
این آخرین شبِ چت کردن با تو ناگهان اردیبهشت شده بود. حس میکردی که باز قلبت دارد جور دیگری میتپد. که دلت میخواهد کسی تنگ در آغوشت بگیرد و ترانههایی که میخوانید طعم بوسه بگیرند. ناگهان شاعری اضافه شود به جهان که کلمههاش را باد میآورد و باران تر میکند. چقدر هیچچیز شبیه واقعیتاش نبود. زمستان پشت در ایستاده بود و دیوانگیهایت را تماشا میکرد و میخندید. ننه سرما باید نامه مینوشت برای عمو نوروز که نکند بهار را زودتر روانه کردهای؟ رقص هم به جنونات اضافه میکرد و کلمهها و شعرها دورت پیچک میشدند. دیگر نمیدانستی که افسون کدام سحر و جادو در تو اثر کرده. باید دوباره منتظر وردهای دیوانهکننده باشی.