ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

نیمی بز و نیمی انسان

نیمه شبی بود ، از فرط بی خوابگی سر به دشت گذاشتم ؛ مهتابی بالای سر میدرخشید و عجیب بزرگ و پر نور مینمود ؛ اطرافش آسمان سیاه سیاه بود و خبری از دانه های مرواری نبود .
درختان خمیده را میگذراندم ؛ علف های کوتاه ؛ نم برگ ها و دشت بزرگ پهنی که نگاهم را به خود جلب نمود ؛ پشت درختی پناه گرفتم ، سر بالا کردم و به عمق دشت چشم دوختم ؛ محیطی بود سر تاسر سیاه که نور ماه انگار که صحنه نمایشی را روشن کند اواسط آن نور انداخته بود ؛ دور ها هم اندکی پیدا بود؛ درختان کم و قوس سینه تپه ها .
کمی نگریستم و ترسی عجیب مرا فرا گرفت به همین خود را به درخت فشردم .
صدای تند و ضرباهنگ فلوتی از گوش چپم وارد شد ، صدا ابتدا کم اما انگار نزدیک میشد ؛ مهتاب مثل تک چشم نیمرخ ماهی از آن بالا مرا نگاه میکرد تا مقدمه ورود بازیگران چیده شود .
فلوت بلند تر شد ؛ موجودی سرخوش روی دو پا ایستاده بود و آرام وارد صحنه دشت شد ؛ با شوری عجیب مینواخت ؛ صدای سازش به موسیقی پاگانینی میمانست همانطور سریع و همانقدر شکننده ، چشمانم آرام روی او زوم شد ، صحنه ای شگفت بود .
جانداری نیمه بز و نیمه انسان روی دو پا میرقصید و فلوت مینواخت و گله چهار تایی بزها به دنبال صدا راه میرفتند .
موسیقی فلوت آنچنان حیرت آور بود که مرا میخکوب کرده بود ؛ با آنکه سالها عضو کنسرواتوار بودم اما تا به آن لحظه نوایی آنچنان مرا در بر نگرفته بود .
انگشتان کوچک و نیمه انسانیش روی سوراچ های فلوت رژه میرفتند و جای یک فلوت دو تا در دهان مینواخت .
با هر بار چرخش رقصان او چیزی در درونم فرو میریخت ؛ میترسیدم مبادا میان کابوسی باشم و چون باقی کابوس هایم ناگهان آن موجود به دنبالم بدود و مرا تا هنگامه بیدار شدن دنبال کند .
اما به کابوس نمیمانست ؛ واقعیتی بود ، انگار تصویر پیش رویم چیزی معلق میان واقعیت و حقیقت بود ، انگار میخواست نوک تیز کشتی باری ناگهان تصویر مقابلم را بکشافد و اقیانوسی میان دشت ظاهر شود ، انگار نقاشی با مهارت تام آن پرده را کشیده بود .
داشتم نگاه میکردم ؛ موسیقی فلوت تند تر میشد و او همانطور میرقصید و مینواخت ؛ همان وقت بود که او به پشت درخت پیش رویم رفت و من مبهوت او خود را با شتاب به آنطرف درخت کشیدم و باز با نگاهم دنبالش کردم .
یکی از بز های گله به تقلید از او روی دو پا ایستاده بود و نور مهتاب تندتر و پر نور تر به او میتابید ؛ انگار فلوت در تنش رسوخ کرده بود .
برای اول بار چنین حسی را تجربه کردم ؛ ناگهان انگار تمام تنم در انحصار آن تصویر و نوای فلوت شده بود ؛ تمام ذهنم و تمام روحم خالی و لطیف تنها با رقص بز و نوت های فلوت تکان میخورد ؛ انگار همان واقعیت زیرین تصویر که اقیانوسی باشد مرا میان موج های خود در آغوش کشیده بود .
رها بودم و آزاد ؛ دو پایم میلرزید و ترس پس ذهنم عیان بود.
ناگهان به سرم زد چون دیوانه ای به سوی آن موجود بدوم و او را در آغوش کشم ؛ او داشت جلوتر میرفت و آن بز روی دو پا به طرز عجیبی صاف و صاف تر میشد ؛ من همراه آنها حرکت کردم ؛ پشت درختان مثل سوسماری میخزیدم و نیرویی مرا به سوی بز میکشید .
دست آخر از خواب پریدم ؛ سر تا پایم خیس بود و دندان هایم میلرزید از پنجره کناری همان تک چشم ماهی را دیدم که پر نور به من خیره شده بود ؛ انگار مرده بود و بر سیاهی آسمان معلق .

نهایت صحنه : آن موجود چه بود ؛ نه آنکه مریدی بود که با فلوت سحر آمیزش مینواخت و همه را حیران میکرد ؟ و آن چهار بز که تازه از گله پهناور خود فرار کرده بودند ؛ نه آنکه میترسیدند مبادا آب و غذایشان قطع شود ؟ پس از چه بود مگر چه داشت آن نوا که آنها را چنان سحر کرده بود ؟ چوپانانش که بود ؟ مگر نه مردی گند دماغ که نه فلوت میدانست و نه رقص ؛ تنها داد میکشید و سر وقت بز ها را میدوشید و سلاخی میکرد ؛ اما آن موجود از خودشان بود ؛ او همانی بود که والاتر رفته بود ؛ صحنه را شکافته بود ؛ زیر نور مهتاب راه میافت و صحنه تنها برای او بود .

پایان : من دراز کشیدم و خیس عرق دوباره خوابیدم و اینبار تا صبح تنها صحنه ای سیاه دیدم .

نقاشی faun by moonlight از leon spilliaert .

موسیقی از ریچارد واگنر (Ride of the Valkyries )

نورهنرموسیقیزندگی
۱۸
۳
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید