ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره
تهمتن
تهمتن
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

باس بخوابم

۷
۷

شبا خوابم نمیبره ، آره واقعا نمیتونم بخوابم ، برام وحشتناکه هجوم افکاری که هر کدوم مثل یه تیر میمونن ، فکر میکنم به آینده و گذشته زندگی نکردم و مغزم میپاشه رو زمین ، همش میگم کاش بمیرم بعد یه صدایی میاد «هی پسر شاید راهی باشه !!!» بعد میگم نه ولش کن ، خیلی متنفرم از ایرانی بودن خیلی زیاد خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد ، زندگی اینجا با رویاهام زمین تا آسمون فاصله داره ، اینو وقتی به بعضیا میگن جواب مزخرفشون اینه که «خب درستو بخون مهاجرت کن»میشه دهنتو ببندی آقای عقل کل ، بشینی درد و دل کنی از بخت سیاهت بگی بعد جواب طرفت اینه ، باید یه کاری کنم جدی میگم اینطور نمیشه ، من تو رویاهام یه نویسنده ام که دارم با حقوقم زندگی میکنم ، مثل بوکوفسکی ، یکی که روزا مثل بقیس شبا میشینه تا صبح با سیگار لب دهنش مینویسه ، فحش میده ، برگه پاره میکنه ، بعدم یه ناشر پیدا میشه چاپش میکنه و یه حقوقی بهش میده ، ولی اینجا نمیتونم اینجور باشم ، اینجا باید صبح تا شب مثل آهنگ اینجا تهرانه چشم و گوشتو باز کنی کسی تیغت نزنه ، کتابتو بدی ناشر نصفشو ببره بعد بزنه تو دهنت ، فرق داره اینجا با رویاهام ، من همش فیلمای فرانسوی و آمریکایی میبینم ، تو رویاهام اونطور فکر میکنم اونطور زندگیمو تو ذهنم ترسیم میکنم بعد یهو یه چیزی میخوره تو سرم که «هی پسر اینجا ایرانه میدونی » ، هی یاد آهنگای داداشم هیچکس میوفتم ، خیلی عجیبه ، دیگه خستم میدونی ؟ دیگه ذهنم جواب نمیده ، شدم یه کامپیوتر پیر و خسته که صبح تا شب برگه های مزخرف میده بیرون ، تکراری و همیشگی ، باید راهی باشه ، بهم میگن امید داشته باش ولی ندارم ، هیچی دیگه ندارم ، شبا شعر میگم ، صبحا عین جنازه ها میچرخمو فکر میکنم ، باید یه راهی باشه ، دیروز به خواهرم گفتم کاش بمیرم بعد بهت زده نگام کرد گفت «یا خدا تو که اینو بگی من چی بگم» اره خواهر عزیز قشنگم من باید بمیرم منی که همیشه از زندگی و امید گفتم ، هر بار تو این دیالوگو گفتی در جوابش گفتم «نه زندگی خیلی قشنگه » ولی نه الان دیگه نه .

هنوزم یه رگه هایی میبینم تو زندگی از خوبی و قشنگی ، هنوز افسرده نشدم چون چیزایی هست که حالمو خوب کنه هنوز موسیقی و فیلم و کتاب اثر میکنه ولی نمیدونم حالم خرابه خیلی خراب ، دیگه از فکر به آینده خستم ، خوره ای که از ده سالگی تو مغزم بود که فردا چی میشه ، ده سال دیگه چی میشه.

تا دو سال پیش خیلی ماشینی بود زندگیم ، مثل روبات بودم قشنگ ، عین همه آدما ، درگیر نظام آموزشی و غرق شده تو کتابای درسی ، بعد یهو مثل یه زنداتی فراری کلا از بند و هنه چی گریختم ، شدم شاگرد اولی که رتبش گند شده ، اونی که هنه با تعجب رتبشو تکرار میکنن چون تو ذهنشون ازم یه پزشک بالفطره ساخته بودن بعد میبینن «اوه نه پسر اوضاع خیطه » ، ولی آزادی ، طعم شیرینی داشت مثل انارای زمستون ، چای نباتای موقع مریضی ، قیمه های خوش عطر مامان ، دسرای خواهر طعم خوبی داشت خیلی خوب ، انقدر که تونستم با رویا و فکرش خودمو نکشم ، تنها دلیل اینکه خودمو نکشتم همون مزه آزادی زیر زبونم بود ، همونی که موقع گریختن و رها شدن دبدم ، همون وقتی که خودمو بغل کردم و دیدم چقدر شیشه خورده تو بدنم فرو رفته ، خودمو تکوندم ، بلند شدم و شلا شل راه رفتم ، چقدر قشنگ بود ، چقدر خوب بود ، کاش یه بار دیگه از مرداد تا مهر و از آبان تا دی امسالو تجربه کنم خیلی اوقات شیرینی بود ، اوقات آزادی .

بچه های بله میگفتن «هی تو داخل متنات خیلی متفاوتی تا تو دنیای واقعی » آره راست میگن ، شبا اینجا ، تو دنیای تاریک ذهنم ، قلمو برمیدارمو تازه میشم اونی که باید باشم ، تازه نقاب خنده گشادم می افته ، تازه چشمام باز میشه ، تازه میگم هی پسر خودمم آره خودم ، نمیدونم باید یه کاری کنم ، زندگی همش پر از ضرره ، باید کمتر ضرر کنم ، باید یه بارم آس پیکو بکشم و یه دست بگیرم آره باید دست رو بگیرم

ویرگول انتخاب با خودته یا بزارش یا نه ، برام مهم نیست ، دیگه کاری ندارم … باید برم بخوابم ویرگول جون ، ولی خوابم نمیبره ، باید ببینم مفزم چی پلی میکنه واسه امشب ، یه خواب نرم و راحت ، یه تشک یه تخت یه زندگی آروم ، یه مغز آروم ، یکی که داره تو شب کتاب مینویسه ، کتاب میخونه ، شعر میگه ، آره اون باس من میبودم ، هعیییی

دیگه به هیچ جام نیست راجبم چی فکر میکنن ، دیگه برام هیچ اهمیتی نداره ، دیگه برای نوشتن گلچین نمیکنم ، حروفمو نمیخورم ، که راجبم چی میگن ، دیگه میخوام فقط بنویسم ، فقط همین برام مونده ، واژه ها ، خطا ، جمله ها ، ایده ها ، باید صبح تا شب بنویسم ، همینه باید بنویسم ، کاری که برام مونده .

گود باییییی👋👋👋

پ.ن : یاد هیث لجر فقید و جعفر پناهی عزیز گرامی ❤️🌹

پ.ن۲: ایده اولیه نوشتن این پست ، با خوندن این نوشته به ذهنم رسید ...

۶۴
۵
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید