
پیشانیام، غرقِ عرقِ پشیمانیِ پیشیناست. غلتیدنی. غَلَطیدنی. منم، رقیبِ قریبِ خود، که در کاخِ خاک، کلوخ میدهم. با دشنهی ریشهی بیشهی تشنهای در جان که هنوز سبز میزند، رمقِ دمغِ میغ را نمو میدهم، از بویِ خوی جویِ رویِ ماهِ غمکاهِ راه و چاه.
مارِ رامِ درونم دیگر نیش نمیزند. رختِ بخت، مستیِ هستی را بر تنم مینشاند. دوباره افسارِ افکارِ افگارم را گرفتهام. هِزار هزاردستانِ داستانم، از مغزِ نغزم سرپر میکنند. دودلیهایم در دوامِ مدامِ دوران به دام میافتند.
القصه، در چکادِ چکامهای که از استخوانهای من جوشید بوییدماش، ترنجِ رنجی را که سالها بر ساحتم ساییده بود. تارکِ تاریکم روشن شدهاست چراکه پذیرفتم رونقِ زورقِ تقدیر، در شکستناست و دوباره بستن. با آنکه زمامِ زمان به چنگم نیست.
منم بیزارِ نزارِ دیروز، که آخِ آخِر را با لب بسته نوشیدهام. از رامشِ آرامشِ پوشالی برگشتهام. قبلتر از سقلمهی غربال، قابِ استقبالِ اقبالِ قلب را قابل لقب نمیتوان دید. دانستم که درمان، ردِّ درد است؛ بر دیوارهی دریچهی دلم. اگر سامانِ آسمان، سراسر سرسامم باشد، سرآسیمه نخواهم سوخت. که آسودگی باشد سرانجام سرنوشت. و همچنان بر لبهی بودن ایستادهام. و دادارِ ودود در وادیِ حکمتی محتوم حامی و حایلِ من و وهمهای هایلم است.
میانهی مِهِ ممزوجِ مغاکِ مبهوت و معنا، مچاله در مرثیهی محرمانهی مرگ، مویهگرِ معمای ماندنام؛ معبرِ مبهمِ من، میانِ میل و مردگی، مَسخ میشود. ملافهی ممتدِ ملال، ماهزده بر مژگانم میافتد.
مخمصهی محضِ مکث را میمکم از مخیلهی مملو از موجم... مهربانیِ ملایمِ مردمان، مسیرِ مغزِ مرا میرساند به معجزهی معجونِ مکاشفه، و من، مانند مرمرِ مرطوبِ معبدی متروک، به مرتعی از ممکناتِ ملموسِ ملکوت، مصممتر میشوم.
پچپچِ پگاهِ پرنور، پرده از پلکهای پژمردهام برمیدارد. پلهای پوسیدهی پریشانی، پایین میریزند، و پروانههای پشتِ پستوی پیلهام، پرنیانپیکر و پریروی، پایکوبیِ پنهانی را پدیدار میکنند. پیرامونِ پنجرهی پستِ پلیدیهایم، پر از پذیرش میشوم. و در خلالِ خستگیها، خردهرویاهایی خاموش، خرامانخیز از خاکسترِ خویش، خروش برمیآورند. خاطرِ خاکم، خوابِ خندهی خفیفِ خزان را میبیند در خلوت خیالش. خورشید، از خلفِ کوه، خبر از خلقتی خوش میدهد. و خرد خندانم، خلسهی خویش را خالصانه در اختیارِ خدا میگذارد.
حال، حورِ روحم، میانِ بیانِ رمزِ مرزِ مرموزِ سوتِ سکوت و کورِ افسونهای افسانهی افسوس، جاری و عاری از بغض میرقصد. ولولهی هلهلهای که کنار کلامِ مَلَکِ مَلِک، الکن است. زیاد زِ یادم میگذرد. اکنون که سرم بر دار است، دست بردار، ای جهان از سایهی لکنتهام.
(۰_۰).
.. / . -. -.. ..- .-. .
میشنومت، رپرِ پاکدهان. گاهی. هنوز. تکراری نشدهای. :)
پیوست🎼؛ MOTTO by NF.