
میان دشتی ایستاده ام
رو به سوی دامنه ای سبز
بادی که از مخالف میوزد و
در گوش هایم نجوا کنان
از برف خبر میدهد
آسمان آبی و کم ابر است
خورشید دست زیر چانه
نقره های رنگینش را بر سرم میپاشد
من رو به سوی مورچه ای زرد
درباره علت وجود میپرسم
مورچه عرق پیشانی اش را پاک میکند و
بارش را به سوی منزل میکشد
من از سرو میپرسم
صدای شکستن قلنج ساقش
و فریاد شادی برگها
سرو میرقصد و از شادمانی خسته است
به آسمان نگاه میکنم
خورشید سکه ای زرین را بالا می اندازد
فریاد میزنم شیر
و او پشت تنها ابر آسمان میرود
تا دانه های سپید برف از مرخصی بیست روزه اشان
با کیف های بی رنگ
بازگردند
و من بر رویشان پا بگذارم
لانه مورچه مسدود شده است و
او مجبور است تمام بارش را رها کند
تا تنها زنده بماند
اینبار برگ های سرو باز فریاد میزنند
و از سرما به خود میلرزند
پ.ن:موسیقی ::قسمتی از سمفونی شماره ۸۸ از هایدن .