
همیشه میگفت: "همه از این کارها میکنند. نگران نباش، مَسئلهای نیست که بخواهی بزرگش کنی." آخرین بار که این حرف را زد، گفتم دیگر تکرارش نکند. تاب و تحمل این هراسها را ندارم. تحمل آنکه ناگهان از خواب بیدار شوم، در دل کابوس راه بیفتم و آنقدر راه بروم که انگار دنیا به آخر رسیده است. اما او، با آن لبخند تلخ همیشگی اش، قول داد که: "این بار، آخرین بار است." اما باز هم بدون توجه به روح و روانم، مرا در زشتترین حالت ممکن، "مهمان نگاههای آینه" روی دیوارمان کرد. نمیدانم در سرش چه میگذشت، اما هر چه بود، از خوی انسانیاش نمیجوشید. آن روزها، مثل یک چرک مزمن، در خاطرم مانده است. اصلاً مگر ممکن است از یادم برود؟! اگر فراموش میکردم، جای تعجب بود. راستش، آنقدر از عادی بودن ماجرا برایم گفته بود که فکر میکردم همه همین کار را میکنند. حتی در مدرسه برای چند نفر از بچهها تعریف کرده بودم که از تعجب شاخ درآورده بودند. من هم با خوشخیالی تمام فکر میکردم روزی آنها هم مجبور خواهند شد پیش از ازدواج چنین باری را تحمل کنند. اما حالا وقتش نیست که چنین چیزی را تجربه کنند. یادم نمیآید که این تاخت و تازهای جهنمی بر روح و روانم از چه سنی آغاز شد. اما به خوبی به خاطر دارم که چه زمانی متوقف شد. زمانی که دیگر جسمش یاری گر بعضی خواستههایش نبود. وگرنه آنقدر در گوشم نجوا میکرد که بالاجبار خلع سلاح میشدم. برایش از خدا و از جهنم میگفتم، اما او توجهی نمیکرد. سال اول راهنمایی که بودم به قدری فشار این اتفاقات بر قلبم سنگینی می کرد که به پنجره روبه روی خانه مان خیره میشدم و تصور میکردم قرار است ارتشی از شنلپوشها به سراغم بیایند و مرا به جرم خطاهای او به درهای پر از آتش مذاب ببرند.
او از من میپرسید که آیا امشب "حاجتش" را برآورده میکنم یا نه. میگفتم نه، این کارها خوب نیست، چون خدا راضی نیست و اگر بقیه بفهمند چه ؟ اما او انگار پنبه در گوشش کرده بودند. تنها چیزی که به آن فکر نمیکرد روح و روان من بود. و آنقدر "حاجتش" را از من میخواست که با خودم میگفتم نکند او مرا اجیر کرده است .
از من امتناع بود و از او اصرار ....
آخر سر اشک از چشمانم سرازیر میشد و او هر کاری که دلش میخواست انجام میداد، بدون توجه به حال و روز من.
تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، "کام" خودش بود که هر طور شده باید شیرین میماند.
او زور داشت و مرا میترساند. دست به زن هم داشت و به همین خاطر همیشه از او میترسیدم،و همواره آرزو میکردم که هرگز درب خانه به رویش باز نشود.
و من، آن دختر بیپناهی هستم که هر شب آرزو میکردم کاش مرگم سر برسد تا از این ماجرا و سیهروزی خود خلاص شوم. آن زمان گاهی با موسیقی دل خود را مشغول میساختم و گاهی با رویا بافی به دنیای دیگری میگریختم. از بدبختی روزگار دوست چندانی هم نداشتم و در مدرسه، همیشه آخر کلاس مینشستم و همچون دلقک هایی میماندم که از فرط بی مزگی مجبور بود چیزی نگوید تا دستمایه تمسخر دیگران نشود . با اینحال آرزو میکردم کاش جایی بود که میتوانستم با خیال راحت دردهایم را بگویم و یا فریاد بزنم. اما افسوس ، حتی یک نفر هم به داد دلم نمیرسید. اما وای به حال روزی که اشتباهی پیش می آمد. انوقت همه یکصدا مرا مقصر میدانستند. وقتی عمیق فکر میکنم دیگر دلم نمیخواهد چیزی بنویسم. آشفتهتر از آنم که ادامه دهم. اشکهایم جاری میشود و نزدیک است از هم بپاشم. 😭