
بعضی از الگوهای رایجام در رنج کشیدن، رگههایی از مازوخیسم دارند. در ذهنم اتفاقی که نیفتاده را تصور میکنم، با بدترین پایانبندی و افتضاحترین دیالوگها که عمدا تحقیرآمیز و خشناند، شخصیتی که در انتها لتوپار میشود هم طبق معمول خودم هستم، یک تراژدی حسابشده که خودم کارگردانشم.
فکر میکنم بازسازی آن اتفاق ایمنام میکند از عوارض احتمالی، انگار آدم به استقبال ترسهایش برود، به بدترین نتیجهها فکر کند تا بعدها کمتر آسیب ببیند.
اما فقط کافیست قدرت تجسم خوبی داشته باشی و یک فیلتر تیره روی ذهنت بگذاری، آن وقت اين تجربه دیگر شبیه آماده سازی نیست، بیشتر شبیه شکنجهای است که خودت با دقت برای آزار دادن خودن طراحیاش کردی. میبینی افتادی وسط انبوهی از اتفاقهای نیفتاده که هر کدام با لذت خاصی زخمیات میکنن. تیغهها یکی یکی فرو میروند، آهسته، اما حساب شده.
بعد برای چیزی که هنوز وجود ندارد، سوگواری میکنم. این شکل مورد علاقه ذهنم از خودآزاری است. خودآزاری تمیز، بی صدا و کاملا درونی.
این روزها دارم تمرین میکنم این نقش را موقتا کنار بگذارم. نه از سر مهربانی، بیشتر از سر خستگی. دارم سعی میکنم به جای این همه تنبیه، گاهی خودم را دعوت کنم به چند تا خیال خوش و بیتعهد. خیالهایی که قرار نیست واقعی باشند، قرار نیست درد داشته باشن. فقط نرماند، بیخطر، و به طرز مشکوکی آرام. از ان صورتیهای آخر پر فلامینگوها. قشنگ، خاموش، و موقتا بی آزار.