بخاطر بررسی های اعصاب خرد کن و بسته بودن کامنت ها ترجیح دادم چیزی ننویسم و الانم سعی میکنم از اتفاقات اطراف چیزی نگم، ۹۰ میلیون تحلیل گری که داریم برای این مملکت کافیه😂
بالاخره ساعت ۱:۳۰ شد و میتونستم بیام بیرون! کارفرماساما اجازه میدن پنجشنبه ها کمی زودتر تعطیل بشیم. رفتم کنار سبد دنی و یکمی نوازشش کردم

اونم میو میو میکرد و خواست انگشتم رو لیس بزنه که دستمو کشیدم عقب. دنی گربه میز کناریمه و برای اولین بار آوردش دفتر . دخترام جیغ جیغ کنان دورش میگشتن و قربون صدقه اش میرفتن.
میدویید اینور، اونور، صورتش توی لیوان گیر میکرد و اومد روی میز کنارم و موقع نوشتن با تعجب نگام کرد. بعدم پرید رو پام و رفت جای مورد علاقه اش روی کیس سیستمم و گرفت واسه خودش خوابید.

با بی حوصلهگی داشتم محتوا هایی که نوشتمو تو سایت تنها مشتری باقی مونده بارگزاری میکردم، گاهی هم دنی میومد و با لیس زدن ته خودکارم کمک میکرد فکرم باز شه.
داشتم به حرفای بابام فکر میکردم. شاید راست میگفت، تو این مملکت باید دنبال بقالی ای چیزی بودم، سئو هم شد کار؟
در حین قطعی نت تقریبا همه کارایی که توی یک سال اخیر کرده بودم پرید و کارفرما هم اینو بهونه کرد که برای سومین ماه پیاپی حقوق رو بپیچونه و مال بهمن هم نصفه بده. البته زیاد بهش فشار نمیاوردم، به هر حال روزگار راحتی نیست و فشار بی فایده ست.

به طرز عجیبی همه زدن تو کار کم فروشی و بد فروشی و زشت فروشی. برای بار هفتم اسنپی که گرفتم تا مارو ببره کوه بردمون یه سر کاملا متفاوت ازش که خود بز ام نمیتونه ازش بکشه بالا و اصلا مسدوده. فقط برای اینکه پنج دقیقه زودتر مارو برسونه و بره سراغ مسافرهای بعدی.
جالب تره که همیشه بهشون میگم اشتباه دارید میرید ولی کار خودشون رو میکنن. اندازه ساندویچ مترو هم نصف شده و قیمتش دو برابر.
ولی خب یه پیرمردی رد شد و دید اونجا وسط کویریم با ماشینش مارو برد تا پایین کوه و چیزی هم نگرفت. جز معدود ادمایی با حس و حال خوب بود که تو دو ماه اخیر دیدم.
بعد حدود دو سال تونستم بچه هارو در یک مکان گرد هم بیارم و باهم بریم کوه! اولین بار بود که چادر اجاره میکردم و تجربه باحالی بود. چند بار رگبار زد و این چادر به دادمون رسید.

به طرز عجیبی وقتی نگاه میکردم ساده بود، اما وقتی قرار شد خودم انجامش بدم همه جام به درد اومد و چهار تا مرد جنگی عین جسد دورش افتادیم.

برگشتنی رو به روی دفتر سفر کلاب ماشین کسی که ازش چادر گرفته بودم رو دیدم، اسم صاحب اونجا ولیالله بود و فکر کردم یه جور کار مثلا فانه که کرده. البته مثل اینکه ماشین مال اون نبود اما عوضش دل یه دفتر رو شاد کردم.

کتابی میخوند که راجب جذب سرمایه بود و بهم گفت میخواد یه پلتفرم انلاین راه بندازه که هرکس هرچی دوست داشت اجاره بده و کمیسیونش رو بگیره، از موتور برق و ژنراتور تا حتی وسایلی مثل دوچرخه. فقط توافق با سرمایه گزارها مونده که داشت انجامش میداد.
گپ جالبی باهم زدیم حین چک کردن سلامت چادر، یه پیکسل هم یادگاری گرفتم. وقتی جوون های همسن خودم که با وجود همه چیز برنامه هاشونو پیش میبرن رو میبینم کیف میکنم!
انتقالیم کاملا درست شد اما شروع جنگ همه چیزو فرستاد رو هوا و به طرز عجیبی باید حالا دو برابر پیگیری هایی که کردم تا درستش کنم، میرفتم و میومدم تا لغو اش کنم.
البته از طرفی شهریه عین یه تریلی داره سمتم میاد و واقعا با این وضعیت پرداختی نمیشد بدمش. شروع کردم به بازاریابی تلفنی، بیشتر حکم ازمایش رو داشت که ببینم ارزشش رو داره براش وقت بزارم یا نه.
بین شماره هام یکی بود که تا اسم سئو اومد داد زد:
«سئو؟ چی؟ تو سئو میتونی بکنی تو این شرایط؟»
«بله بله تا حدودی میشه و دسترسی کرال...»
«هیچکس نمیتونه سئو کنههه، من سه تا سایت دارم، همه خرابن، ورودی ندارم، همه جوره صفر شدم، دارم بدبخت...»
هیچی دیگه تبدیل به تراپیست تلفنی شدم و سعی کردم قبل اینکه خودشو بکشه ارومش کنم، چند تا راه حل ساده برای بازاریابی بهش دادم و شماره یکی دو تا اشنا.
«بابا خدا بزرگه مرد انقدر غصه نخور»
از ۱۳ نفر ۷ نفر نمیخواستن و سه نفرم رزومه خواستن، سه نفرم جواب ندادن. بدک نیست، به نظرم ارزش داره روش بیشتر کار کنم.

۵
رمان خونم به شدت افت کرده بود و داشتم از حال میرفتم که یه چنل پیدا کردم و رمان های انگلیسی رو رایگان میزاره، سفارش درخواستی هم قبول میکنه.
رفتم و برده سایه رو پیدا کردم، تو این چند وقتی که نخوندمش نزدیک ۱۵۰ فصل جدید اومد! همه رو یه نفس خوندم و حال روحیم پنج سطح بهتر شد. این رمان منو حدود سه ساله تو همه بالا پایین های زندگی همراهی کرده، البته این روزا به نوعی بهتر مردم داخل رمان رو درک میکنم.

۶
بعد از ۵۰ روز و کلییی تلاش ناموفق بالاخره دوباره برنامه نوشتن و تیک زدنش رو شروع کردم، نوشتن رمان دوباره به جریان افتاد و ژاپنی رو باز یاد گرفتم.
البته گاهی به اهداف ۱۴۰۴ که حتی یکیش هم تیک نخورده نگاهی میکنم.
رمانم رو برای دیپ سیک فرستادم و بهش نمره ۸/۵ از ۱۰ داد، به نظر میرسه این طرح داستانم از قبلی خیلی بهتره! اینو به رمان vilien pov مدیونم ک انقدر داغون و شبیه رمان من بود که فهمیدم باید یه ویرایش اساسی بکنم.
۷
و دیگه همین، چه خبر؟ حالتون چطوره؟ امیدوارم همگی خوب باشید.
یه چنل ایتا هم زدم ولی خب هیچ فعالیت خاصی ندارم، به کسی هم ندادمش، موندم چطوری پیداش کردن🤣
