
من می روم اما نماند ، جزبحق آدمی
هم گدا هم شاه دارد ،با زروزیورغمی
هی آرزوکردی!! که این وآن راداشتی
شانس یار نبود ، نکرد هرگزباتو آشتی
این زمان هرچه داشتیم، ازما گرفت
نگذاشت هیچ پدرو هیچ، یار و یاوری
برکودکی رحمی نکرد، هی مرا آواره کرد
کودکی رفت وجوانی آمد، بی آه و دَمی
جوانی را گرفت و.پیروفرسوده داد
درد بی درمان داد.تاگشتیم افسرده ای
ای فلک ازمن چه خواهی، راستگو!!
هرچه داشتم دادم.مانده یک نعش تنی
بیا تنهایِ تنهایم، این جان ازمن بگیر
بال سبک ده،تابپَرم، به!! تنهایِ تنهایی
بیا این نفس ازمن بگیرو ،آسوده باش
یک تنه نعش مانده. ، آب و نان و یخی
همه چیزرا دیدم ، درین چندسال گُذری
جنگ ویرانی باندو .. اکنون هم گرانی!!!
دهه پنجاه ندید،هرگز روی خوبِ خوشی
بیا این جانم بگیر،تا شوم آسوده حالی
بیاای (ولی) این قدر ننال ،ز ین زندگانی
همه روزم دعا کن،نه اهل باندم ونه پارتی