
دو روز پیش یعنی در تاریخ چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت یحتمل ده شب ، حالم بسیار بد بود ، نه آنکه صرفا غمگین باشم ، ترکیبی بود از پوچی و بی حوصلگی و غم ، بعد در حرکتی عجیب تصویری در ذهنم نقش بست ، من در روز چهارم خرداد ۱۴۰۵ ساعت ده شب تصویر محو شدن زمین در چند ثانیه توسط یک قدرت فضایی در ذهنم نقش بست ، تصور کردم چندین هزار سال تمدن و تاریخ انسانی ، اولین کشف آتش ، اولین ردپای یک نئاندرتال ، غار های چند هزار ساله ، فسیل دایناسور ها ، یخچال های قطبی که هوای چندین ملیون سال پیش در آنها ذخیره شده و جلوتر تمام جنگ های تاریخی از روسیه و فرانسه تا جنگ های جهانی ، تمام آثار ادبی ، از شکسپیر تا چخوف تا هومر و فردوسی ، تمام دغدغه های انسان های امروزی و تمام دغدغه های انسان های پیشین ، حرص و طمع سیاستمداران و همه و همه در چند ثانیه محو میشود ، تصور کنید تمام سرگذشت انسان ، من با این تصویر در شب چهارم خرداد ۱۴۰۵ آنچنان حیرت کردم که تا چند دقیقه ای حالم خوب شد .
در جایی دیدم یک نفر میگفت شامپانزه ها حدودا یک درصد دی ان ای متفاوت با انسان دارند ، شما تصور کنید علت اینکه یک شانپانزه متفکر -که از چنگال روزمرگی به پوچی محض رسیده - نتوانسته آثاری مثل هملت یا ایلیاد یا اتاق شماره شش تولید کند ، فقط یک درصد دی ان ای ناچیز بوده ، مثلا تصور کنید ما انسان ها با یک گونه فضایی ناشناخته همین تفاوت را داشته باشیم ، مانند آن است که یک شانپانزه را از میان جناگل آفریقایی در حالی که داشته نارگیل میخورده و از طبیعت بکر مقابلش لذت میبرده ، برداریم و در مقابل شوپنهاور بگذاریم تا آنها درباره بدبینی به مسئله خیر و شر به مصاحبه بپردازند :
شامپانزه : من تصور میکنم اگر خیر موجود نبود اصلا شر معنا نمیافت پس ایندو باهمند .
شوپنهاور : خواهشا وارد مسائل حاشیه ای نشوید .
بعد شامپانزه جامه میدرید و تمام دوربین ها و دستگاه های ظبط صدا را نابود میکرد و از استودیو میگریخت .
من آنشب یعنی چهارم خرداد ۱۴۰۵ به این مسئله هم فکر کردم البته با کمی تاخیر حدودا حوالی ساعت ۱۰:۱۵ ، یک شامپانزه را تصور کردم با موهای مشکی و بدنی ورزیده ، در حالی که کتاب میخواند و رو به شومینه به دخترش- که او هم مو های فراوان مشکی دارد - شعر نوشتن یاد میدهد ، دخترک پایین روی فرش روی دفتری که شامپانزه برای او از بازار خریده خم میشود و تلاش میکند شعری درباره نزول معنا در زندگی امروزی شامپانزه ها بنویسد ، من این تصویر را تصور میکنم و حالم خوب میشود و کمی میخندم ، من در شب چهارم خرداد۱۴۰۵ ساعت ۱۰:۳۰ شب با تصور یک شانپانزه باهوش میخندم .
خودتان بیشتر تصور کنید شما هم خنده اتان میگیرد ، شامپانزه ای که روی اسب با شمشیری برنده به سوی بخشی از جنگل امازون میدود تا آن را از چنگ شامپانزه های آنجا تصاحب کند ، تصور کنید سر های جدا شده شامپانزه ها در هوا میگردد و در آخر فریاد پیروزی سر میدهند و خانواده های شامپانزه را از خانه ها اسیر میکنند و برده وار به جناگل خود باز میگردانند ، یا شامپانزه دانشمندی را تصور کنید که برق کشف میکند و بعد بابت کشفش جایزه« شانپانزه بل» میگیرد یا شامپانزه دختری که اورانیوم کشف میکند و یا شامپانزه پسری که بمب اتم میسازد تا شامپانزه های یک جزیزه دور افتاده را نابود سازد ، شما هم مانند من شامپانزه ها را تصور کنید و بخندید تا حالتان خوب شود ، شامپانزه های نژاد پرست و شانمپانزه های شامپانزه کش که در بیابان های تگزاس به دنبال شامپانزه های فراری میدوند و بابت کشتن آنها جایزه میگیرند .
حال تصور کنید حقیقتا چنین امکانی وجود دارد که در چند ثانیه محو شویم و خنده های من در شب چهارم خرداد ۱۴۰۵ حوالی ساعت ده اصلا بی معنی نبوده .
پ.ن: عکس پست از یکی از آهنگای گروه بمرانی به نام «دنیای گنده بی رحم خوشگل» برداشته شده .
پ.ن2:آهنگ Requiem اثر موتزارت .