واقعیت را میگویم، مزه نداشت.
هرچه بیشتر چشیدم، به بیمزگیاش بیشتر عادت کردم.
زمانی حقیقت برای من تلخ بود که شیرین بودم و زمانی شیرین بود که تلخ بودم. مثل آب ولرمی که سرد است به دستانِ گرم و گرم است به دستانِ سرد، در ذات امّا نه گرم است و نه سرد...
میخواهی بدانی واقعیت تلخ است یا شیرین؟ به من از مزهی دهانت بگو. تلخی یا شیرین؟...
هشدار: در این نوشته، هرجا از "واقعیت" سخن میگویم، مرادم آن حقیقتیست که پیش از هر تفسیر، نامگذاری و روایتِ ذهنی وجود دارد؛ نه الزماً آنچه که تجربه یا احساس میکنیم. ضمناً در این نوشته، حقیقت و واقعیت را مترادف به کار بردهام.

میخواهی واقعیت را همانگونه که هست دریابی؟ خود را همانگونه که هستی دریاب. ولرم باش تا ولرم دریابی...
میپرسی من چگونه هستم؟ میگویم «همانگونه.»
میپرسی همانگونه چگونه است؟ میگویم به هیچ گونه! اصلا چه اصراری داری خود را در «گونه» محصور کنی؟
مگر واقعیت چه گونه است؟ واقعیت همانگونه است، «بیگونه» است... واقعیت که دستهبندی شده نیست! دستهبندی، روایت ما از واقعیت است، واقعیت ذاتاً بیروایت است. واقعیت فقط «هست» اگر گفتیم که «چگونه» هست؟ یا «چه» هست؟ دیگر در واقعیت نیستیم، بلکه در روایت از واقعیت سر میکنیم.
آیا روایت خود بخشی از واقعیت است؟
خیر. همانگونه که سایه نه از جنسِ جسم است و نه از جنسِ نور. سایه، اثری است که از نسبتِ میانِ نور و جسم پدید میآید. اگر نوری نباشد، سایهای هم در کار نخواهد بود؛ اگر جسمی نباشد، باز هم سایهای شکل نمیگیرد. سایه قائم به ذاتِ خود نیست، وابسته به نسبتِ میانِ آن دو است. روایت نیز چنین است. اگر واقعیتی نباشد، چیزی برای روایت کردن وجود ندارد؛ و اگر آگاهیای نباشد، هیچ روایتی زاده نمیشود. آگاهی همان نوری است که بر واقعیت میتابد، و واقعیت همان جسمی است که پذیرای این تابش است. روایت، سایهای است که از این دیدار پدید میآید.
سایه را نه میتوان نور نامید و نه جسم. همانگونه که روایت، نه واقعیت است و نه آگاهی. روایت، فرزندِ پیوندِ آن دو است؛ از واقعیت در دلِ آگاهی زاده میشود و نشانههایی از هر دو را در خود حمل میکند، همانگونه که فرزند، شباهتی از هر دو والد را با خود دارد. از همین رو، مشاهدهی روایت میتواند راهی به سوی آگاهی و واقعیت بگشاید؛ اما هرگز جای هیچیک را نمیگیرد. همانگونه که سایه، هرچند از وجودِ نور و جسم خبر میدهد، نه نور است و نه جسم. سایه الزاما در ابعاد جسم نیست، گاهی آن را بزرگتر و گاهی کوچکتر نشان میدهد. اما دست کم خبر میدهد از اینکه نوری تابیده شده و جسمی در مسیر نور بوده...
اگر روایت ارزشی داشته باشد، تنها همین است؛ اینکه خبر میدهد واقعیتی بوده است، نور آگاهیای بر آن تابیده شده، و از ملاقاتِ آن دو، اثری پدید آمده که اکنون آن را «روایت» مینامیم.
ممکن است بپرسی: «پس سایه واقعی نیست؟» اگر واقعیت را همان امرِ پیشاتفسیری بدانیم، نه. سایه خودِ واقعیت نیست. اثرِ واقعیت است.
آیا همهی روایتها به واقعیت ختم میشود؟ خیر. بین روایت و واقعیت تقریباً همواره فاصله است. روایت مثل انگشتیست که به سوی ماه اشاره میکند اما ماه نیست. آیا انگشت به تمامی ماه را روایت میکند؟ خیر. انگشت تنها ماه را نشان میدهد. دیدن ماه به عهدهی بیننده است نه انگشتِ نشانگر...
پس آنان که میگویند ما واقعیت را بیشتر میبینیم چه؟ ببینید که چه میگویند.
تا آنجا که من زیستهام هرچه بیشتر ببینی، کمتر روایت میکنی؛ چرا که به نقصِ روایت در توضیحِ واقعیت، بیشتر واقف میشوی. ماه را نشان میدهی و میگویی: «خودت ببین، من نمیدانم...»
آنگونه که میدانید هرچه تابش مستقیمتر باشد سایه کوتاهتر میشود، به همین سبب آگاهی آنگاه که مستقیم و بیواسطه بر واقعیت بتابد، روایت را ناچیز میکند. این همان است که میگویند: «سکوت غایت گفتار است» ...
چه بسا آنان که دادِ دانایی سر میدهند، صرفا روایتها را بهتر بلدند. واقعیت داد و بیداد نمیخواهد. در سکوت جاری و راوی میشود...
میگویی درد واقعیت دارد؟ میگویم درد را احساس و تجربه میکنیم، مثل همان سایه، روایتِ آگاهیِ ناخودآگاهِ ما از واقعیت است. دیشب دندانم درد میکرد. اما واقعیت نه درد که تحریک اعصابم بود، پیامی که مخابره شد، روایتی که مغز ساخت تا مرا نجات دهد از عفونتی محتمل که میتوانست به من آسیب بزند.
ما درد را تجربه میکنیم. اما آنگونه که نشان دادیم (روایت کردیم) درد واقعیت ندارد، صرفا یک روایتِ ناخودآگاه است زادهی آگاهی... اما درد پایان ماجرا نیست. آگاهیِ ما از درد هم روایت میسازد. روایتِ درد، همان «رنج» است. رنج از جایی آغاز میشود که روایتِ درد آغاز میگردد. آنچه آگاهی بر تجربهی درد افزود (ترس، نگرانی، پیشبینی، معنا دادن و داستان ساختن) رنج بود.
اگر میپرسی: «پس آنان که آگاهترند، پردردترند؟» میگویم: به عکس. شاید درد را شفافتر حس کنند، اما رنج کمتر میکشند؛ زیرا روایت، تابِ حضورِ آگاهی را ندارد. همانگونه که سایه، تابِ حضورِ مستقیمِ نور را ندارد.
راستش از میان تمام آن تجربههایی که میشناسم، «عشق» تنها تجربهایست که هم روایت است و هم واقعیت است و هم آگاهی.
میپرسی چرا چنین میگویی؟ خواهم گفت...
فعلا روایت کافیست. خودتان ببینید...
به مهر.