه که در مسیرت جایی برای یک گل زیبا صبر می‌کنی و می‌بویی و لذت میبری از وجودش.
آری حتی اگر چند لحظه باشد، اما همان چند لحظه ریشه دارد. در تمام جان و تنت می‌دود. خاک زمستانیِ آن دشت را زنده می‌کند؛ بهاری می‌کند. و حتی اگر بعد از چند لحظه توقف برای همیشه رفت، جای پای‌ش آنجا می‌ماند.
باری اینگونه است و جز این نیست‌. مگر در این شلوغ‌بازار و هیاهویی که دارد چقدر محتمل است که یک هم‌دار پیدا شود. حالا هم‌درد یا همدل یا هرچه. و فقط این نایاب بودن نیست که قیمتی‌اش می‌کند؛ ارزشش از ژرفای دریای واژه‌هایی‌ست که دست به دست می‌کنید. واژه‌هایی سوای آن حرف‌های سطحیِ روزانه. در یک جایی که هرکسی راه بدان ندارد، به غایت عمیق، امن، گرم، که نبض و ضرب‌آهنگ قلب آنجا وضوح دارد و لمس شدنی‌ست.
آری ارزشش به عمق واژه‌هاست‌؛ به وسعت دشت و ریشه‌هایی که پنجه در خاکش فرو می‌برند؛ به رد پاهایی که هرکدام جایی از دشت را متبرک می کنند و برای همیشه حک می‌شوند.
و در آن عمق است که هم‌دردها و هم‌دل‌ها دور از سطح و ساکنینش به اشتراک می‌نشینند و از واژه‌ها هرچه که اراده کنند می‌سازند. آنجا دیگر حقیقت عرصه را به مجاز می‌بازد و مجاز با جادو در هم می‌آمیزند. واژه‌ها مرهم می‌شوند. دل‌ها کنار هم زخم‌هاشان را تیمار می‌کنند، مرهم می‌گذارند‌. واژه‌ها، آری واژه‌ها، همه‌کاره‌اند. دستِ تیمارگری می‌شوند روی زخم‌ها، آوایی می‌شوند حامل آرامش، معجونی برای خواب راحت، حتی حجم می‌گیرند، چرا به یک بالشت تبدیل نشوند برای آسوده‌تر آرمیدن؟ چرا به یک تنگ بلور تبدیل نشوند؛ از آن‌ها که شازده‌کوچولو روی گل‌اش می‌گذاشت تا از آن مراقبت کرده باشد؟ اینجا دیگر دنیای مجاز است و کار، کارِ جادوست. در این عمق، جایی که هم‌دل‌ها و هم‌دردها به اشتراک می‌نشینند..

همدلیواژهنویسندگیفرکانسجذب
۱۲
۴
صادق ستوده‌نیا
صادق ستوده‌نیا
خودش را چکه چکه از نوک قلم می‌چکاند. ردی سرخ باقی می‌گذارد؛ مبادا صیاد راه گم کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید