
از من میپرسی روحت چند ساله است؟ نمیدانم چگونه برایت بشمارم چیزی را که در تقویمی دیگر نفس میکشد، بگذار اینگونه بپرسم، " روح تو چند بهار را دیده است؟ " " چند سال است که زندگی را حس کردهای ؟ "
روحم گاه کودکی سه سالهاست که هنوز پشتِ پنجرهی بارانی به گربهای خیره میشود و اشک میریزد، بی آنکه بداند چرا. گاه، پیرزنیست صد ساله که در ایوان چوبیِ خاطره نشسته و با نخِ نگاه، دکمههای افتادهی عمر را به پیراهنِ کهنهی زندگی میدوزد.
مگر میشود برای چیزی که پيش از تولد من در باد قدم برمیداشت و پس از خاموشیِ پلکهایم همچنان در کوچههای مهآلود سرگردان خواهد ماند، سنی نوشت؟
روح من، همان سرباز جوانیست که در نخستین جنگِ عشق، زخمیِ گیسوانی پریشان گشت و هنوز بر بالشتی از حسرت به پهلو خواب آن روزِ پاییزی را میبیند.
همان کودک دیروزیست که بادبادکش در سیمهای برق گیر کرد و او همچنان چشم انتظار است. همان پیرمردیست که عصازنان از کنار همهی آینهها میگذرد و هیچکدام تصویرش را به خاطرِ زمان نمیسپارند.
نمیدانم، شاید روحم به تعداد تمام شبهاییست که نخوابیدم، به تعداد تمام بارانهایی که تنم خیس شد اما روحم تشنهتر از همیشه برای جرعهای از فردای روشنتر به خانه بازگشت. شاید سن روحم را باید از آسمان پرسید، که پيش از خلقت کلمات جوهرِ وجودم را میشناخت، از همان روزی که مشتی نور بودم و دیگر هیچ.
حالا روحم سن یک لحظه را دارد، همان لحظهای که تو این سوال را پرسیدی و من برای نخستین بار به خود نگاه کردم.