
میگم وقتی شب میشه بیا بشین کنارم که حواسم پرت بشه و چیزی ننویسم که نباید بنویسم. میگه هیچکس نمیتونه جلوی تو رو بگیره، جلوی خودتم بگیره، کلمههات مثل آب پشت سد یهو میریزن و میرن. میگم دلخوری؟ از کلمههام؟ میگه من نباشم بیشتر مینویسی، اونقدر که آخر خودش دلتنگ بشه و برگرده. میگم اینقدر نبوده که دیگه میتونم بهش فکر نکنم اگه بخوام. دیگه چیزی نمیگه. یه لحظه ساکت میشه، اما بعدش دوباره میگه تو همیشه فقط برای اونایی مینویسی که میخوای برن، نه برای کسی که دوست داری بمونه. میگم شاید. بعد جفتمون لبخند میزنیم و میگه نگران نباش، خودش بهت پیام میده و من به این فکر میکنم که زودتر بلاکش کنم یا نه؟! :)