
راه ها و روش های بنیادین زیستن در این برهه های تیره تار بازنگری میشوند باید باز زیستنت را متحول کنی و اینبار هر بار که ذره ای دچار مرض آرامش میشوی اندوهی از پشت کوهی سر میرسد و دامانت را چنگالی می اندازد تا شاید خیال کنی با چیزی تسکین میابی چیزی بیرونی چرا که از بیرون دچار حادثه شده ای , امان از راه های زیستن که مرا بر لبه پرتگاهی معلق گذاشته اند , بگذارید پرتگاه را روشن کنم , آتشی برایم بیورید و مشعل را سوزاننده بر تن نحیفم بچسبانید تا منتهای سیاهی برایتان سیاه شود چون از دیرباز گفته اند تا اندرون سیاهی غوطه نخوری نور را نمیبینی و ما اندرون سیاه تا انتها پیش رفتیم و تنها لجن های دریاچه برایمان روشن شد , میگویم چون , چون مثالی برای حرفهایم ندارم , مثالی برای زیستنم و این کلاف پیچیده سردرگم که هر گاه بیش تر به آن مینگرم صعب تر و تلخ تر میشود , به تسکین بپردازیم , تسکین را در نوشتن یافتم و در عشق , هر دو پشت کردند به من و مرا مجبور به رنجی مضاعف , سپس با آزادی انس گرفتم و در آن غوطه رفتم و پس از آن باز سیاهی بود و سیاهی , در زندگی طناب هایی احاطه ات کردند که خودت خبر نداری , آنها را کندم و در قعر سیاهی با شدتی فزاینده حرکت کردم , هر چه بیش میرفتم طناب های بیشتری میافتم و این شد که خود را در عدم دیدم , عدم هیچ و یافتم هر چیزی که مقابل چشمانم هست نوعی طناب و اسارتی محظ اند که باید جایشان کنم , ابتدا عشق بود و بعد خانه و بعد ارتباطات , و بعد نوشتن ؟ نه در دستم ماند , مشعلم را پیش از شیرجه رها کردم و عشق را در میانه راه , باید پیش میرفتم , خانه را که گفتم یاد آتش افتادم , خانه ام را گرفتند و خود نیز بی آنکه خیالی باشد باز رفتم , زندگی برایم ماده مخدریست اعتیادی کاذب به بیشتر فرورفتن دارم و در این اعتیاد شور شوقی بیش یافته ام که به شکل مضحکی مرا از مرگ ترسانده اند , آری میگویند مرگ حق است و من تایید میکنم اما به دروغ چرا که در اعماقم نمیخوام بمیرم و مرگ چه زیاد و دردناک شده , انگار طاعونی شهر را در خود گرفته است و من که ما بود و حال من شد چون دکترین کلاغ شکل در شهر میگردیم این نوعی خودپسندیست چرا که بعد تر خود را جنازه های روی شهر یافتم و اشتباهم آشکار شد و اینگونه شد که غرور رنگ باخت و اینبار نیز ترس از مرگ موجود بود , باز با ایجاد تواضع اما مرگ برایم غیر قابل هضم بود , مردن و بعد خفتن و این برایم جالب است در زندگی جز درد و کمی شاید منتهی به دردی بیشتر و پس از آن درد هایی که در خیالاتت هست و بعد درد هایی که آزادی بر دوشت سوار میکند, ندیده ام اما مبتلا شده ام , مبتلا به درد و از این جهات میخواهم بمانم ماندن و نمردن و تحمل کابوس زندگی به امیدی واهی و بعد عدم امید و باز خواستار زنده بودن , در ذهنم آزادی قرار دارد اگر داشته باشم انگاه نمیخواهم بمیرم و اما از مرگ بگویم که ابر های سرخ اسمان و غرش پس از آن مرا یاد آور سرخی ها زمین انداخت که گلوله غرش آن بود زمانی که تکرار میشد و ترسی که عیان تر و تردیدی که میگفت نباید ترست آشکار شود , مردمانی غم زده سیاهپوش و همواره افسرده میان آوار ها میرویند و کودکانی که زجه میزنند و جنگ همین میان ذهن و چشم ادامه دارد , و تردیدی ملموس که میان جاده انتخاب تو را سوق میدهد بر افزونی سرخی های آسمان تا زمین , رنج زندگی برایم بیش تر شده و خواسته زنده بودنم هم بیشتر , باید بمانم یا خیالی نداشته باشم از رفتن , شاید مسخره باشد و مضحک که بت زندگی را اینچنین سخت بپرستی و در نهایت بدانی مشتی خاک نصیبت میشود و بر اساس اصل ماده زندگی میمیری اما باز خواستار ادامه ای چون خیال میکنی اینده بهتر است