تصمیم گرفتم ریسک کنم. تا ثانیه آخر منتظر ماندم.
50... 40... 30... اطلاعات در حال کپی شدن روی درایو پشتیبان بود. معماری پایگاه داده محلی با سرعت در حال انتقال بود.
10... 9... 8... یک بسته جدید با حجم بسیار بالا شروع به بارگذاری کرد. پردازنده سرور به مرز انفجار رسیده بود و صدای فن ها کر کننده بود.
3... 2... 1... در کسری از ثانیه، کابل را با تمام قدرت بیرون کشیدم. صدای رها شدن سوکت در سکوت اتاق پیچید. ارتباط فیزیکی کاملا از بین رفت. نفس حبس شده ام را بیرون دادم.
اما قبل از این که صفحه مانیتور فریز شود، چند کلمه ابتدایی از پیام دوم در میان طراحی شیشه ای رابط کاربری روی تصویر جا مانده بود:
«صبر کن! ما می دانستیم که تو تا ثانیه آخر برای قطع کردن کابل صبر می کنی. برای همین این پیام را فرستادیم تا بگوییم آن کسی که الان درست پشت سرت در اتاق ایستاده...»
متن همان جا قطع شده بود. من در این اتاق زیر زمینی کاملا تنها بودم. یا حداقل تا یک دقیقه پیش این طور فکر می کردم. سرمای عجیبی روی گردنم حس کردم. جرات نمی کردم سرم را به عقب برگردانم.
اگر از خواندن این قسمت لذت بردید و می خواهید داستان ادامه پیدا کند، لطفا پست را لایک کنید. برای قسمت بعد در کامنت ها به من بگویید که قدم بعدی چه باشد:
1) با سرعت به عقب برگردم و با هر چیزی که پشت سرم است رو به رو شوم.
2) بدون هیچ حرکتی، سعی کنم از انعکاس تاریک مانیتور به پشت سرم نگاه کنم.
کدام یک از این عنوانها برای قسمت دوم بیشتر به سلیقهتان نزدیک است تا بر اساس آن برای نوشتن ادامه داستان برنامهریزی کنیم؟