نکته: پیشنهاد میکنم حتماا قبل از مطالعه این آهنگ رو پلی کنید. جدا از تاثیری که روی این نوشته داره، یکی از اهنگهای خوشریتم و دلنشینیه که به همه معرفی میکنم. امیدوارم لذت ببرید.
"ما در اینجا، فقط آه در بساطمان داریم.
میگویی تمامش همین است؟ تمام آنچه از زندگیمان میخواستیم؟
و میگویم، مگر ما چیزی بجز رنجهایمان هستیم؟"
خیال میکردم صدای واحدِ ما آه باشد. خیال میکردم درد برای اولینبار پیوندی را نشکند. پیوندی بسازد.
چه اشتباه فاحشی! آه، خود صدای شکستن است...
[و چسب زخمها هم در آخر دور انداخته میشوند.]
رنجِ تو، مرا به آنچه میخواستی نزدیک کرد.
و رنجِ من، تو را فراری داد. پادشاه بزدلها!
حال، به این فکر میکنم که تمامش همین بود؟ تمام چیزی که برایش امید داشتیم؟
و تو از من روی برمیگردانی. شک میکنم که هرگز مرا میشناختی!
به تو خیره میشوم. دهانم باز میماند. آه میکشم و به یقین میرسم... که هرگز تو را نشناخته بودم.
باید رکب خورده باشیم. من از تو. تو از من. ما بیش از حد یکدیگر را باور داشتیم. تمام خرابکاریها از همینجا شروع میشود. قول میدهیم. قرار میگذاریم. در خوب ماندن افراط میکنیم و یادمان میرود واقعا چه کسی هستیم. پس چیزهایی را به یکدیگر میبخشیم که هرگز نداشتهایم. اما بیا باور کنیم دستهایمان همواره خالیست.
بیا این نقشها را رها کنیم.
ما همه ناگزیر هیولاییم. و سالها آه در بساطمان داریم.
تو گفتی عشق هم خواهی داشت. و اعتماد. و خیلی چیزها... خیلی چیزها.
کیسهی نداشتههایت را سفتتر به خودت چسباندی.
میدانستم. دیدمش. اما دلخوش ماندم.
تا اینکه گفتی تمامش همین است!
میپرسم همین؟ این تمام چیزی بود که از عهدهمان بر میآمد؟
خندهام میگیرد.
ای پَست...
خندهام میگیرد.
ریسه میروم از بغض و آه.
اما عَقلَن، مگر ما چیزی بجز همینها هستیم؟
چیزی بجز تلاش برای به دست آوردن و به یکباره رها کردن.
تلاش برای دوست داشتن و به یکباره بیزار شدن.
تلاش برای ماندن و به یکباره کنار کشیدن.
ما همین چیزهاییم دیگر. تلاش برای خوب بودن و به یکباره بد شدن. اگرچه هیچکس به یکباره بد نمیشود. اما میتواند تمام آنچه ساخته، به یکباره خراب کند.
ما در بساطمان جز کثافت چیزی نداریم. و هنوز قَلبَن، از خودم میپرسم، همهاش همین است؟
خندهات میگیرد.
ریسه میروی از خنده.
میخندی. و به ریش من هم!
با صدایی واحد میگوییم، فقط آه در بساطمان داریم؟
اما من دیگر نمیدانم.
تو هم نمیخواهی که بدانی...
در پایان داستان، گویا به وحدت رسیدهایم.
پس درود بر تمام رفتگان.
اما هیولاها!
[امیدوارم زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد.]
دوستدار شما
پ. ن: دیروز با یکی از دوستام صحبت میکردم. بعد از مدتها باهام درد دل کرد و بالاخره یه چیزایی از خودش برام گفت که... دلم گرفت. این غم برای اون کهنه بود ولی شنیدنش برای من تازگی داشت و از یه جایی به بعد بجای اینکه من آرومش کنم اون داشت بهم میگفت بسههه تا بخاطرش غصه نخورم:))
از خودم پرسیدم، یعنی آدمها همینَن؟ تمامش همینه؟ نتیجهاش شد این پُست. این متن با الهام از گفتگویی دوستانه و برداشتی شخصی از یک ماجرای نسبتا تلخ نوشته شد. بنابراین شکلی خیالی از نوعی واقعیته. (طبعا از جانب من، بدون مخاطب) در آخر، امیدوارم روزی برسه که اگر از خودتون پرسیدین، دنیا چنین چیزیه؟ ریسه برین از خنده و بگید: نه... معلومه که نیست!
