
بانوی زمستان میگوید:امشب شب تولد اوست..امشب میترا به دنیا خواهد آمد.او،میراث ماست.اوست.او،خود خورشید است..
مهرافروز لبخندی زد.نور پیچید،و صدای گریه بچه،فضا را پر کرد.الهه دیگری از آسمان فرستاده شده بود.خورشید،داشت میآمد.شب ایستاد و گذر نکرد،و مهر افروز،فرزندش را در آغوش کشید..سروش آسمانی،ندایی داد.صدا،از دور میآمد،از میان نور:«درود بر عالیجناب سپیدپوش،مهتاب فروزان و درود به بانوی درخشان،مهرافروز بانو..فرزند شما،نواده نور و تاریکی است.میترا،خورشید است.همدم صبح و مونس شب.انعکاسیاست تابنده برای شب های مهتابی..مواظبش باشید،که او،برگزیده اهورا مزداست.اوست که روشن میسازد،اوست که نور میبخشد،شب و صبح تحت گردش اوست..شب ایستاده تا او گذر کند،میبینید؟شب ایستاده تا آمدن بانوی خورشید را ببیند.بانوی نور و امید را..به شما میسپارمش...مواظبش باشید.»
از آنزمان،میلیونها سال نوری میگذرد،اما هنوز که هنوزه،شب در تولد میترا،الهه خورشید،با شنل سیاهِ ستاره بارانش،بر فراز آسمان بلند میایستد،تا گذر خور را بیند.شاید به همین دلیل است،که شب های یلدا ، همیشه طول میکشد..
ما هم به گذر خورشید مینگریم.زمانی که او به دور خود میچرخد و خرامان و شاد،میرود تا جایی را روشن و پر امید سازد،ما به افتخار او انار میخوریم و به یاد آن شب،شعر میخوانیم.ما دور هم جمع میشویم،تا یاد میترا را زنده نگه داریم.ما نیز،میایستیم تا گذرش را،از زیر ملحفه کلفت و گرم و نرم کرسی،ببینیم،کمی حافظ بخوانیم،فالی بگیریم،بخندیم و تا حد انفجار انار و نمک وگلپر بخوریم،و تا صبح بیدار بمانیم.ای بانوی خورشید!بانوی یلدا،که میروی تا دوباره بازگردی،تولد طولانیت مبارک باد...
از تو سپاسگزاریم،که در این عمر کوتاه،تو به ما وقت میدهی،تا دقیقه ای بیشتر،کنار هم باشیم:)))
(خیلی دیرررر کردمممممم ببخشیددددددد
از دو دی هم امتحانام شروع میشننننن🥲قول میدم هر وقت تونستم بیام پیشتوننن)
یلدایتان،مبارک.