دوست داشتنت، نقضِ غایتمندِ غایتمندی بود؛
شورشِ تصادف بر جبرِ ازلی،
آشوبِ نظمی که خود، نظمیست در آشوب.
تو، معمایِ ازلیِ هستی بودی در هیئتِ انسان؛
معادلهای دیوفانتی با بینهایت جواب،
که هر راهحل، خود، سرآغازیست برای پرسشی دیگر.
با تو دریافتم، "من" پنداری بیش نبود؛
بازتابی واهی از خویشتن در آینهی بینهایت،
و آنچه حقیقت دارد، "ما"ییست در استعلا،
وحدتی کثرتگرا، کثرتی وحدتآفرین.
دوست داشتنت، نه زنجیرِ تعلق بود، نه گسستِ رهایی؛
بلکه عبور از ثنویتِ "داشتن/نداشتن"،
رسیدن به ساحلِ بیکرانِ "هستی"،
آنجا که فاعل و مفعول، در هم میآمیزند.
تو، در من تکثیر شدی، من در تو؛
نه انحلالِ خود، که ترفیعِ خویشتن بود،
عروج به مرتبهی "فرا-انسان" نیچهای،
آنگاه که ارادهی معطوف به قدرت، در عشق، فنا میشود.
دوست داشتنت، طنینِ سکوتِ بودا بود در ضمیرم؛
آوایِ "تاتواماسی" در گوشِ جانم،
و من، در این رقصِ سماعِ ابدی،
تمامِ داشتههای وهمیام را،
بر آستانِ نیستی نثار میکنم،
به امیدِ آنکه،
در خلاءِ تهیشدگی،
به آن "امرِ مطلق"،
به "وجودِ صرف"،
به "هستیِ محض"،
ره یابم.