ویرگول
ورودثبت نام
پوریا «ویراد»
پوریا «ویراد»نوشتار تجسمِ زنده‌ی پندار، گفتار و کردار من است. مرا از خودم بشناس...
پوریا «ویراد»
پوریا «ویراد»
خواندن ۵ دقیقه·۱۶ روز پیش

دروغ‌هایی که باور می‌کنیم...

حکایت است که ملا نصرالدین از همسایه‌اش دیگی قرض گرفت، پس از چند روز دیگ را به همراه دیگِ کوچک دیگری به او پس داد. وقتی همسایه قضیه دیگ اضافی را پرسید، ملا گفت: «دیگ شما درخانه ما این دیگچه را زایید.»چند روز بعد، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه‌ی خوش‌خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود. تا مدتی از ملانصرالدین خبری نشد، همسایه به در خانه او رفت و سراغ دیگ خود را گرفت. ملا گفت: «متاسفم، دیگ شما سر زا رفت.»
همسایه گفت: «مگر دیگ هم میمیرد؟ چرا گزاف می‌گویی مردک!»
ملا گفت: «چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی دیگ که نمیزاید. خب دیگی که می‌زاید حتما مردن هم دارد.»

چرا گاهی‌وقت‌ها با اینکه می‌دانیم حرفی دروغ است یا عملی فریب است، باز هم باور می‌کنیم؟ چرا گاهی واضح‌ترین‌ مسائل پیش رویمان را نمی‌بینیم؟

اولین مرتبه‌ای که با چنین سوالاتی مواجه شدم درست بعد از اتمام رابطه‌ی عاطفی‌ام بود. بعد از فروپاشیِ تمام تصاویر خیالی‌ای که از پارتنر واقعی‌ام ساخته بودم. نقوشی که با دقت و ظرافتی مثال زدنی و با همتی ستودنی، از او کشیده بودم. او را آنطور که دلم می‌خواست نقش بسته بودم، نه آنطور که حقیقتا بود. این را میشد در یادداشتی که پس از رفتنش برایم گذاشته بود ببینم: «خواهش می‌کنم تمام اون تصاویر لیلایِ بی‌نقصی که از من ساخته بودی توی قلب و ذهنت رو پاک کن. من اونا نیستم. من لیلای* ذهن تو نیستم، من حتی لیلای ذهن خودم هم نیستم! من نتونستم کنار آتیش عشقت دووم بیارم. باید میرفتم چون داشتم میسوختم. نمی‌تونستم بمونم عزیزم، به عشقمون قسم نمی‌تونستم... تو اونی که فکر می‌کردم نبودی، من اونی که فکر می‌کردی نبودم. پس بذار همه چیز همینجا تموم بشه.»
*برای رعایت حریم شخصی، لیلا را به عنوان نام مستعار پارتنرم برگزیدم.

معمولا مشکل ما در روابط این است که دیگری خود واقعی‌اش را زیر خروارها نقاب پنهان می‌کند. اما مشکل من این بود که او خود واقعی‌اش را نشان می‌داد، این من بودم که نمی‌توانستم حقیقت لیلا را ببینم. حتی اگر جار می‌زد که «پوریا من اینم. چشماتو باز کن!» باز هم نمی‌توانستم یا بهتر بگویم نمی‌خواستم که ببینم. چرا؟ چون نمی‌خواستم ضربه‌ای به ساختمان باور «لیلای ایده‌آل» در ذهنم وارد شود.
تازه فهمدم که چقدر ما آدم‌ها، برده‌ی باورهایمان هستیم. فارغ از اینکه راست است یا دروغ، مجاز است یا حقیقت. ما بدون کوچک‌ترین اختیاری در تبعیتِ تام از آنها هستیم. یک باور را تا زمانی که نیست می‌شود ساخت، وقتی ساخته‌شد، دیگر نمی‌شود به سادگی تغییرش داد چراکه «گاو نر می‌خواهد و مرد کهن»
بازگردیم به پرسش نخستمان. چرا با اینکه می‌بینیم دروغ است باز هم باور می‌کنیم؟
مشکل دقیقا همینجاست. ما می‌بینیم اما نمی‌بینیم. واضح‌تر بگویم ما دو بار می‌بینیم. بارِ نخست بدون هرگونه تحلیل یا قضاوتی. مبتنی بر حقیقت است و خالص. به آن «نگاه ناب» می‌گویم. منتها مشاهده‌ی ما به اینجا منحصر نمی‌شود. بعد از اینکه با نگاه نابمان دیدیم، نوبت به تحلیل و سپس سنجش یا قضاوت بر اساس باورهای‌مان می‌رسد. اینجاست که مجدد بازمی‌گردیم و باز می‌بینیم. اما این دیدن دوم، آغشته به قضاوت است. مثلا اگر باور داشته باشیم که او بی‌نقص است، هر نقصی را در «بازبینی‌مان» نادیده می‌گیریم. نه اینکه نبینیم، می‌بینیم اما خود را به ندیدن زده‌ایم. به کسی که نمی‌بیند می‌شود نشان داد، اما آنکه خود را به ندیدن زده، راهی ندارد.
حالا منظور من از «می‌بینیم اما نمی‌بینیم» را متوجه شدید؟
من لیلا را می‌دیدم، او را همانگونه که بود می‌دیدم، اما نمیخواستم که ببینم! پس رفتارهای او را دائما توجیه می‌کردم، خودم را فریب می‌دادم که: «نه ببین اینجا به این خاطر فلان کرد...» این خود فریبی‌ها و خودتوجیهی‌ها عاقبت گریبانم را گرفت. من می‌ترسیدم که او را همانگونه که هست ببینم، و سرانجام دیدم. می‌ترسیدم که او را از دست بدهم و از دست دادم. می‌ترسیدم از اینکه طرد شوم، و طرد شدم. اینچنین است که می‌گویند: «از هرچه بترسی به سرت می‌آید.»
در داستان ملانصرالدین همسایه‌ی ملا دروغ وی را باور کرد چرا که از باور منفعت‌ طلبانه‌اش -یک دیگ داده و دو دیگ گرفته- پشتیبانی می‌کرد. بار دوم که دید ملا دیگش را پس نداد، دیگر خبری از باور کردن دروغش نبود! اکنون طرفدار حقیقت یا بهتر بگویم دیدگاهی که هم راستای با منفعتش بود، شده بود. برای او منفعت در اولویت بود نه حقیقت.
روان‌شناسان در سالهای اخیر، تلاش بسیاری کرده‌اند تا اثبات کنند که مغز آدمی ترجیح می‌دهد دروغ مطلوب را بشنود تا حرفِ حق نامطلوب را.
هر یک از ما نیازمند یک «ساختمان باور» هستیم تا امنیت و بقای روانی‌مان حفظ شود. برای ساختن این ساختمان، نیاز به مصالحی از جنس «باور» داریم. وقتی این مصالح را در دنیای حقیقت و واقعیت نیابیم، ناچار به عالم مجاز و خیال پناه می‌بریم. حرف‌هایی که واقعی نیست را می‌شنویم و باور می‌کنیم. رفتارهای غیرواقعیِ دیگری را می‌بینیم و باور می‌کنیم. این دروغ‌ها و راست‌ها، خیالات و اوهامِ آمیخته به حقایق، پیکسل به پیکسلِ تصویری که ما از جهان ساخته‌ایم -جهان‌انگاره- را تشکیل می‌دهند.
می‌دانید چرا در مقابل آنان که زبان به حقیقت می‌گشایند این چنین برانگیخته و خشمگین هستیم؟ چرا که با سلاح حقیقت به جنگ با تصویر خیالی ما بر می‌خیزند و ما به هر قیمتی که شده این تصویر را حفظ می‌کنیم. واقعیت، اهیمت چندانی ندارد، مهم تصویر ما از واقعیت است. این ساز و کار یک ذهن تصویرپرست یا ایدئولوژیک است.
جالب‌ آنجاست که اگر مصالحی از دروغِ دیگران پیدا نکنیم، خود دروغی خواهیم بافت تا مبادا سنگ حقیقت، شیشه خانه‌ی باورهای‌مان را بشکند. اصل بر حفظ خانه و کاشانه است. به دروغ یا راست اهمیت چندانی ندارد. ما در زمانه‌ی اذهان تصویر پرست زندگی می‌کنیم. در زمانه‌های دور تا لازم نمی‌شد دروغ نمی‌گفتند، این روزها تا لازم نشود راست نمی‌گویند.

خانه‌های شیشه‌ای اما عمر درازی ندارند. به سنگی بند‌‌ند. آنکه با دروغ و وهم خانه سازد، هزینه‌اش را با حقیقت تلخ خواهد پرداخت. دیر یا زود، کسی سنگی به دست می‌گیرد و به سمت خانه‌ی شیشه‌ایمان پرتاب می‌کند. آنگاه شکستن آن تصویر خیالی آنچنان سر و صدا می‌کند که دیگر نمی‌شود کتمانش کرد. این است فروپاشیِ ذهن تصویرزده.

ساختمان باور من از چه جنسی است؟
شیشه‌ایست هنوز؟...

#ویراد

باوردروغحقیقتروانشناسی
۱۴
۱۱
پوریا «ویراد»
پوریا «ویراد»
نوشتار تجسمِ زنده‌ی پندار، گفتار و کردار من است. مرا از خودم بشناس...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید