
دوران راهنمایی را در مدرسه ای بسیار بزرگ و عجیب درس خواندم. به این صورت که از در ورودی که وارد میشدی تا آخر مدرسه اگه پیاده میرفتی ده دقیقه ای راه بود، مدرسه دو خوابگاه داشت، یه سالن آمفی تئاتر، یه سالن غذا خوری بزرگ، یه زمین والیبال، یه زمین فوتبال و یک استخر و چند تا آب انبار قدیمی!
اما جالبترین قسمتش، حیاطش بود که بیش از آنکه شبیه حیاط مدرسه باشد، شبیه یک مزرعه بود؛ پر از گلهای آفتابگردان و درختان بلند کاج.
دورانی جالب و پر از خاطره که هنوز هم آرزوی بازگشت به آن روزها را دارم. هر گوشهای از آن مدرسه، روایتی از آن سه سال شیرین کودکانه بود.
در میان آن مزرعه آفتابگردان، در گوشه ای از حیاط آن مدرسه بزرگ، یک مینی بوس آبی رنگ بود، که انگار سالها خراب شده بود و همان گوشه افتاده بود و توان حرکت نداشت؛ این را میشد از چهار تا لاستیک پنچر و پوسیده اش فهمید.
داخلش که میرفتی بوی تند گازوئیل و بوی کهنگی میداد. صندلی هایش پاره و کهنه، اما هنوز نرم و راحت بودند. شیشه هایش گرد و غبار تنهایی این چند سال را به دوش میکشیدند.
آن فقط یک مینی بوس خراب و فرسوده و رها نبود، بلکه قسمتی از خاطرات مدرسه من بود.
زنگ های تفریح با عجله به آن پناه میبردم تا مشق های ننوشته شب قبل را، دور از چشم معلم، بر روی صندلی هایش، در حالی که در کف مینی بوس زانو میزدم بنویسم.
زمانی که موقع امتحان به یک مکان امن و ساکت نیاز داشتم تا دور از هیاهوی بقیه بچه ها بتوانم درس های نخوانده را بخوانم؛ به آن مینی بوس آبی رنگ پناه میبردم.
حتی به خاطر دارم که چگونه آن چند زنگ ریاضی را از ترس تمرینهای حل نکرده، فرار کردم! و از دست معلم و ناظم در پناهگاه آبیرنگم پنهان شدم و تا پایان زنگ، از ترس بیرون نیامدم.
گاهی هم با چند نفر از بچهها آن را تمیز میکردیم و ناهار را به جای سالن بزرگ غذاخوری مدرسه آنجا و در کنار هم میخوردیم.
آن مینیبوس، دیگر فقط یک ماشین فرسوده و خسته نبود؛ بلکه آن پناهگاهی امن و تنها محل آرامش و دنیای کوچک و شاید بزرگ من بود.
کمکم، آن مینیبوس تبدیل به پاتوق ثابت من شد. گویی از همان کودکی، ناخودآگاه در جستجوی یک کنج بودم؛ کنجی که فارغ از تمام دنیا، لحظهای را فقط برای خودم زندگی کنم.
آن مینیبوس، دنیای موازی من بود؛ دلخوشی ساده آن سالهای زندگی، که مدتها حرکت نکرده بود و وارد دنیای زمان نشده بود، گوشه ای مانده بود در ساعت خودش، در دنیای خودش ، و من را هم تا به امروز در خودش نگه داشته بود.
اکنون آن دوران گذشته و من سالهاست که در جستجوی مینیبوسی دیگر هستم؛ تا لحظهای در پناهگاهش آرام بگیرم، ساعتی از ترسهای زندگی پنهان شوم و در سکوتی خیال انگیز ، خودم را بهتر بدانم.
اما انگار آن مینی بوس، آخرین ایستگاه آرامش من بود؛
ایستگاهی که دیگر تکرار نمی شود.