ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۳ دقیقه·۱۷ روز پیش

عود گل محمدی

امروز برنامه داشتم طلوع خورشید رو ببینم، یوگا کنم و بعد برم دانشگاه.
ولی خواب موندم. خوابم رو یادم نمیاد. خیلی عجیب‌غریب و پیچ‌درپیچ بود. وقت نکردم یوگا کنم و سریع رفتم دانشگاه. تا ساعت ۶ دانشگاه بودم. یکم درس خوندم. یکم برنامه‌ریزی کردم. دوستام رو دیدم.

من از وقتی کات کردم نرفته‌بودم پردیس مرکزی. پردیس مرکزی‌ای که هرروزم رو برای یک ترم با اون توش وقت می‌گذروندم. و چقدر تلخ که توی آخرین‌روز توی فنی پایین باهاش قهر کردم.
امروز رفتم دانشکدمون. رفتم سمت کمد من که روش قفل اون بود و وسایلش رو می‌ذاشت. وسایلش رو خالی کرده‌بود و قفلش سرجاش بود. وضعیت عجیبیه. جفتمون اونقدر دوست نداریم این کتاب رابطمون دوباره باز شه که حتی بهمدیگه پیام نمی‌دیم برای تعیین تکلیف کمد.
دوستم می‌گفت که روابط تو چقدر شبیه خارجیاست. منظورش این بود که وقتی به پسرها می‌گی برو! واقعا می‌رن. اولش هم همه‌چیز منطقیه و آن‌تایم و در دوز کم.
ولی من یک پسر کدی‌ می‌خوام که شده حتی برای یکبار تلاش کنه نظرمو عوض کنه که نرم.
درنهایت احساس می‌کنم این منم که رها شدم. هیچوقت حس نکردم رابطه‌ای رو من تموم کردم. انگار که من همیشه تنها رها می‌شم و همیشه ۸۰ درصد دوست داشته می‌شم و هیچوقت کافی نیستم تا آدم‌ها برام تلاش کنن. انگار که زیادی پررنگ و پرسروصدام و فضای ابراز از بقیه می‌گیرم.
تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که این روح پسر سرمه‌ای ناراحت عمیق رو رها کنم، پسری که تو سه تا آدم مختلف بهش عشق ورزیدم، رها کنم و تموم کنم هرچیزی بینمونه رو.

بلیط پرفورمنس او و دوستانش رو گرفتم. خیلی خوشحالم. از الان دارم به این فکر می‌کنم که لباس چی بپوشم و می‌خوام تا می‌تونم روز و شب آلبوم‌هاشون رو مرور کنم که نکنه یادم بره متنشون رو. می‌خوام زجه بزنم و بخونم و گریه کنم.

سه تا عود اونروز برگشتنی از کوه خریدم. دارچین و گل محمدی و اون‌یکی رو یادم نیست. ولی گل محمدیه خیلی خوشبوئه. دوستش دارم. من از وقتی رفتم کاشان تنهایی، با گل محمدی و گلاب و فرآورده‌هاش آبسسد شدم.

پسر قبلیه تازه یادش افتاده وارد ایموفیز ۱۴ سالگیش بشه. یکم خجالت می‌کشم که الان همه از بیوش می‌فهمن ما باهم کات کردیم. راستش من مرموزتر از اینها بودم که بقیه بخوان درمورد کاتم بفهمن توی دانشکده ولی خب پیش میاد، زندگیه لابد.

راستش پذیرفتم که نمی‌تونم تحصیلی اپلای کنم. پولش نیست. تمرکزم رو گذاشتم رو روش‌های دیگه. یکسری برنامه ریختم برای زندگیم. برای طولانی مدت. اگر دوباره جنگ نشه.
می‌خوام دانشگاه رو کمتر جدی بگیرم و خیلی واقع‌گرایانه رو چیزای دیگه تمرکز کنم.

راستش اصلا دلیل اینکه پاشدم، لپتاپم رو از کیفم درآوردم و شروع کردم نوشتن این بود که یهویی همه‌چیز غیرقابل تحمل بنظر رسید. رو تختم دراز کشیده‌بودم و یهویی احساس کردم که دارم خفه می‌شم. خب یعنی چی که روابط تموم می‌شن؟

درعوض تصمیم گرفتم که فردا طلوع رو ببینم و یوگا کنم. اصلا شاید بعدش باز خوابیدم. ولی می‌خوام طلوع آفتاب رو ببینم.

من خیلی به اشتباهاتم فکر می‌کنم. راستش به خودم تو رابطه قبلیم که نگاه می‌کنم، گاهی واقعا فاجعه بودم. گاهی هم خوب بودم. یکسری وقت‌ها می‌تونستم بگم که ورزش کردم و بیا دنبالم. ولی یکسری وقت‌ها صرفا با سکوت و انتظار، کم‌کم عشقم رو کم می‌کردم و می‌گفتم که ازت ناامید شدم. خیلی بی‌رحمانه است.

خلاصه که پسرها می‌رن. من می‌دونم موندنی نیستند برام حالاحالاها.

امروز بیتا بهم گفت که جدیدا بیشتر مخالفت می‌کنم. جدیدا می‌تونم بگم نمی‌خوام، نمیام، نمی‌خورم.
قبلا برام عذاب الهی بود همه‌چیز. اینکه بگم نه. اینکه خودم رو گول می‌زدم که من اصلا یچیز دیگه رو می‌خوام. و نظر منم مثل بقیه است و انگاری که خودم رو فراموش می‌کردم که صرفا نه نگم.

گل محمدیشروع نوشتنگل
۶۴
۳۲
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید