فکر کن شب توی «قصر» آرزوهات، با احساس عاشقترین و خوشبختترین آدم دنیا بخوابی... و صبح توی ویرانهای لامکان و بیزمان بیدار بشی. همهجا دود گرفته و سوت و کور...
مات و مبهوت خیره شدی به اطراف و هنوز در حیرت از پرسش خواب و بیداری... «مرزهای حقیقت گاهی به سرعت وهم، مرزهای منطق را در هم میشکنند...»
من کجام؟«آرزو» کجاست؟ قصر چیشده؟ چه خبره اینجا؟
حیران و ویران لابهلای آجرها به دنبال یک تکه جواب میگردی... اما هیچ نیست. مطلقاً هیچ... نه مثل جستجوی سوزن در انبار کاه، که به دنبال همهچیز در میان هیچچیز میگردی...
از لابهلای سکوتی جنونآمیز، صدای قدمهایش را میشنوی که دور و دورتر میشوند... خیالت بیاختیار پر میکشد به خاطرهی شبهای «قصر» تا طلوع خورشید... با تمام توان به قصد پیروی از رد پای «جان» برمیخیزی، اما چند گام برنداشته و چند نفس نکشیده، پایت گیر میکند به مخروبههای سخت واقعیت و با سر زمین میخوری...
تو میمانی و ویرانهی «آرزو»...
وقتی که به خود و حقیقت عریان بازمیگردی، اندیشه آغاز میشود:
«چکار کنم؟...
- برو دنبال «آرزو»؟ کشون کشون بیارش...
نه فایدهای نداره، اون خودش رفت... با دستهای خودش مرزهاش رو کشید و رفت. خودش خواست که این قصر رو آوار کنه، شاید هم مجبور شد... کی میدونه؟ اصلا برای منی که به اختیار اعتقاد ندارم، چه فرقی میکنه... «او» مجبور بود بره و من اینو خیلی خوب درک میکنم...
میگم در این لحظه خودش رفت، یعنی جبرش از سمت من نبود، زندگی مجبورش کرد... و من میفهمم که جبر زندگیه چقدر تلخه و در عین حال واقعی...
- خب پس این آرزو رو ول کن برو سراغ یه آرزوی دیگه...
اصلا شرمم میشه این حرفو بزنم...کجا برم وقتی صداش هنوز داره میپیچه تو سرم... کجا برم وقتی هر لحظه جلوی چشمام میبینمش و هنوز دارم از «آرزوم» نفس میکشم...
- عادت کردی بهش، از سرت میپره...
نه... من فرق بین عادت و عشق رو خوب میدونم... عادت وقتی تموم بشه، چنگ میزنی برای برگشتنش، به در و دیوار میزنی برای داشتنش. عادت از سر مالکیته، مثل قفس میمونه، آزادی نداره... اما عشق؟ نه... من فقط گذاشتم بره... حتی با اینکه میدونستم این رفتنش خونهی دلم رو خراب میکنه... من برای موندنش چنگ نمیزنم، چون «مال» من نیست. اون زندگی خودش رو داره، «استقلال» خودش رو، «آزادی» خودش رو... من همین الانش هم دارم با تمام وجودم حس میکنم «بودنش» رو...
میتونم بشینم اینجا و روزها و هفتهها، ماهها و سالها گریه کنم، زار بزنم، فریاد بزنم... ولی هنوز من باشم و قصری که بر سرم آوار شده... نه آرزوم برمیگرده، نه این ویرانه سقف میشه برام و نه این زندگی، شایستهی زیستن...
یه راه دیگه هم هست... میتونم دست بذارم روی دو زانوم بلند شم و «خونه» رو باز بسازم... با همین آجرهایی که رد دستاش هنوز روی گرد زردش هست...
ازش چند تا عکس دارم و یه جهان خاطرات و تا ابد «حضورش»...
همهی اینها انگیزه میشه برام، برای دوباره ساختنم:) برای از نو خواستنش، برای زیستی اصیل، عمیق، ارزشمند و عاشقانه.»
رو کردم بهش و گفتم:
«این یه دو راهیه برات عزیزم...
یه راهش جلوی روته... خونهی ماست، یعنی تو و من... خونهای که یک زندگی امن، عاشقانه، آروم، زیبا و یه رستگاری «واقعی» پیش روته... خونهای که میتونی اونجا برای خودت زندگی کنی، برای آرزوهات تلاش کنی. با هم بسازیم، بجنگیم و بودن رو در غایت خودش لمس کنیم...
یه راه هم پشت سرته... اون گذشتهی ناامن و آدمهایی که وقتی که باید، قَدرت رو ندونستن... و البته آیندهی مبهمی که «بیحال» وصلش کردی به گذشتهات...
- راههای دیگه هم هست؟
خودت بهتر میدونی. به ندای دلت گوش کن...
و الان در «حالی» هستیم که هنوز هستی و هنوز هستم...
انتخاب با خودته «نفس» جانم...
من اینجام، مشغول ساختن جهانم... و به صبوری در حال تماشای قد کشیدن عشقِ «ما». بذری که کاشته بودیم، من بهش آب میدم و مراقبش خواهم بود. این تکلیف من نیست تعهدمه، منتی نیست عشقمه...
سر حرفم هستم...
«ما چو پیمان با کسی بستیم، دیگر نشکنیم...»
من میفهمم حال و حس این روزات رو... درکت میکنم عزیزم...
مجبور نیستی جواب این نامه رو وسط طوفان بدی، حتی به خودت... صبوری کن و بذار واسه وقتی که به حقیقتت برگشتی... به آرامش درونت... بذار زمان بگذره... شاید یه ماه دیگه، شاید یه سال دیگه، شاید یه دهه بعد... من در مورد «امید» حرف نمیزنم، همه چیز پیرامون «باوره»، من باورم اینه که میشه...
همهی ما در تصمیمگیری هامون مجبور هستیم اما تو مجبور نیستی «الان» و در همین موقعیتی که درش هستی، تصمیمی به این بزرگی رو بگیری... به چینش زمان اعتماد کن، هرچند که میدونم خیلی سخته برات... یک بار دیگه یک طور دیگه، به گذشتهات نگاه کن، با این دید که روزگار یا خدایی که بهش اعتقاد داری، «خیرت» رو میخواسته... و این رو بدون که آدمی که برای خودت بخوادت، تو رو رها نمیکنه، تو رو رها میذاره...
من به اعجاز عشق باور دارم...
«ت»...
مثل تو...
مثل تعهد...
مثل «تَمَ..»
دوستت دارم، اگه گفتی چند تا؟ ..... »