چه هوای گرمی بود امروز. یا نه؟ نبود. به گرمیِ دیروز و روزهای قبل و هفتههای پیشِرو که نبود. دیشب بادهای خوبی میآمد و زهرِ گرمای امروز را پیشپیش گرفت. فراتر از باد بود حتی. امروز دیدم دو سه تا درخت را دراز کرده بود.
ولی احمد به این هوا عادت دارد. به همۀ هواها. سرمای دیماه باشد یا گرمای خرداد، او همیشه با همان یکلا پیراهنِ زردشدهای که چندین سال است صبح تا غروب به تن میکند، پای تنور میایستد. میبایست از او میپرسیدم پیراهنات را آخرین بار کِی شستهای؟ چرا نمیشویی؟ و بعد دیدم با شستوشو کاری درست نمیشود. تنها راهِ نجاتِ آن پیراهن، سوزاندناش بود.
احمد تازه نامزد کرده بود. گرچه شاید اگر حلقهاش را نمیدیدی، حدس میزدی که مجرد است و خیلی هم آدمِ زنگیری نیست.
داخل نانواییاش همهچیز کِدِر بود. لباسهایش را که دیدید، امّا مثلاً سطوحِ مختلفِ داخلِ مغازه هم کِدِر بودند. میزهایی که چیزمیزهای نانوایانه رویشان بود. یا روی صفحۀ کارتخوانها و گوشیها. سطحِ تختۀ گردانِ تنور. همه پر از دانهدانههای ذرّهبینیِ آرد و سبوس. همهجا.
پوستهای صورتشان که تهریشِ پَروپخش و شلختهای داشت. موهای صورتِ احمد به زور تا زیرِ گونه میرسیدند و از آنطرف درازبهدراز تا نزدیکِ پشمهای سینهاش کِش میآمدند. وسطِ کلّهاش را هم که یک بزرگراه کشیده بودند و دو طرف را با شمشاد تزئین کرده بودند. مثلِ آردهای نامنظمی که احمد رو و زیرِ نانها میپاشید.
در میانِ این کِدِریها، در دستِ چپاش حلقۀ نهچندان درخشانی دیده میشد. به هر حال همین حلقه هم در میانِ آن رنگهای گرم و زرد، با آن رنگِ نقرهای و سردش، دلِ آدم را خنک میکرد. قبل از اینکه حلقه را ببینم، تعامل احمد را با خانمها زیرِ نظر گرفته بودم تا بتوانم به وضعیتِ روابطِ عاطفیِ او پی ببرم.
در میانِ زنانی که آنجا بودند، فقط یک نفرشان بود که احمد میتوانست او را بهعنوان سنگِ محکِ تعهدِ خود در نظر بگیرد. آن هم زنِ جوانِ حدوداً سیسالهای که بهش میآمد خانهدار و متاهل باشد. در عینِ حال انتظار نداشتی که ازدواج کرده باشد. امّا نمیتوانست دخترِ خانه و خیلی هم جوان باشد. صورتِ زن گیراییِ خاصّی داشت. نمیشود گفت که زیبا بود. ولی نازیبا هم نبود. دوست میداشتی صورتاش را نگاه کنی. اجزای چهره متناسب و نرم کنارِ هم نشسته بودند و چیزی در ذوق نمیزد. شاید کلمۀ آشنا وصفِ درستی باشد. صورتاش آشنا و مهربان بود. امّا او برخلافِ احمد حلقه به دست نداشت. همین کار را سخت میکرد. ولی همه در آن لحظه میتوانستند حدس بزنند که او ازدواج کرده است. ولو واقعاً هم ازدواج نکرده باشد.
احمد یک بار خطاب به او چیزی گفت و بعد هم نیشاش تا گوشاش باز شد و بعد که زن واکنشِ خاصّی نشان نداد، سریع به حالتِ عادّیِ قبل بازگشت. احمد حلقه در دست داشت ولی مثلِ مجرّدها بود و زن، دستاناش لخت بود و چیزی جز رگهای سبز بر روی آنها دیده نمیشد ولی میتوانستی مطمئن باشی ظهر نهار را با شوهرش خواهد خورد.
احمد مدام یک چیزی را که شبیه به بادبزنِ حصیری بود بر میداشت و از آن بهعنوان جاروی دستیِ کوچکی استفاده میکرد. همۀ سطوح را از دانههای پخششوندۀ آرد و سبوس پاک میکرد. درواقع آنان را میریخت کفِ مغازه. هر نانی که پهن میکرد و هر نانی که پرت میکرد، یک بار همۀ سطوح را جارو میزد. به سرعت و با دقت این کار را میکرد و خب کارش هم جواب میداد. برای مدّتِ کوتاهی میتوانست سطوح را از کِدِری دور کند و کمی صیقل بدهد. ولی هر بار دوباره باید این کار را میکرد. واقعاً که لجِ آدم در میآمد. آن از آن پیراهن و این هم از این سطوحِ کِدِر و گرم.
احمد مشتریمداری بلد نبود. یک یا دو تا نان پرواز میداد به سمت مشتری و یک یا دو تا نان میگذاشت کنار. یک ساعت یا بیشتر من و آن آقایی که به همراهِ پسرکِ بامزّهاش آمده بود، منتظر و روی پا ماندیم. برادرِ بیملاحظۀ احمد چندتا نان سفارش داده بود و کیسهای کنجد و سبزیجات هم به او داده بود تا روی نانهایش بریزد و طعم بگیرد. ولی نانهایی که برای ما میزد، به سفیدیِ کونِ کودکانِ خاورمیانه بود. که یعنی خیلی هم سفید نبود. کِدِر بود. زنِ سیساله از او پرسید کنجد و مخلّفات بیاوریم میزنی؟ احمد گفت آری میزنیم. ولی برای هر نان، دو هزار تومان دستمزد میگیریم! خب حرفِ بسیار عجیبی بود. و سکوتی که پس از این حرف در بینِ مشتریان برقرار شد، از حیرتی عمومی حکایت میکرد.
