ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

۷ فوریه ۲۰۲۶

سلام

نمی‌دونم دقیق دارم چه احساسی رو پراسس می‌کنم. دقیق نمی‌دونم که دلم چی می‌خواد الان.
از صبح از که از باشگاه اومدم، بدنم کرخته. حدود سه ساعت بین خواب و بیداری بودم. و وقتی از خواب بیدار شدم کرخت بودم بازهم و حوصله نداشتم حتی بایستم.

امروز تو کلاس یوگا (به خودم) گفتم بابا اصلا گور باباتون، من دوست دارم متم رو گوشه بندازم و در تاریک‌ترین و دورترین نقطه ممکن یوگا کنم. اصلا می‌خوام حرکات رو از قصد ادونسد نرم که تعریف نشنوم.
وقتی به خودم به عنوان یک زن کامل و بالغ نگاه می‌کنم، خیلی مشمئز می‌شم که بخوام تو همچین چیزهایی خودم رو اذیتم کنم و به خودم همش گیر بدم که رشد کنم و از محدوده امنم بیام بیرون.
بابا من دو ساله ۷ صبح بیدار می‌شم و یوگا می‌کنم، فکرکنم زیر ۱۰ جلسه کلا کلاسو نرفتم. ولی هردفعه به خودم گیر می‌دم که تو باید بیشتر و بهتر باشی. باید منعطف‌تر و متعادل‌تر از همه آدم‌های اینجا باشی. همش به خودم می‌گم صبح باید لبخند بزنی به همه و سلام بدی و با همه ارتباط بگیری. ولی واقعا از یک‌جایی به بعد نمی‌خوام. یعنی نمی‌شه این زمان توی باشگاه فقط برای خود خودم باشه و انقدر خودم رو فوررس نکنم که چیز دیگری باشم؟

دیروز پریود شدم. منتظر بودم ببینم که چجوری قراره عقلم رو از دست بدم وقتی ایندفعه پریود می‌شم. عقلم رو از دست ندادم خوشبختانه ولی بی‌نهایت گیج و گنگم. اصلا یه مه توی مغزمه و نمی‌فهمم چه احساسی داره اون بالا پراسس می‌شه، درواقع پراسس نمی‌شه.

اونروز آخرین دیتمون، داشتم به اکسم توضیح می‌دادم که من منظورم چیه از اینکه می‌خوام یک زن کامل باشم. فکر نکنم فهمید حرفامو. اصلا از یجایی به بعد بیخیال فهمیدن شد و منم بیخیال توضیح دادن شدم.
یه‌چیزی گفت که یادم نمی‌ره: تو از من می‌خوای من کلا یه آدم دیگه بشم. شاید من آدمی که تو می‌خوای نیستم.
ولی حقیقت اینه که واقعا آدمی نبود که می‌خواستم و این موضوع رو نمی‌پذیرفتم. کلی دست و پا زدم. خودم رو عوض کردم و زجه زدم که تهش بتونم نظریم رو اثبات کنم: هر آدمی می‌تونه عاشق یکی دیگه بشه و کاپل‌ها نیاز نیست اونقدر جادویی شبیه همدیگه باشن.
راستش سخت‌ترین بخشش برای من اینه که، لحظات خوب و قشنگ متعلق به گذشته‌اند و واقعی بودند و وجود داشتند. ولی باید تو گذشته بمونن.
توی اینستا یچیزی دیدم، خانومه می‌گفت که عشق مثل سفر در زمان می‌مونه. یه عطر خاص، بوی پنیر، آسمون و ابرهاش و... تونل می‌زنه و تورو می‌بره دقیقا به اون لحظه با تمام جزئیات.
راستش دیشب داشتم به ماه نگاه می‌کردم. یدفعه خاطرات پریدن و سرم رو پر کردن. راستشو بخواید، من اون‌لحظه، اون شب، فکر می‌کردم که اون قاب، من و اون، دوتا آدم تو اوج جوونی، با شونه‌های معذب و لبخند جدیدی که داشتیم کشفش می‌کردیم، دستی که با ترس دور شونه است، زیر نور قرمز ماه، لب بام و یه آدم غریبه که ازمون عکس می‌گیره، قراره معنای بیشتری داشته‌باشه. فکر نمی‌کردم انقدر کوتاه و راحت تموم شه. فکر می‌کردم که قراره عاشقش شم. فکر می‌کردم که قراره عاشقم شه. فکر می‌کردم معنای بیشتری داشته‌باشه تموم شدنمون.
بیشترین چیزی که اذیتم می‌کنه صدای شکستن شیشه آینده است. شاید بیشترین چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که امتحانا دارن تموم می‌شن و ما به تعطیلی بین دو ترم رسیدیم، ولی خبری از وردیج نیست. چیزی که اذیتم می‌کنه اون باکت‌لیستیه که تیک نخورده. توی ذهنم فلش‌بک می‌خوره، بالا سمت راست صفحه دوم از چپ، قرار بود باهم برقصیم. نشد.

سر همین قلبم یکم سنگینه و ناراحتم. سر اینکه دوست داشتم اون روزهای خوب تا ابد ادامه داشت. بدون اون‌همه فکر و اصطکاک و حقیقت. کاشکی همونا کافی بود.

امروز آهنگ line without a hook رو گوش کردم. این آهنگ من رو تیکه تیکه می‌کنه و هر تیکم رو پرت می‌کنه تو یه گوشه از زمان.

خیلی دوست دارم امشب گریه کنم. ولی هیچ اشکی نمیاد. نقاشی کشیدم به جاش. تو گلوم یه بغضی گیر کرده. دلیل منطقی‌ای ندارم براش ولی ایرادی هم نداره. متنفرم از اینکه فکر کنه من دارم زجر می‌کشم از نبودنش.

خلاصه که من دقیق نمی‌دونم چمه.

دوستیوگا
۹
۲
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید