از صبح دیروز روی مود درست و حسابی و نبودم. یه چیزیم بود که خودمم نمیدونستم چمه.
دیروز و تا شب به جوری گذروندم. با بچه ها رفتیم بیرون گفتیم و خندیدیم اما یه چی تو دلم بود که سنگینی میکرد.
این سنگینی عجیبی که حس میکردم نمیدونم از چی بود. از حرفایی که تو دلم مونده بود و میخواستم بزنم؟
از غمی بود که میخواستم با یکی درمیون بزارم و درد دل کنم؟
از این بود که نمیتونستم با کسی صحبت کنم؟
کم کم اون حس مزخرف داشت میشد بغض.
اون حس مزخرف داشت میشد عصبانی شدن.
اون حس مزخرف داشت میشد گیر دادن به همه چی.
تا جایی که دیگه نتونستم..
دست خودم نبود. در حین عصبانی بودن و داد زدن و گیر دادن داشتم بغض توی گلومو نگه میداشتم که گریه نکنم.
اما میدونی اون بغض کی باعث گریه شد؟
بعد از اینکه سر اون شخص داد و بیداد کردم و تند باهاش حرف زدم. از این عذاب وجدان ساعت ها گریه کردم. در صورتی که اون لحظه انگار من نبودم که اون حرفا رو زدم. شاید اگر زودتر گریه میکردم اون اتفاق نمیافتاد..
