
اغلب ما عاشق شکستهایمان هستیم. دلمان میخواهد روایتهای مختلفی از شکستمان بنویسیم و غلظت در حجم اندوه تجربهشده را بالاتر ببریم. شکست عشقی همان اندازه برایمان جذاب است که روزگاری معشوق. چون نوشتن و گفتن از شکست ما را در موضعی قرار میدهد که لازم نیست بابتش به کسی جواب پس بدهیم، حتی به خودمان چون شکست به اندازه کافی غمانگیز و دردناک هست. مسئولیت انتخاب هم از دوشمان برداشته میشود و کلی حس همدلی و یا حتی ترحم به سمتمان روانه میشود. برای همین بارها و بارها از شکست مینویسیم. نقطههای کور را در روایتمان کشف میکنیم و روایت تازهای ازش بیرون میکشیم. تبدیل میشویم به راوی درد، مرثیهخوان شکست. دیگران دستشان را روی شانهمان میگذارند؛ «آخی، چقدر طفلکی هستی». و راستش جایِ امنِ خوبی است و جذابیت مرموزی دارد آدمی که انگار آب از سرش گذشته، انگار دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، نه به اندازهی خودِ شکستناخوردهاش.