بارانِ ملایمی روی شیشه ماشین میلغزید و شهرِ رشت را در آغوش گرفته بود من با کولهباری از دلتنگی برای طعمهای ناب و تجربههای تازه اینجا بودم تا شاید داستانی از این سفر برای خودم بنویسم اولین جایی که دلم خواست به آن سر بزنم قلبِ زنده و پرهیاهوی شهر بود «بازار رشت».
با قدم گذاشتن در بازار انگار وارد دنیایی از رنگها و بوهای طبیعی شدم دستههای انارِ سرخِ خوشرنگ پوستشان براق و دلفریب بود کنارشان تپههایی از گوجههای سبزِ نوبرانه با آن طعمِ ترش و دلچسبشان مرا به یادِ روزهای کودکی انداخت. این ترکیبِ رنگهای شادحسِ خوبی از زندگی و سرزندگی به من داد.

کمی آنطرفتر عطرِ تند و تیزِ سیر فضا را پر کرده بود. ردیفهای منظمِ سیرهای تازه با آن پوستِ سفید و عطرِ نافذشان حسِ اصالت و تازگی را منتقل میکردند کنارشان ذرتهای محلی با برگهای سبزی که هنوز دورشان بود منظرهای دلنشین ساخته بود ناخودآگاه به فکرِ ترکیبِ طعمهای شور شیرین و کمی تند افتادم ذهنم همگام با این همه عطر و طعم، شروع به چرخیدن کرد.

بعد از این تجربهی حسیِ غنی در بازار به سمتِ «میدانِ شهرداری» رفتم

باران کمی شدیدتر شده بود و صدای نمنمِ آن روی سنگفرشِ میدان موسیقیِ دلنشینی بود انعکاسِ چراغهای شهر و ساختمانهای قدیمی و باشکوهِ اطراف روی زمینِ خیس منظرهای رویایی و آرامشبخش ساخته بود معماریِ این بناها حسِ استواری و قدمت را منتقل میکرد و فضایی متفاوت از شلوغیِ بازار ایجاد کرده بود.
اینجا بود که ایدهی داستانی من شکل گرفت. تضادِ بینِ شور و هیجانِ بازار با آن همه رنگ و بو و طعمِ متنوع و آرامشِ عمیقِ میدانِ شهرداری با آن تاریخِ نهفته در معماریاش داستانی را در ذهنم ساخت.
تصمیم گرفتم: قصهی سفرم به رشت را با تمرکز بر این تضادها بنویسم. قصهی قدم زدن در بازاری که انگار تمامِ طعمهای گیلان را در خود جای داده از انارهای سرخِ ترش گرفته تا عطرِ تندِ سیر و شیرینیِ ذرت و بعد رفتن به میدانِ شهرداری جایی که سکوت و شکوهِ معماری فرصتی برای نفس کشیدن و فکر کردن به این تجربهها میدهد. شاید در این داستان بتوانم حسِ خودم را از نوشیدنِ یک چایِ داغ در هوای بارانیِ رشت یا طعمِ یک شیرینیِ محلیِ تازه به خوبی منتقل کنم.