ویرگول
ورودثبت نام
▪︎Valli▪︎
▪︎Valli▪︎نویسنده. تمام چیزایی که قرار میگیره برای 17سال به بالاست پیشنهاد میشه اگه زیر17هستید.نخونید بهتره
▪︎Valli▪︎
▪︎Valli▪︎
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

[رمان عشق معکوس]

به سری بخش اول ناول من خوش اومدید .

صدای برخورد.همه شروع کردن به جیغ و هورا کشیدن درحالی که خون روی صورتم رو پاک کردم به مردی نگاه کردم که پخش زمین شده و چشماش سیاهی رفته .آره دوباره بردم!باخودم گفتم.'خواستم از رینگ برم بیرون.نگاهی سنگین رو خودم حس کردم.اه لعنتی حس شتیه دوباره‌‌..

بلافاصله از رینگ بیرون رفتم یه مرد به سمتم اومد "اه لعنتی دوباره این عوضی"

اون مرد کی میتونه باشه ها؟معلومه کسی که همچنين مسابقاتی رو اونم تو همچنین اشغال دونی برگذار میکنه.با پوزخندی بزرگ بهم نگاه می‌کرد و دندونای جلوی طلاش رو نمایان کرد.

پر از غرور بهم نگاه می‌کرد و ابن باعث میشد دندونای طلایی لعنتیش رو ببینم

باچرب زبونی گفت "مثل همیشه قهرمان ما برنده میشه غیر قابل پیش‌بینی نبود"

با بی حوصلگی ژاکتم رو از رو صندلی کنار گوشه برداشتم و پوشیدمش با سردی گفتم"امروز دیگه باهام تماس نگیر"

و بلافاصله از پله ها بالا رفتم . و زیر زمین بیرون اومدم .نور خورشید صورتم رو نوازش کرد و چشمام رو روشن.

گوشیم رو از جیب ژاکتم برداشتم و به صفحه شکستش نگاه میکنم. و روشنش میکنم و به تماس های بی جواب نگاه میکنم.

تماس بی پاسخ از مری حدود یه ساعت پیش▪︎▪︎

و پیام هایی به دنبالش"بهم زنگ بزنی آیزاک "

"دست از لجبازی بردار "

آهی کشیدم و گوشیم رو خاموش کردم و تو جیبم گذاشتم و دستام رو تو جیب ژاکتم کردم به آسمون خاکستری نگاه کردم ."بنظر میاد قراره بارون بباره یا ‌.یه چیزی شبیه برف؟"

یه لحظه یه خاطره رو به یاد آوردم منو پدرم و مادرم وقتی خیلی کوچیک بودم کنار درخت کریسمس.

نمیدونم چرا اون لحظه باید به یادش می‌آوردم..بعد این همه وقت.

"امروز دیگه حقوق گرفتم بد نیس امشب برم یه کبابی بزنم بر بدن بعد چند وقت "

لبخند زدم با خودم و به راهم ادامه دادم.

[رستوران صبحانه و شام رز]

به تابلوی رستوران خیره شدم.و وارد شدم .فضای رستوران قدیمی و آروم بود که حس و حال نوستالژیکی میداد و بوی قهوه تلخ که با بوی شیرینی قاطی شده بود .مشتری های کم ‌مثل همیشه.تقريبا همیشه میام اینجا بنظرتون چرا؟چون راحته؟ نه چون نزدیک ساختمونه.هر از گاهی میام اینجا و نوشیدنی میخورم."چون عاشق نوشیدن ام "

به سمت یه میز خالی رفتم و رو یه صندلی نشستم و بلافاصله یه دختر به سمتم اومد و با لبخند درحالی که یه ظرف دستش بود با لبخند گفت"سلام آیزاک خوش اومدی~بازم همون همیشگی؟"

با لبخند کوچکی گفتم"سلام رز.اره همون همیشگی"

با لبخند گفت"باشه الان حاضر میشه" و بعد رفت

اون واقعا دختر خوبیه منظورم "رزه" هر مردی مطمئنا آرزوش یه دختر مثل اونه.اون اولین کسیه که بعد اومدن اینجا باهام خوب بود اون دختر مدیر این رستورانه.اون و پدرش آدمای دست و دل بازین خیلی... من یجورایی بهشون خیلی بدهکارم‌..

چند دقیقه بعد طولی نکشید که رز با یه سینی که توش نون تست برشته بود که روش عسل بود و یه کره ای که درحال آب شدن بود.و نوشیدنی

در حالی که ظروف رو روی میز جلویی میگذاشت .

با دلخوری گفت"بفرمایید نون تست شما. جدیدا زیاد اینجا نمیای..یجورایی منو پدر ناراحت میشیم که یه مشتری همیشگی رو از دست میدیدم"و نگاهی معنادار به صورتم انداخت .و نگاهش شاید چند ثانیه بیشتر رو زخم رو گوشه پیشونیم موند.

من رز رو خیلی خوب میشناسم اون اعتباری یا دلخور نیست اون فقط "نگرانمه"

من به ارومی خندیدم و پوزخند زدم"میدونید که سرم شلوغه ولی نگران نباشید من به این زودیا نمیمیرم"

آهی کشید و گفت" من منظورم این نبود..میدونم نمیمیری..تو سگ جون تر از اینایی " و قبل رفتن آروم گفت"فقط .." چیزی نبود که بتونم بشنوم .و بعد آهسته رفت..

ادامه دارد..

پایان بخش اول*

خوشحال شدم تا اینجا باهام همراه بودید .

خوشحال میشم نظراتتون رو باهام به اشتراک بزارید.

رمانناولنویسندهکتاب
۱۴
۰
▪︎Valli▪︎
▪︎Valli▪︎
نویسنده. تمام چیزایی که قرار میگیره برای 17سال به بالاست پیشنهاد میشه اگه زیر17هستید.نخونید بهتره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید