
به نام "او"
من و تو باهم فرق داشتیم، یک سِر در سینه و هزاران سودا در سر داشتیم. من دیوانهای ویران بودم و تو الههای ناز، خاطرات زیادی در پس فصل های مشترک داشتیم.
یادم می آید روز بارانی. رانندگی میکردم در حالت مستی. قطره های باران از زمین به آسمان میباریدند. ماهی های قرمز در تنگ تاریک آسمان میرقصیدند. دخترکی دیدم که کنج پیادهرو پناه گرفته، از شر بارانی که کل شهر را فرا گرفته. دستم را به سویش دراز کردم، مرا پذیرفت. کنارم نشست، نگاهم نمیکرد و چیزی نمیگفت. تا حالت مرا دید، ترسید. به چشمانش خیره شدم، چرخید. اما من برق نگاه آشنایی را دیدم. بوی تن همخوابی را شنیدم. او همان مرهم زخم های دل سوختهام بود. شاخه گلی روییده در صحرای خیالم بود. دوباره در جلوی چشمانم زنده شد، همانی که روزی هم درد و هم درمانم بود. او حالا اسیر زندانم شد، نوبت تسویه حسابم شد. از باران نجاتش دادم تا خودم غرقش کنم، این ماهی را که صید ساحل دستانم شد.
دستت را گرفتم، رویت را از من گرفتی. در را قفل کردم، به چشمانم نگاه کردی. و دوباره دل مرا ربودی در خفا، با فریب همان نگاه آشنا. صدای خنده های تو پیچیده در سرم، جانم را می دهم برای دوباره شنیدن آن صدا. چون ماهی بودی در برکه آسمان من. حالا ستارهای خاموش شدی در فضا. چه بر سرم آمده که دستانم دستانت را نمیشناسد. شیوه چیدن گل اندام تو را نمیشناسد. منم، همانی که رسوای چشمان سیاهت بود. این شکارچی دیگر آهوان چشمانت را نمیشناسد. شعله بر جانم زده بودی و بی خبر از حالم شدی. مرا به دست باد دادی و خودت راهی قصه ها شدی. چه می دانستی که این قصه سر دراز دارد. این عاشق خسته در دلش کینه بسیار دارد. چه اشتباهی کردی که مرا به یاد نیاوردی، حق مهر و وفایم را به جا نیاوردی. حالا بنشین و تماشا کن بازی من را، تماشا کن همان بلایی را که بر سرم آوردی. نه، گریه نکن، تمام این ماجرا یک خواب بود. همه آن چیزی که دیدی سراب بود. اما می شنیدم من صدایت را، صدای ناله هایت را. چه لذتی از این بالاتر که دیدم ریزش اشک هایت را. این تلاش بیهوده تغییر نمیدهد سرنوشت سیاهت را. این التماس ها نجات نمیدهند چهره زیبایت را. درهم شکستم دروازه اندام تو، کنار زدم دستان بی دفاعیت را. بر تنت آوردم همان زخمی را که به قلبم زدی، دریدم پرده حجب و حیایت را. نگاه کن به هیولایی که با دستان خودت ساختی. دلم را شکستی اما بازی را خودت باختی. هنوز هم نمی دانی دلیل باریدن باران را؟ منم، یک دیوانه نما، همانطور که خودت خواستی.
مرا ببخش که تو را فراموش نکردم. این آتش نفرت را در سینه ام خاموش نکردم. زخم و درد و کینه بر رویت آوار شد، اما من هنوز چهره زیبایت را فراموش نکردم. با آنکه می خواستم دنیا را با تو بگیرم. اما در قفس ماندم تا رهایی را با تو ببینم. هرچند که میگفتم بعد رفتنت می میرم. اما زنده ماندم تا که با تو بمیرم.

وطواط
آبان ۱۴۰۴