
تهدیگ که میبینم،یادش میافتم.خیلی تهدیگ دوست دارد و همهمان از رسیدن تهدیگها به دستش به هر نحوی جلوگیری میکنیم.به محض اینکه تهدیگ را در آشپزخانه میکشیم توی دیس،بویش را استشمام میکند و همان ثانیه های اول چهار تا نوش جان میکند.
قرمه سبزی که میبینم،یادش میافتم.سلیقه سخت گیرانه اش در پسندیدن طعم قرمه زبانزد همه ماست و نمیتوان انگار کرد همه خانواده در تلاشند در این مسابقه ناگفته و نانوشته مقام اول را برای خود کسب کنند.
برنج دودی که میبینم،یادش میافتم.اولین کسی بود که برایم برنج دودی پخت و با لبخند همیشه شیرینش برایم در بشقاب ریخت،و من با خورشت خوشمزهاش و برنج خوش طعمش خودم را خفه کردم.
ماکارانی رشتهای که میبینم،یادش میافتم.وقتی دوران جنگ ماکارانی پخته بود و با وجود اینکه با مادر و پدرم به دعوت عمهام کباب خورده بودیم،از ماکارونی خوردم.انصافا خوشمزه ترین ماکارانی دنیا بود.
آبگوشت که میبینم،یادشان میافتم.وقتی در آن شرایط نامعلوم،وقت ناهار همهمان در آرامش تمام آبگوشت خوردیم و لذت بردیم.
مینی عطر که میبینم،یادش میافتم.هم وقتی بچه بودم و هم چند ماه پیش،برایم عطر کوچولو آورده بود.باورم نمیشود مادرم بطری عطر اول را وقتی بچه بودم دور انداخت،اما این یکی را همه جا با خودم میبرم و مانع نزدیک شدن دیگران به آن میشوم.
املت که میبینم،یادش میافتم.بهترین املتی که خوردم،و هنوز طعمش زیر زبانم است.«ش.ا.پ»آن را پخت و هنوز که هنوزه مواد اولیه آن را در ذهنم مرور میکنم تا هر وقت دوست داشتم درستش کنم،هرچند هنوز این کار را نکردهام.
لابی ساختمان را که میبینم،یادش میافتم.آن شبی که «ز.م»گفت ظرف را به سرایدار بدهیم و دوان دوان پایین رفتیم و ظرف را تحویلش دادیم.چقدر خندیدیم...
کتاب «گلشن راز» را که میبینم،یادش میافتم.آن موقع که به عنوان هدیه برای «ز.ج» یک نسخه از آن را آورده بود و با شوق تقدیمش میکرد..
نشانه ها زیاد هستند.و نکته این است،هر چیزی که میبینم،یادشان میافتم:)امیدوارم تا همیشه بتوانم ببینمشان،چرا که دیدنشان،همیشه برایم شیرین بوده.
-پاراگراف اول و دوم تقدیم به:ع.پ.س
-پاراگراف سوم و چهارم تقدیم به:ز.م.ن
-پاراگراف پنجم تقدیم به:همه کسانی که آن روز آنجا بودند:)
-پاراگراف ششم تقدیم به:ز.ج.س
-پاراگراف هفتم تقدیم به:ش.ا.پ
-پاراگراف هشتم تقدیم به:د.ن.ق
-پاراگراف نهم تقدیم به:م.ا
و همه این متن تقدیم به همه کسانی که باعث شدند در لحظه،جنگ آسان باشد:)