من افسردگی داشتم. حدود یکسال پیش. یکی از بدیهای افسردگی اینه که هیچ وقت نمیفهمی چه زمانی سراغت آمد و کی بالاخره ولت کرد و رفت. روزاها میگذرن و بهتر و بدتر میشی. افسرئگی ترسناکه. حتی بعد از یه سال. من از خودم میترسیدم. اره از خود خود خودم. از تنها گذاشتن خودم با خودم. شبها به خانواده التماس میکردم که من رو با خودم، با فکرام و با نوشتههام تنها نزارن. وقتایی که تنها میشدم، توهم میزدم. آدمهای خیالیی که به جای دوستای خودم باهاشون دوست شده بودم. جالبتر هم بودن. توی خیالات من مرکز توجه بودم. منِ منزوی و کم حرف توی خیالات حرف میزد اما تمامش این نبود. وقتی تنها میشدم؛ فکر میکردم. خیلی زیاد. فکر میکردم و تو دنیای افکارم غرق میشدم و وقتی به خودم میومدم که تیزی تیغ توی دستم فرو میرفت. نوشتنش درست نیست و خوندش هم ولی من باید بگم. من عادت کرده بودم به این تخلیه خشم. همین هم نمیذاشت منِ غیرافسرده برگرده. ساعتها توی مترو مینشستم و آدمهای شاد رو نگاه میکردم. همیشه مینوشتم. از درد، از رنج، از اشک و از مرگ. بعد از اون دوران دیگه ننوشتم. خانوادم از من میترسیدن. نه اینکه به اونا آسب بزنم، نه. از اینکه به خودم آسیب بزنم. روزها انکار می،کردن که این بیماری توی وجودم رخنه کرده و شب ها در آغوششون میخوابیدم تا صبح را ببینم و زنده باشم. افسردگی سخت بود. قرصا تلخ بودن. بیمارستان رفتن نصف شب به خاطر نساختن قرصا هم عذاب آور بود. اما من شکستش دادم.
میدونید بدتر از افسردگی چیه؟ بعدشه. آدم ها عادت کردن من حالم بد باشه. انگار توی مغزشون عادت شده که من حالم بده به جز بعضی وقتا. منِ افسرده اینجوری بود. منِ افسرده در شادترین لحظاتش هم شاد نبود و غم توی سینش حاکم بود. این روز ها تصور همه از من همینه. انگار وقتی میگم خوبم، کسی نمیپذیره که من هم میتونم خوب باشم. کسی نمیپذیره منِ افسرده مرده باشه. باید به آدمها ثابت کنم که خوبم و میدونید دردش کجاست؟ وقتی میخوام ثابت کنم یاد آن روزها میوفتم و بعد دیگه حالم خوب نیست. انگار ادم ها نمیخوان دست از یادآوری اون روزها بردارن. انگار نمیخوان باور کنن اون دوران گذشته و من دیگه نمیخوام به اون دوران فکر کنم. انگار نمیخوان باور کنن حالا من حالم خوبه به جز بعضی وقتا که حالم بده. آدمم دیگه. حق دارم بعضی وقتا غمگین، خشمگین یا مضطرب باشم. اما موضوع پیشفرض ذهن آدمهاست. نمیدونم چیکار باید بکنم تا این پیشفرض با این آدم جدید هماهنگ شه نه آن آدم مردهی یکسال پیش.