ویرگول
ورودثبت نام
HEDIYE.K
HEDIYE.K+ [ دال ]
HEDIYE.K
HEDIYE.K
خواندن ۷ دقیقه·۱ سال پیش

روزمرگی، فحش، تخلیه‌ی افکار و بازم حرف زشت.

بدپیله‌ها! متظاهرها! دروغگوها! مدعی‌ها! جدی نگرفت. به او گفته بودم چیزی نخواهم گفت اما باور نکرد. در مسیر به سکوتم ادامه دادم. در مطب هم همینطور. یکجوری نگاهم میکرد که سگ گرسنه به استخوان نگاه میکند‌. من جوری نگاهش میکردم که آدم به کثافتِ سگ نگاه میکند. با خودم گفتم آنطور زل نزن. اما حوصله نداشتم به زبان بیاورم. و نمیخواستم "میم" بفهمد. گفت به مشکلاتت فکر کن. گفتم اوضاع خوب است. فقط بخاطر تو آمدم. دیدم که دندان بر هم فشرد. درووود بر نگرانی‌هایتان. شاید برایش سوال است که چرا با او اینطور میکنم؟! کاش می‌دانستم. منشی گفت نوبت شماست. دکتر... (اسمش چه بود؟) پرسید: مشکل چیست؟ و از اینکه دید در سکوت تماشایش میکنم شوکه شد. حتما در ذهنش پرسیده پس چرا آمدی؟ واقعا نمیفهمد معنایش چیست؟ مجبورم! اما لعنتی تا آنجا که به خودم مربوط است، نمیخواهم جوابت را بدهم. جدی نگرفت. فقط پرسید کابوس زیاد میبینی، نه؟ شانه بالا انداختم. گفت بیمه‌‌ات قطع شده!!! زدم زیر خنده. او تعجب کرد اما من نه. کاغذ روبه‌رویش را خط‌خطی کرد. گفت آزمایش‌هایت را انجام بده و بازگرد. پوزخند زدم و آمدم بیرون. بله بله..‌. حتما می‌آیم. دیدار به قیامت دکتر عزیز. در مسیر بازگشت به سکوتم ادامه دادم... او تظاهر کرد عصبی نیست. مثلا دارد مرا درک میکند. ای کاش می‌دانست مهربانی‌اش بیشتر آزارم می‌دهد. هدیه! هدیه! هدی! ای گند بگیرد سرتا پای هدیه را. وقتی جوابت را نمیدهم، از عمد است. به او گفتم اسم لعنتی‌ام را تکرار نکن. ناراحت شد. هوف‌. بله. البته که شد. لعنت بر من. پرسید دلت میخواهد کَله‌ام را بِکَنی؟ خندیدم. عذرخواهی کردم. ببخشید. ببخشید. صد بار ببخشید. اما لطفا اینقدر نگو هدیه. اسمم را نگو. گفت باشد. ولی من در هر شرایطی دوستت دارم و رفت... در دلم گفتم نرو. فقط... هیچ. او دیگر رفته بود!
حاضر شدم. رفتیم سر کار. بدترین پروژه‌ایست که میتوانستیم پیدا کنیم. "الف" گفت خودم مجبورت میکنم بروی! سه_ چهار جلسه. بعد تصمیم با خودت است. زدم زیر خنده و جوابش را ندادم. آهنگ جدیده را پلی کردم. به ژاپنی چیزی گفتم و جیغ کشیدم. "عزیزکم" ریسه رفت. "عِین" گفت اوه اوه دختر کمک لازمی. در دلم گفتم پس سیگارت کو؟ مشغول غذای دُنگی شدیم. همه چیز زیادی بدمزه نیست؟ _آره. آره. "عزیزکم" گفت یکی را می‌شناسد کارش خیلی خوب است. گفتم باشد. ولی فقط چون عزیزکم بود. وقتی تنها بشوم شماره‌اش را پاره میکنم و دور میریزم. بجایش فکر کردم حالا که همه‌ی پله‌ها تخریب شده است، چطور برویم آن بالا؟ رفتیم دانشگاه. چقدر خوش گذشت. میان قهقهه‌ها از "نون" پرسیدم بدترین اخلاق من چیست؟ گفت با خودت دشمنی. گفتم این را که ولش کن. دیگر چه؟ گفت همین. و زیادی فکر میکنی. به سکوتم ادامه دادم. سر کلاس هم. و در هرجایی که بودم. که بدجایی بود. خانومه گفت الکی خودتان را در سرما اسیر نکنید. تا بعد از غروب نمی‌آید. پا به فرار گذاشتیم. مگر دیوانه‌ایم در تاریکی توی این جهنم‌دره بمانیم؟‌ "میم" گفت نمیگذارم تنهایی بروی آنجا. اما رفتم. چون چاره‌ای نیست. ولی از خودم پرسیدم... چطور دارد تحملم میکند؟ فردایش، میخواستیم برویم سر کار خراب‌شده‌مان که آن مَرده باز ما را دید. گفت هدیه خانم لباستان کم است. گفتم که چه؟ گفت سرما میخوری. چیزی نگفتم. پرسید مرا نمیشناسی؟ گفتم من خیلی‌ها را نمی‌شناسم. جواب داد: ولی من از خانواده‌ی سرشناسی هستم‌هااا... اها. اها... باشد. "نون" میگفت مردک دلش زن می‌خواهد. سپرده برایش دختر پیدا کنم. گفتم به گور پدرش خندیده. غرق خاک و کثافت شدیم. این خانه ریزش دارد. امن نیست. چرا نمیفهمند؟ نمیفهمند دیگر... پسره با ما لج است؟ باشد. نشانش میدهم لجبازی چه شکلی‌ست! شروع کردیم به رقصیدن. چقدر افتضاح میرقصم. وسط ناکجا‌آباد ما را چه به این کارها. حال داد. اما دردم شروع شد. قرص نداشتم. یخ زدیم. پایم خالی کرد و دستم را بریدم. گفتند هدیه چکار با خودت میکنی؟‌ خب لامصب‌ها ببینید مرا فرستاده‌اید کجا!! تار عنکبوت بستم این بالا. زدیم زیر خنده. گفتم برویم. توروخدا برویم. بقیه‌اش برای بعد. زدیم بیرون. دو قدم راه را گفت ۶۰ تومن. نه بابا؟! آنقدر گفتم‌ نه که با ۳۰ تومن راه افتادیم. سر راه مَرده گفت حجابت! جوابش را ندادم. پس گفت خب بیا برسونمت. لجنِ دو قطبی! با اتوبوس رفتیم و پسرهای وحشی. قرصم. قرصم!!! "عزیزکم" گفت هدیه نفس بکش‌. بچه‌‌بازی می‌کنند. جدی نگیر. اما بعد که پسره چسبید به ما با مشت زدمش. دعوایمان شد. داد زدم یک گَله‌ وحشی هستید. بر قبر پدر و مادرتان. آن دختره خندید و گفت دست‌خوش! خوبش کردی. اما "نون" با وحشت گفت هدیه! هدیه! در دلم گفتم اسمم را نگو. نگو هدیه! اما دیدم که نگرانند. اوضاع بدی بود... یک دختر به ده‌ تا پسر عوضی معلوم است تهش چه میشود. اصلا مرا چه به این کارها. از کِی اینطور شدم!؟ نه... من همیشه همین بودم. پیاده شدیم. اما زهرم را ریختم. زهرهایشان را هم خوردم. هُشششش! سکوت کردم. در ادامه‌ی مسیر به سکوتم ادامه دادم. "عزیزکم" گفت هیچوقت اینگونه ندیده بودمت. زدم زیر خنده: عادت میکنی. "نون" گفت عادی‌ست. این چیزها از پسرها بعید نیست. پرسیدم‌ عادی؟ عادی؟؟؟ چیزهایی یادم آمد که ای کاش یادم‌ نمی‌آمد. قلبم وحشتناک میکوبید. اگر وسط خیابان بالا می‌آوردم چه؟ در دلم گفتم نه عادی نیست. هیچوقت عادی نمیشود... اما به آنها چیزی نگفتم. در کلاس، همگی‌مان خوابیدیم. داشتیم بیهوش می‌شدیم. میخندیدیم و از حال میرفتیم. استاد گفت دارید میمیرید. پاشید بروید.
وقتِ صحبت رسید. اما من غالبا سکوت کردم. نتیجه‌‌ی گفتگوهای کرده و ناکرده‌مان این شد که همه چیز پنیک است. "الف" گفت بپیچیم یک سو؟ گفتم نه..‌. سر تکان داد. باشد باشد. بیاید برای همدیگر متاسف باشیم. پرسید دکتر چه شد؟ کارَت چه؟ آن کوفت و درد و فلان و بهمان چه؟ گفتم دارم رویشان کار میکنم. دروغ هم‌ نگفتم. پسره سر به دیوار می‌کوبید. آخ گوشت‌تلخ. آخرش یک بلایی سر خودمان می‌آورم. "نون" گفت زیادی نچسب نیست؟ _آره. آره. "میم" میگفت بگذار بیایم حالشان را بگیرم. ولی من کمک لازم ندارم. فردایش استاد گفت چرا اینقدر ساکتی؟ من؟ آره تو... خندیدم. گفت فلانی نوبت توست وگرنه میروم سراغ هدیه. گفتم فلانی لطفا! اما آمد سراغم. ریز ریز خندید و گفت هعی... هدیه! هدیه! هدیه! پچ پچ‌ها شروع شد. لعنت به همه‌تان. مثل طوطی اسمم را تکرار نکن. سکوت کردم. دلم می‌خواست بگویم کوفت. اما برای پایان‌نامه کارم گیر است. پس به شوخی‌های چیپ او خندیدم. بعد که رفت. دست از تظاهر برداشتم. "الف" گفت میتوانی پوکر فیس‌تر از این هم باشی؟ در دلم گفتم وقتی بی‌نمک‌اند، چرا که نه؟ اما لبخند زدم و جوابی ندادم. برق رفت و بساط مسخره‌بازی شروع شد. وقتی برق آمد بچه‌ها گفتند هدیه! قیافه‌ات را کنترل کن. چه کار سختی. خندیدند که شل کن بابا. مثلا شل کردم. بعد بحث سفر شد.‌ چه اشتیاقی دارند! اگرچه من هنوز مُردد‌م.
شنبه وقت کارهای قضایی بود. مملکت نیست که. دیوانه‌خانه است. فردا هم باز کارمان لنگِ احمد است. خدا کند آن یکی نباشد. اگر آن مردک را ببینیم اینبار جوابش را میدهم. "میم‌" میگوید هر چه شد فقط مرا خبر کن. ولی اینطور که نمیشود. خودش هزار تا گرفتاری دارد. در ضمن، از عهده‌اش بر می‌‌آیم. "نون" هم می‌گوید به خنده رد کن. ولی تا کِی؟ مگر تا کنون همین کار را نکرده‌ام؟ من آدمِ خندیدن نیستم. آدمِ تظاهر به اینکه این چیزها "عادی" است، نیستم. تهوع گرفته‌ام. به من دست نزنید. اسمم را صدا نکنید. آشغال‌ها. کثافت‌ها. نامردها. برای همینم هست که مغزم دارد می‌ترکد. اما جدی نگرفتند. جدی نگرفت. جدی نگرفت. هیچکس جدی نگرفت. با اینکه جدی بود. تا ابد هم هست...

پ. ن: چقدر پراکنده شد. جدی تا آخرش خوندین؟ عجب همتی. جای قدردانی داره. چندتا مطلب علمی و درست و حسابی آماده کردم ولی بجای پست کردن اونا، یهو هرچی به فکرم میاد مینویسم و منتشر میکنم. به هرحال بعضی روزا حسای متفاوتی داره. منم حساسیتم روی صفحه‌ی ویرگولم کم شده. قبلا خیلی برام مهم بود که حرفای خوب و مهم و تاثیرگذار بزنم. الان فقط هرچی که دلم بخواد مینویسم و نتیجه واسم مهم نیست. البته هنوز نمیدونم این یه پیشرفته یا نه. در ظاهر که بد نیست. پس ما هم به فال نیک میگیریم:)
زندگیروزمرگیتجربهنوشتن
۵۴
۴۲
HEDIYE.K
HEDIYE.K
+ [ دال ]
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید