ویرگول
ورودثبت نام
سبزک؛-
سبزک؛-به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛ مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)
سبزک؛-
سبزک؛-
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

داستانک:شکلات

‹شکلات›
‹شکلات›

صدای سرد زنانه‌ای از بلندگو به گوش می‌رسد:«ایستگاه پدینگتون..به ایستگاه پدینگتون رسیدیم.مسافران این ایستگاه،لطفا پیاده شوید.ایستگاه بعدی:ایستگاه خیابان کنن.درهای مترو باز می‌شوند.»مترو به طور کامل توقف می‌کند و می‌ایستد.نگاهم به زنی می‌افتد که پالتوی خاکستری بلندی پوشیده و با بچه ای حدودا پنج ساله از مترو خارج می‌شود.نگاه نگرانی دارد و مدام دستش را روی پیشانی بچه می‌کشد.بچه عطسه می‌کند،و من دیگر چیزی نمی‌بینم.زن دور می‌گیرد و از میدان دیدم خارج می‌شود.صدای سرد زن دوباره بلند می‌شود:«در ها بسته می‌شوند.از نزدیک بودن به خط زرد بین در و راهروی مترو اجتناب کنید.»مردی با کت و شلوار قهوه ای،گویی دیرش شده باشد در آخرین لحظه های پیش از اتمام حرف زن،خود را داخل قطار می‌اندازد و کنارم می‌نشیند.نفس‌نفس می‌زند؛حدس می‌زنم از راهروی ورودی تا اینجا دویده باشد.نگاهی به چهره خسته اش می‌اندازم:«ببخشید آقا..حالتون خوبه؟راستش رو بخواید خوب بنظر نمی‌رسید.»به من نگاه می‌کند و لبخندی از سر تشکر می‌زند:«ممنونم دوشیزه.مسئله ای نیست.یک مقدار خسته ام.»سری تکان می‌دهم و دوباره به دیوارهٔ کنار صندلی تکیه می‌دهم.سعی می‌کنم کمی بخوابم اما صدای حرف زدن های مردم داخل مترو نمی‌گذارد.اخمی می‌کنم و کلاهم را روی چشمانم می‌کشم.صدای خش‌خش زرورق خوراکی کنار گوشم بلند می‌شود.فکر می‌کنم مرد صبحانه نخورده است.صدایش در گوشم می‌پیچد:«ببخشید دوشیزه..شکلات میل دارین؟»بلند می‌شوم و صاف می‌نشینم.حواسم نیست کلاهم جلوی چشمانم را گرفته و ناباورانه مدام پلک می‌زنم.صدای خنده اش در فضای مترو طنین انداز می‌شود:«اگه..اگه اجازه بدین..»و آرام کلاه را از روی چشمانم بالا می‌کشد.گونه‌هایم از خجالت سرخ می‌شود:«اوه..ممنونم.»و تکه ای شکلات از دستش می‌گیرم.طعم شکلات در دهانم می‌پیچد و باعث می‌شود لبخند سرخوشانه‌ای بزنم.مرد تکه ای دیگر تعارف می‌کند:«فکر کنم دوست داشتید.من از اینا زیاد دارم..بفرمایید.»دوباره سر تکان می‌دهم و شکلات را از دستش بر می‌دارم.خودش هم تکه ای شکلات می‌خورد و رو به من می‌گوید:«می‌تونم بپرسم..کدوم ایستگاه پیاده می‌شید؟»بعد از فرو دادن شکلات می‌گویم:«حتما..ایستگاه ریچموند.»کمی تعجب می‌کند:«من هم همون جا میرم.پس به گمونم بتونم تا آخر سفر باهاتون شکلات هام رو شریک بشم.»می‌گویم:«حتما.»و تکه ای دیگر می‌خورم.تلفن مرد زنگ می‌خورد:«سلام تئو..چی؟جدی میگی؟حتما.دارم میام.»مرد تلفن را قطع می‌کند و یک شکلات دیگر باز می‌کند.می‌پرسم:«ببخشید که اینو میگم..ولی اتفاقی افتاده؟»لبخند می‌زند:«نه..چیزی نیست.»تا آخر مسیر دیگر حرفی بینمان رد و بدل نمی‌شود.صدای سرد زن،فضا را پر می‌کند:«ایستگاه ریچموند..به ایستگاه ریچموند رسیدیم.مسافران این ایستگاه،لطفا پیاده شوید.ایستگاه بعدی:ایستگاه کنزینگتون.درهای مترو باز می‌شوند.»با مرد از در خارج می‌شویم.مرد دست تکان می‌دهد و می‌گوید:«فعلا،دوشیزه!»لبخند می‌زنم:«خداحافظ ویلی وونکا.»به پهنای صورتش می‌خندد.بعد از آن روز،همیشه همان ساعت سوار قطار شدم،اما آن روز،اولین و آخرین روزی بود،که ویلی وونکایم‌ را،دیدم...

(بالاخرههههه یه داستان که توش هیچکس نمردددد🥹😂)

داستانک
۱۰
۴
سبزک؛-
سبزک؛-
به سراغ من اگر می‌آیید،نرم و آهسته بیایید؛ مبادا که ترک بردارد،چینی نازک تنهایی من:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید