چند روز پیش که داشتم از یه جایی بر میگشتم هوای بهاری، مسیر شبه پارک و البته نبود وسیلهی نقلیه ترغیبم کرد که مسیر رو پیاده طی بکنم و ضمن گوش دادن موزیک از هوای بهاری لذّت ببرم.
همین جوری که داشتم برای خودم میاومدم و به آقای مسنی که روی نیمکت زیر درخت کوچیکی نشسته بود نزدیک میشدم یهو با دستش اوّل به سمت من اشاره کرد تا توّجهم رو جلب کنه بعد با انگشتش جای ساعت مچی روی دست دیگهش رو نشون داد. متوجه شدم که داره ساعت میپرسه. طبق عادت سریع یکی از گوشیهای هندزفری رو از گوشم در آوردم و با نگاه کردن به ساعت مچیم ساعت رو گفتم بهش، ۱۹:۳۰.
ساعت مچی و تبلت هم همیشه ۱۰ دقیقه جلوتر هستن. مثلاً برای اینکه دیر نکنم. دروغ چرا همیشه وقتی ازشون استفاده میکنم یادم هست که اینا ۱۰ دقیقه جلو هستن ولی خب بیتأثیر هم نیست. همون لحظهای هم که داشتم ساعت رو به اون آقا میگفتم یادم بود که ساعت من ۱۰ دقیقه جلو هست ولی خیلی اهمیت ندادم بهش. همینجوری که داشتم از ایشون جدا میشدم داشتم فکر میکردم که «چرا ساعت درست رو بهش نگفتم؟» عوض پیدا کردن جواب شروع کردم به توجیه کردن کارم با این فکر که «چه فرقی داره؟ تازه به نفعش هم هست. هر جایی که میره دیر نمیرسه!» همینجوری که داشتم راه میرفتم و موزیک گوش میدادم ذهنم داشت بین همین سؤال و توجیه سوییچ میکرد یهو به این سؤال به ذهنم اومد که «اگر قرار نبود جایی بره چی؟ اگر ساعت برای اینجا موندنش مهم بوده باشه چی؟ اگر مثلاً قراری داشته و به خیال ۱۹:۳۰ بودن ساعت و نیومدن یارش پاشه بره و یارش بیاد و ببینه ایشون رفته چی؟ آیا میتونم با عذاب وجدان یه عشق بیفرجام به زندگیم ادامه بدم؟»
در طول تمام مدّتی که ذهنم داشت برای تنبیهم انواع احتمالات رو بررسی میکرد متوجه شدم که خیلی دورتر از اونی هستم که بتونم برگردم و جبرانش کنم!!
اون شب شاید توی دفترخاطرات یه آقایی نوشته شده:
روی نیمکت سر کوچه، همونجایی که ۴۰ سال پیش اوّلین بار همدیگه رو دیدیم منتظرت بودم. قول داده بودی اینبار دیگه میای ولی بازم نیومدی. من هنوز دوستت دارم حتی اگر عمرم به ۴۰ سال دیگه برای دوباره دیدنت قد نده.
شاید توی دفتر خاطرات یه خانمی نوشته شده
باورم نمیشه بعد از ۴۰ سال هنوز گناه نکردهی من رو نبخشیدی. باید میفهمدیم که کینهی اون سالها توی دلت کبره بسته. فکر میکردم برخورد دیروزمون اتفاقی و از سر تقدیر بوده. فکر میکردم وقتی جریان اتفاق ۴۰ سال پیش رو برات تعریف کردم حرفم رو باور کردی. ایکاش میفهمیدم بعد از این همه سال برای تلافی کردن خودت رو سر راهم قرار دادی.
و همهی اینها تقصیر منه!! از این به بعد هر اتفاقی بیوفته یاد این موضوع خواهم افتاد و به این فکر خواهم کردم که شاید آه این دو نفر گرفتتم حتی اگر همهی این جریان فقط یه خیالپردازی بوده باشه!
....