ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

گیجی و منگی

امروز تولد زهرا بود. صبح خونه موندم و دانشگاه نرفتم. اصلا عادت ندارم خونه بمونم یا بدنم رو تکون ندم. بعد صبحونه دوباره خوابیدم. خواب پسر قبلیه رو دیدم، اذیت نشدم. ولی وقتی داشتم غذا می‌خوردم و موم رفت تو دهنم، یادش افتادم. وقتی داشتم شنا می‌رفتم و به حفره بغل شستم نگاه کردم یادش افتادم. وقتی خیابون‌ زهرااینارو تو شب دیدم، یادش افتادم. وقتی از کنار مترو تربیت مدرس رد شدیم خودم رو دیدم که پیرهن سرمه‌ایش رو پوشیدم، اون کلاهم رو می‌ذاره سرم، بطریم رو می‌ذاره تو کولم، گل‌های داوودیم رو می‌ده دستم، من می‌بوسمش و می‌رم.

امروز داشتم لیستی که با زهرا موقع جنگ نوشتیم رو می‌دیدم. باورم نمی‌شه تو همین زمان کوتاه چندتاشونو واقعا انجام دادم. حس خوبی دارم به خودم که مرداب نیستم. که راکد نیستم.
راستش یکی دیگه از دلایلی که خودم رو دوست دارم اینه که هیچوقت خودم رو محدود نکردم به پولی که تو جیبمه یا چیزهایی که جامعه برام تعریف کردن یا یلدایی که قبلا بودم یا جوری که مامان بابا و زهرا و علیرضا بودن و هستن و چیزهایی که تجربه کردن.

من از خودم متنفر بودم. نمی‌خندیدم که گوشه‌های صورتم گرد نشه. من از خودم حالم بهم می‌خورد و خودم رو رها کرده‌بودم. فکر نمی‌کردم ارزش داشته‌باشم که نیازها و خواسته‌هام رو بگم. گفتن اینکه نارنگیت رو بده به من. گفتن اینکه بیا برای من باش. غیرممکن بنظر می‌رسید. بازهم خوشحالم از اینکه جاری‌ام.

امشب شراب خوردم. گلوم و گوش‌هام گرم شدن، مغزم سبک شد و احساس می‌کردم همه‌چیز قابل حله و من و زندگیم خیلی سبکیم.

الانم که زیر پنجره باز دراز کشیدم و تو تاریکی می‌نویسم و golden brown گوش می‌کنم به یاد اون‌شب نوفل‌لوشاتو و یلدایی که تازه ۲۰ سالش شده‌بود و شب رو داشت کشف می‌کرد.

این‌روزا زیاد استرس می‌گیرم. راستش درمورد موضوعات مختلفی حس بدی دارم. مثلا اینکه چجوری اپلای کنم. اینکه چجوری باید زندگی کنم وقتی همه‌چیز انقدر گرونه. اینکه از پس این ترم برمیام یا نه. اینکه پسر قبلیه من رو چجوری می‌بینه و آیا روزی می‌فهمه که من چرا رفتم، اصلا منو شنید در آخر؟

ولی باز لامصب خیلی زندگی قشنگه.

من عاشق شبم. شب از کل زندگی جداست.
مخصوصا شب‌های تابستون خود عصاره زندگی رو فریاد می‌زنن.

امشب شیشه رو داده‌بودم پایین، the mountain is you گوش کردم، موهام رها بودن تو باد، چشمام رو بسته‌بودم. یک لحظه توی تونل و نور زرد بودم و یک لحظه بعد با یه پلک، تو تاریکی شب و سبزی درخت‌ها بودم و بوی گلای مختلف دماغم رو پر می‌کردن.

حتی اگر اینهمه گند و کثافت تو دنیا وجود داشته‌باشن، بازهم بابام با آهنگ وایب می‌گیره و بامزه است. بازهم مامانم واقعا خوشگله. بازهم علیرضا علیرضای منه. بازهم زهرا رنگیه و بازهم سهیل مهربونه. و درنهایت من یلدا باقی می‌مونم.

راستش من این هفته برای ۴ روز متوالی رفتم پارک لاله. دو روزش قبل و بعد نشست تو موزه هنرهای معاصر بود. یه روزش تنهایی رفتم و به بچه‌ها نگاه کردم و پامو کردم تو اون نهر باریکه. یه روزشم با دوستم و دوست‌پسرش نهار خوردیم و گپ زدیم.
یکم احساس بدی داشتم که این عادت‌های عجیبی که توی ۲۰ سالگی دارم می‌سازم آیا واقعا قشنگن؟ آیا تبدیل به یه دختر پارکی نوجوون شدن ضایع است؟ ولی نمی‌تونم جلوشو بگیرم. هر پارکی، هر طبیعتی از هر نوعی، هر تیکه چمن و درختی من رو مجبور می‌کنن که اونجا باشم و کاری از دستم برنمیاد. چون یلدا اینو می‌خواد و من نمی‌خوام که جلوش رو بگیرم.

یلدا واقعا زاده شده که آزاد باشه. نوع آزادی من اگر اسم داشت، اسمشو می‌ذاشتم یلدا. من رو آزاد بذار! ولی همزمان گرم و نرم و مطمئن باش.


اصلا شاید دلیل اینکه رابطمون انقدر کش پیدا کرد و یهویی دیدیم ۶ ماه شده، بخاطر همین آزادی بود. وگرنه از اول همه‌چیز مشخص بود.
پسر قبلیه رو من کاریش ندارم جدی و خودش هی میاد تو خوابم. تازه تو خواب فاطمه‌ هم رفته‌بود.

امیدوارم غماش سبک شن و یاد بگیره ازشون. امیدوارم رها شه. که یک‌روزی، دختر بعدی، وقتی دنبال این بود که دستای سردش رو براش گرم کنه، گرم کنه براش، بدون مکث، و یک ثانیه هم با نگاه کردن به اطرافش هدر نده.

یکسری چیزها از پسرقبلیه یاد گرفتم که دوست‌هام رو عصبی می‌کنه. مثلا دیگه خیلی موقع تصمیم گرفتن بقیه رو درنظر نمی‌گیرم. خیلی خودمحورتر شدم. از جملاتی مثل من دارم می‌رم. یا من فلان ساعت می‌رم استفاده می‌کنم و دیگه خیلی دوست ندارم بخاطر بقیه برنامه‌هام رو عوض کنم. اگر چیزی رو دوست نداشته‌باشم بخورم، نمی‌خورم و اگر چیزی بخوام که بقیه نمی‌خوان، تنهایی می‌رم می‌خورمش.
کند و آروم‌تر شدم. نهارم رو آروم می‌خورم و وسایلم رو آروم‌آروم جمع می‌کنم و حتی سیم شارژرم رو با چسبش می‌بندم و یکم مرتب‌تر شدم

امروز پنجشنبه بود. از صبح زود رفتم دانشگاه و همه‌کارهام رو انجام دادم. یکی از سال پایینی‌هامون رو دیدم تو کتابخونه. بهم پنکیک داد. تازه بغلمم کرد. آدم‌های گرم و نرم و مهربون رو واقعا دوست دارم.
یک‌چرخی توی دانشگاه زدم. و دوباره یادم افتاد که من چقدر احساس تعلق دارم به این دانشگاه. برام مثل محلمون شده. کلی خاطره با کلی آدم تو جاهای مختلفش دارم.

بهرحال زندگی هرجوری هم باشه من باید زندگی کنم. فردا می‌خوام برم کوه.

زندگیدانشگاهشب
۵۳
۲۰
yaura
yaura
Whatyaldameans@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید