ویرگول
ورودثبت نام
سارینا مجلل
سارینا مجللگمشده در راه تاریخ
سارینا مجلل
سارینا مجلل
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

دو کلوم حرف حساب

از پارسال وقتی می‌دیدم همه تو ویرگول دلنوشته می‌ذارن دلم می‌خواست منم بذارم، من از ویرگول به عنوان یه دفترچه یادداشت عمومی استفاده می‌کردم(هنوزم می‌کنم) و همه‌ش دوست دارم چیزای تاریخی که می‌دونم و یاد می‌گیرم اینجا به اشتراک بذارم. داشتم تو اکانت خودم می‌‌گشتم که دیدم دوتا پست درست‌وحسابی بیشتر ندارم! همه‌اش تاریخی! انگار سایتی چیزی هستم... الان که دیگه تحت فشارم دلمو زدم به دریا و دارم می‌نویسم. چرا قبلاً نمی‌نوشتم؟ نه اینکه نخوام، مسئله اینه که من کلاً زیاد می‌نویسم حالا هرچی که باشه. با خودم می‌گفتم جا نمی‌شه، کسی نمی‌خونه، ارزش خوندن نداره و این حرفا. ولی الان دیگه مهم نیست؛ کلی نوشته از بچه‌های ویرگول که خوندم فهمیدم چقدر شباهت و تفاوت داریم. در عین حال همه‌شونو درک می‌کردم چون با قلبشون نوشته شده بود. راستش منم عین شماها، دلم بدجوری گرفته. دارم هر کاری می‌کنم تا بلکه عوض شم یا حواسم پرت شه ولی همیشه یه چیزی میاد و گند می‌زنه توش. چند روزیه نمی‌تونم کتابای مورد علاقه‌مو بخونم، دیگه از روزم توی دفترچه نمی‌نویسم یا اگرم می‌نویسم می‌بینم عه، فقط یه صفحه شد که! من که قبلنا ده صفحه می‌نوشتم هم کافی نبود پس الان چی شده؟‌! والا نمی‌دونم.

از اینکه همه‌اش به خودم بگم «بالاخره یه روزی می‌رسه» خسته شدم، آقا پس کِی؟! چرا همه‌اش باید تظاهر کنیم؟ یه عالمه از این چراها که هیچ جوابی هم واسشون نیست. مثل این می‌مونه تو یه لجن‌زاری دست و پا بزنیم، نه اینکه خودمون افتادیم توش بلکه ما رو پرت کردن! بعدشم که بقیه میان می‌بینن می‌گن «خودش خودشو انداخت بابا» واسه همینم دیگه کسی کمک نمی‌کنه.

حتی الان حس می‌کنم خوب ننوشتم، هرچقد به خودم می‌گم ویرگوله، سخت نگیر، بازم یه چیزی نمی‌ذاره. انگار حس می‌کنم چون بقیه عالی می‌نویسن منم باید خوب بنویسم. یه مدت قبول کرده بودم که اینجور نوشتن کار من نیست و بهتره همون پستامو بذارم. ولی این مدت واقعاً دلم خواست که یه اثری هم از این روزا به جا بذارم که بعداً فکر نکنم همیشه وضع گل‌وبلبل بوده، همیشه چیزایی که نوشته نمی‌شن از یاد بقیه می‌رن.

حقیقتاً این بیشترین موقعی بود که می‌خواستم کامنتا باز باشه، حس می‌کنم رو دهن همه‌مون چسب زدن و فقط با انگشت شستمون به هم دیگه لایک نشون می‌دیم. نه حسی، نه خنده‌ای، نه گریه‌ای، اصلاً هیچی.

ولی حداقل تو این روزا، خوشحالم که یه عده هنوز تو ویرگول هستن. از اینکه از این امیدفروشی به اون امیدفروشی برم خسته شدم ولی اینجا، می‌تونی چیزایی که دلت می‌خواد از یکی بشنوی، ببینی... لطفاً بمونید...

1405/2/6

۵۱
۲
سارینا مجلل
سارینا مجلل
گمشده در راه تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید