دیروز دوتا امتحان داشتم. برخلاف این اواخر که تو رابطه بودیم و هیچ انرژیای برای انجام کارهام نداشتم، با وجود گریه درس خوندم و سر امتحانم با تقلب تونستم جمعوجورشون کنم.
نمیخوام کلیشهای حرف بزنما نه! این اواخر انقدر ذهنم درگیر کات کنم یا نکنم؟ چه چیزی این وسط مشکل داره؟ بود که هیچ انرژیای برای خودم نمیموند. و میدونم که این مشکل من بود ولی همیشه منتظر بودم تا بخوام ببینمش و بعد به قیافم سروسامون بدم.
مشکلات زیادی توی این رابطه وجود داشت و پررنگتر شد وقتی که ذهن جفتمون غرق استرس شد و از روزمرگی خارج شد و دیگه نتونستیم اون آدم سابق باقی بمونیم.
اگر شرایط کشور همونطوری که بود ادامه پیدا میکرد، احتمالا باهم فرجهها درس میخوندیم. بهم کادوی ولنتاین میدادیم. باهم میرفتیم واریج و طلوع آفتاب رو میدیدیم و منم تو جشن فارغالتحصیلیش بهش گل میدادم. و بهارم میرفتیم دوباره باغ گیاهشناسی و ایندفعه مطمئن میشدیم بارونو از دست ندیم....
ولی نشد و احتمالا این مشکلات یه زمان دیگه خودشون رو نشون میدادن و شاید اونموقع سختتر میبود همهچیز.
دو روزه شبها از شدت گریه میخوابم. راستش برای پسر قبلی من یکبار هم گریه نکردم.
پریروز وقتی داشتم پرتقال پوست میکندم و رسیدم به سفیدیهاش یادش افتادم و گریه کردم.
دیروز هم وقتی ظرف کاهو از دستم افتاد و نشستم که جمعشون کنم، گریم گرفت.
من عادت دارم هرچندوقت یکبار یه آپدیتی از زندگیم میدم و جلوی وبکم لپتاپم با خودم صحبت میکنم. ویدیوهای ۶ ماه پیش رو نگاه میکردم: واقعا میدرخشیدم و زیبا بودم و به خودم میگفتم یلدا تو قراره تغییرات مثبتی کنی و برات هیجانزدم. i think he is the one
و دیروز حدود ۱:۱۵ با خودم صحبت کردم تا یادم نره و نمیدونستم انقدر قشنگ گریه میکنم.
راستش فکر میکردم اگر کات کنم عقلم رو از دست بدم و موهام رو بزنم. حتی اگر موهام دائما توی دستهاش بود. ولی نه این موها بخشی از هویت من شدن. ولی درمورد چتریهام یکم شک دارم. الان دوست ندارم چتریهام بیان پایین.
به چندنفر که گفتم کات کردم، بهم گفتن که برمیگردین بهم. راستش یک لحظه قلبم ریخت که نه من نمیخوام قاطی این بازیها بشم. ولی آخه شما نمیدونید ما جفتمون آدم کارهای نصفه نیمه نیستیم.
اشتهام کم نشده. سه وعده غذا و میان وعده هم میخورم. ولی نسبت به قبل بیشتر قدر غذا رو میفهمم و مزهمزش میکنم. قبلا تو ذهنم مه بود.
نمیگم منم تو این رابطه درست بودم. وقتی فشار روانی بهم اومد، همهچیز رو انداختهبودم رو دوش رابطم و انتظار داشتم حالم رو بهتر کنه. ولی من ۲۰ درصد چیزی که میخواستم رو هم نگرفتم.
گالریم خالی شده. انگار کلی روز حذف شده. به طرز مشکوکی انگار کم زندگی کردم. وقتی داشتم پیش فاطمه گریه میکردم که هیچ مدرکی ندارم از اینکه اون روزها واقعی بودن و من میخندیدم، فاطمه گفت که نترس من دارمشون تو صفحه چتمون.
یه پروژه مشترک داریم. احتمالا تیایش بشم و تا آخر فارغالتحصیلی جفتمون ممکنه همدیگه رو زیاد ببینیم. ولی فکر نمیکنم خیلی برام سخت باشه. احساس میکنم میتونم نرمال و عادی رفتار کنم.
من حتی توی کات هم هی دارم به آینده فکر میکنم و با فکر آینده، الان رو کوفت خودم میکنم. چون الان اونقدرام حالم خراب نیست ولی فکر کردن به اینکه در آینده قراره عقلم رو از دست بدم من رو میترسونه.
ولی راستش پشیمون نیستم. گفت که ولی یلدا من واقعا دوستت دارم و برگردم عقب هم دوباره باهات آشنا میشم.
راستش من نمیدونم دوباره اینکارو کنم یا نه. ولی پشیمون نیستم. میگم که، یکی به قلبم نشست، به ارتباط بینمون شانس دادم و تلاشمو کردم و لذتم رو هم بردم و حالا میشینم و روبرو میشم با حقیقت و نمیخوام بترسم.
قرار نیست بگم که نه لیاقت همه پسرها اینه که ایگنورشون کنی و بهشون عشق ندی و غیرقابل دسترس باشی. نه! من نمیتونم. من متنفرم از اینکه حتی لحظهای از خودم فاصله بگیرم. من عمیق و زیبا و واقعی و بهاندازه دوست میدارم و بلد نیستم بازی کنم و طولانی قهر بمونم. و به هرکی که به دلم بشینه شانس میدم و بدون ترس از ناراحتی و کات هرجایی ببینم که نه نمیشه و داینامیکمون جواب نمیده، تمومش میکنم و اگر دوباره با آدم جدیدی آشنا شدم و به دلم نشست، دوباره همون یلدای گوله عشق باقی میمونم ولی یادم میمونه که هرچیزیم بشه، صدام رو محکم به گوشش برسونم، از گفتن نظرم نترسم و واقعا خودم در مرکز باشم.
راستش این تایپ پسرها همیشه یکی از فانتزیهای من بودن. اینکه این پسر مرموز درونگرا قراره وقتی احساس امنیت کنه، چجوری رفتار کنه؟ و راستش دیدم و واقعا باحال بود و دوپامین هیتز! ولی نه واقعا مناسب من نیست!
۲۰ سالگی برای همین چیزاست که تو بفهمی چی به دردت میخوره، چه یه رشته، چه استایل و چه آدمها.
بنظرم(برای من اینطوریه و بقیه نظر و دیدگاهشون محترمه و برای خودشون کار میکنه) وقتی کسی رو تو این سن کم میبینم و میگم من میخوام طولانی مدت با این آدم بمونم، این از ترس میاد. آدم نباید بترسه. نباید بترسه از رها کردن و رفتن. من نمیگم به آدمها و خودتون شانس ندین، شاید واقعا جواب داد ولی از یکجایی کاملا مشخصه که هیچجوره مچ نمیشه بشین و اونموقع موندن از ترس محضه. و آدم نباید ترسو باشه. نه؟
و اینکه اصلا نگران نیستم که اینهارو بخونه چون حتی وقتی برای اون بودم هم، اونقدرام راجع بهم کنجکاو نبود. پس نه الانم نیست.