ویرگول
ورودثبت نام
Z_SHOJAEI97
Z_SHOJAEI97داستان‌ها و مقالات مرا می‌توانید در سایتم بخوانید: zahrashojaei.com
Z_SHOJAEI97
Z_SHOJAEI97
خواندن ۱۳ دقیقه·۷ سال پیش

مهمان ماندگار

با به هم خوردن محکم پنجره و صدای گریه مائده قاشق را در بشقاب رها کردم و به طرف پنجره دویدم. چند روزی بود که هوا به خودش می پیچید. همین دیروز کلی شاخه درخت را شکسته بود. برگشتم سر سفره و طوری که انگار طوفان را من به راه انداخته ام یک عذرخواهی ظاهری تحویل مهمان ها دادم و نشستم.

بعد از صرف شام و دسر، چای و میوه آوردم و بحث های بی فایده همیشگی داغ داغ بود. هوا گویی قصد کوتاه آمدن نداشت. شبکه خبر مرتب از مردم می خواست که از خانه بیرون نیایند. با یک اشاره به هاتف از مهمان ها خواستم که شب بمانند. در این هوا بیرون رفتن خطرناک بود هرچند فکر نمی کردم بیرون نرفتن خطرناک تر باشد. با کلی اصرار و البته از سر اکراه پذیرفتند.

مهمان ناخوانده و مهمانی که شب را در خانه مان سپری کند برایم _حداقل تا قبل از ازدواج_ همانقدر عادی و طبیعی بود که مثلا سوار شدن تاکسی برای رفتن به کلاس یا پایین آمدن سیب وقتی از درخت می افتد به جای بالا رفتنش! پس بدون دست پاچگی کمی جمع و جور کرده و برای هاتف و مازیار در پذیرایی تشکی پهن کردم. سه چهار تا بالشت با ارتفاع متفاوت، دو تا پتو و یک پارچ آب خنک تحویل هاتف دادم و خودم با نسرین و بچه ها به اتاق رفتم.

هنوز هم صداها لرزه به اندام آدم می انداخت. هوا به اسب افسار گسیخته ای می مانست که اگر چند ثانیه ای هم آرام می ماند فقط برای رفع خستگی و شروعی وحشیانه تر بود، نه آرامشی واقعی. خلاصه نمی شد به آرام تر شدنش دل خوش کرد. مصداق همان آرامش قبل از طوفان بود.

برگشتم تا از کامل بسته بودن پنجره ها و قفل بودن در مطمئن شوم. مسواک بزنم و برای نسرین و بچه ها آب خنک ببرم. روی هم رفته ده دوازده دقیقه طول نکشید که سینی به دست، در را به آرامی باز کردم. دیدم بچه ها را خوابانده و خودش در حالی که زانوهایش را در آغوش کشیده به دیوار تکیه داده است. چانه ظریفش را روی دستش گذاشته و آنقدر محو معصومیت مائده و صدرا شده که اصلا متوجه حضورم نشد. پارچ آب را طوری روی میز گذاشتم که صدا توجهش را جلب کند اما بچه ها را بیدار نکند، گفتم: «چیزی لازم نداری؟» بدون کوچک ترین حرکتی گفت: «می دانی سمیرا بچه های ما در آینده طوری زندگی می کنند که ما می خواستیم امروز زندگی کنیم، ولی به هر دلیلی نتوانستیم.» همانطور که آب را در لیوان می ریختم خندیدم و گفتم: «نکند تو هم از آن هایی هستی که می خواستند دکتر شوند و چون نشدند می خواهند بچه هایشان در آینده به آرزوی آنها برسند؟» سرش را که بالا آورد دیدم اشک در چشمانش بی قراری می کند و او تمام تلاشش را به کار گرفته تا پلک بر هم نزند و در این بازی شکست نخورد. با صدایی که سعی کرد لرزشش را پنهان کند گفت: «نه، از مدرک و شغل و این چیزها حرف نمی زنم. منظورم خودِ خود زندگی است. خودمان را زندگی کردن. خودمان بودن...»

لیوان آب را به دستش دادم و تکرار کردم خودمان بودن...

گفت: «بچه ها نقش بازی کردن ما را خوب می فهمند، فاصله بین آنچه که هستیم و آنچه که می خواهیم باشیم را درک می کنند، این ریا را تشخیص می دهند و آن چیزی نمی شوند که ما نشان می دهیم می خواهیم، بلکه آن چیزی می شوند که ما واقعا می خواهیم. البته این را خودمان با تربیت کردنمان غیر مستقیم به آنها یاد می دهیم.» چون نمی فهمیدم چه می گوید سکوت کردم.ادامه داد «مثلا همین مائده مطمئنم در آینده انتخاب های درست و زندگی بهتری خواهد داشت...» هم زمان با این جمله سرش را پایین برد و خاموش شد. کنارش نشستم و تاییدکنان گفتم: «بله. به نظر من هم بچه های ما موفق تر از ما خواهند بود. چون محدودیت های ما را ندارند یا حداقل کمتر دارند. در زمان تصمیم گیری آنها بالاخره پیشرفت علم و سرعت تکنولوژی و ... کمک زیادی بهشان می کند. حالا نیمه شب آن هم در این طوفان چرا یاد آینده بچه ها افتادی؟»

_ حال من دست کمی از این هوا ندارد. می دانی من یک برادر کوچک تر از خودم دارم که دبیرستانی است. پرسیدم برای آینده او هم نگرانی؟ لبخندی زد و گفت: نه خواستم بگویم تو مثل خواهرنداشته ام هستی..

اگر شب عروسی را که آدم این قدر درگیر است که کسی را درست نمی بیند، فاکتور بگیرم، این دومین باری بود که همدیگر را می دیدیم. دفعه اول هم که چهار پنج ماه پیش بود و ما را به اصطلاح پاگشا کرده بودند، جز خندیدن به خاطره های مشترک مازیار و هاتف و چیدن برنامه هایی برای سفرهای دسته جمعی _ که جزء جدایی ناپذیر دورهمی های ماست و تاریخ انقضایش تا رسیدن مهمان به درب خروجی بیشتر نیست_ حرف دیگری ردو بدل نشد. منظورم این است که برای صمیمی شدن و درددل کردن شاید کمی زود بود اما الان نسرین به آن احتیاج داشت. سه سالی از من کوچک تر بود. دستش را گرفتم و گفتم: «من هم از امشب دوتا خواهر کوچک تر از خودم دارم. بگو عزیزم... بگو اگر آرامت می کند.»

_ هفده ساله بودم که ازدواج کردم. عشق و علاقه ای در کار نبود. نه این که به زور ازدواج کرده باشم اما درست نمی دانستم ازدواج چیست و چه چیزهایی در زندگی مهم است. گرچه مازیار پسر همسایه مان بود، خیلی او را نمی شناختم، خودم را از او هم کمتر... همه می گفتند پسر خوبی است. سکوتش طولانی شد. نمی دانستم باید آن را بشکنم یا نه.خواستم بپرسم مگر نیست؟ که گفت: «درست هم می گفتند. خیلی خوب است. به اطرافم که نگاه می کنم کم می بینم این همه ویژگی خوب با هم در یک نفر جمع شود. مازیار به شدت اهل خانواده است. بعد از هفت سال زندگی مشترک مثل روز اول دوستم دارد. البته خودش می گوید بیش تر از روزهای اول. رفتارش با خانواده ام محترمانه است. آلوده به هیچ نوع دود و دمی نیست. تا آنجا که بتواند و داشته باشد برایمان خرج می کند. می میرد برای بچه ها. آدم کاری ای است. اهل رفیق بازی هم نیست.»

من که یاد اختلافات یکی دو هفته خودم با هاتف افتاده بودم گفتم: خوب خانم، با این اوصاف تکه گم شده پازل خوشبختی ات چیست ؟

_ «وقتی خوشبخت هستی که با کسی زندگی کنی که علاه بر آدم خوبی بودن، شبیه تو باشد. از همان دریچه ای که تو به دنیا می نگری او هم دنیا را ببیند. تو را بفهمد. مسائلی که تو را سر ذوق می آورد برای او هم جذاب باشد. چیزی که با شور و حال برای تو تعریف می کند سطحی و مسخره به نظرت نرسد. جنس دغدغه هایتان یکی باشد. مثلا به نظر من خانه همین که تمیز باشد و دو سالی یک بار دستی به سر رویش کشیده شود کافی است. هر سال کاغذ دیواری آن را عوض کردن و دکوراسیونش را تغییر دادن چه چیزی به ما، به روح ما، به خود ما اضافه می کند؟ چرا باید دنبال برقی کردن درب کابینت های آشپزخانه باشیم؟ مگر من فلجم؟! یعنی با این کار به اندازه یک باز و بسته نکردن در، به رفاه خودمان کمک کرده ایم؟

یا نمی فهمم چرا وقتی به مسافرت می رویم گاز ماشین را می گیریم برای رسیدن به مقصد؟ چرا بین راه، کنار جوی آبی، زیر سایه درختی زیراندازی پهن نکنیم و صبحانه ای نخوریم؟ چرا نمی شود شب داخل یک چادر در دل طبیعت خوابید؟ چهاردیواری و تخت که در خانه خودمان هم هست... چرا هر بار که می رویم شمال باید در ویلای تکراری پدرش اتراق کنیم؟ چرا در یک شهر دیگر، ساحلی جدید را تجربه نکنیم؟

می دانی من حالم از مهمانی های هفتگی تکراری که حتی یک حرف به درد بخور هم در آن زده نمی شود به هم می خورد. پولش به کنار، دلم به حال وقت و جوانی ام می سوزد که باید برای این مهمانی ها، در آرایشگاه صرف یک مدل موی جدید یا در بازار صرف خرید لباس مد روز شود.

نمی فهمم با کدام منطق، دراز کشیدن روی چمن یا راه رفتن روی جدول کنار خیابان کار سبکی است اما حرف زدن درباره مارک لباس فلانی و اجاق گاز جهیزیه بهمانی نه؟! باورت می شود هیچ ایرادی ندارد اگر درباره جزئی ترین مساله زندگی دیگران نظر بدهیم ولی آسمان به زمین می رسد اگر سرمان را از شیشه ماشین بیرون بیاوریم و جیغ بزنیم؟

خسته ام از نفس کشیدن بین کسانی که برای دغدغه ات تره هم خرد نمی کنند اما تا گردن در باتلاق رسم و رسومات گیر کرده و هرچه بیشتر دست و پا می زنند بیشتر فرو می روند...

اوایل فکر می کردم اقتضای سنم است کمی بگذرد درست می شود. اما هرچه پیش می روم این نیازها را در خودم بیشتر احساس می کنم. این فاصله بیشتر آزارم می دهد. ما فقط یک بار زندگی می کنیم سمیرا...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: حالا می دانی مشکل کجاست؟ اینجا که مازیار هم مقصر نیست. من آن موقع هنوز نمی دانستم دقیقا چه کسی هستم و از جان زندگی چه می خواهم... نه این که هفده سالگی سن مناسبی برای ازدواج نباشد، خودت را که خوب نشناخته باشی چهل و هفت سالگی هم زود است. خلاصه این که من از زندگی ام لذت نمی برم ولی مازیار هم مقصر نیست.»

با این که خودم هم به حرفی که می خواستم بزنم اعتقاد چندانی نداشتم _چون کمکی به حل مشکلات خودم در زندگی نکرده بود_ گفتم: همین ها را به خودش هم گفته ای؟ با حرف زدن می توان برخی...

جمله ام را قطع کرد و گفت: «نه. حل نمی شود. او در چنین اتمسفری نفس کشیده، من نمی توانم سبک زندگی سی ساله اش را تغییر دهم. گذشته از این، وقتی با او حرف می زنم شاکی می شود که چرا من همان نسرین روزهای اول نیستم... چرا عوض شده ام... چه چیزی در زندگی کم دارم... همه چیز که فراهم است چرا نمی چسبم به زندگی ام و از آن لذت نمی برم... نمی توانم به او بفهمانم که معنای زندگی از نظرم با آنچه که او به عنوان زندگی می شناسد فرق دارد. اما بچه هایم آن چیزی می شوند که می خواهند، که می خواهم، خودشان...»

گفتم: فکر نمی کنی گره زدن آینده بچه ها با حال خودت چندان کار درستی نباشد؟ علاوه بر این، فرض کن بچه ها دقیقا آن چیزی بشوند که مد نظر توست،فکر می کنی این، حال درونی ات را خوب می کند؟ رضایتت از زندگی را بالا می برد؟

_ نمی دانم به اینها هم فکر کرده ام. همه راه حل ها را بالا و پایین کرده ام حتی..

با چشم هایی که به گردترین حالت ممکن درآمده بودند گفتم: به جدایی که فکر نمی کنی؟!

_ به آن هم فکر کرده ام به عنوان آخرین راه حل...

این بار با اعتقاد داشتن به پیشنهادم محکم گفتم: چرا با یک مشاور صحبت نمی کنی؟ روانشناس خوبی را می شناسم که راستش به خود من کمک شایانی کرده. ضرر که ندارد این راه را هم امتحان کن.

_ مازیار که نیازی به مشاوره نمی بیند، چون از نظر او زندگی ما مشکلی ندارد. من هم چندباری به بهانه خرید و بازار بچه ها را به مادرم سپرده و با یکی دو مشاور صحبت کردم. اما نتیجه ای نداشت...

حس کردم دیگر حرفی برای گفتن ندارد و چون درباره خودم هم صادق بود گفتم: حتما راهی وجود دارد. البته این جور تغییرها زمان بر است و صبر زیادی می طلبد، اما شدنی است. کمی استراحت کن فردا فکری به حالش می کنیم.

از اینکه به حرف هایش گوش داده بودم و کمی سبک شده بود تشکر کرد، شب بخیری گفت و خوابید. من اما تا صبح در خواب و بیداری به دنبال راه حلی می گشتم با کم ترین میزان آسیب برای تک تکشان.

با صدای ساعت گوشی از خواب پریدم. آهسته لباس هایم را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. نمازم را خواندم. سماور را روشن کردم و رفتم تا برای صبحانه نان بربری داغ بگیرم. خیلی شلوغ نبود اما وقتی برگشتم بیدار شده بودند. تشک ها را گوشه پذیرایی جمع کرده و در حال خوردن آب جوش با نبات بودند. هاتف چای هم دم کرده بود. گفتم: سخت که نگذشت؟ مازیار گفت: شرمنده ایم به خدا خیلی مزاحمتان شدیم. نه، همه چیز عالی بود. خیلی خوب خوابیدیم. هوا چه طور بود؟ گفتم: آرام آرام. دیشب تا صبح بی تابی می کرد، دیگر وقت استراحتش است. نان ها را گذاشتم توی سفره و رفتم تا نسرین را بیدار کنم. وارد اتاق که شدم، دیدم مائده بیدار شده و دارد شصت پایش را می خورد. دلم غنج می رود برای این کار بچه ها. آرام بوسیدمش و نسرین را صدا کردم تا صبحانه بخوریم. آمدم بیرون، سفره را پهن کردم که صدای گریه مائده بلند شد. برگشتم توی اتاق بچه را بغل کردم، به نظرم گرسنه بود. دوباره نسرین را صدا کردم اما جواب نداد. با دستم آرام و بعد کمی محکم تر تکانش دادم اما عکس العملی نشان نداد. دلم فرو ریخت. بدنش سردتر از حالت طبیعی بود. ترسیدم.. بلندتر صدایش کردم. دویدم بیرون بچه را به هاتف دادم و به مازیار گفتم هرچه نسرین را صدا می کنم جواب نمی دهد. با تعجب گفت خوابش که خیلی سبک است. به طرف اتاق رفت من هم به اورژانس زنگ زدم. هفت هشت دقیقه بعد اورژانس رسید. مازیار می گفت نسرین نه مشکل فشار خون و قند دارد نه مشکل قلبی. پزشک اورژانس گفت ایست قلبی بوده و تقریبا سه ساعت پیش تمام کرده است. نه. امکان ندارد... مائده بی تابی می کرد صدرا هم بیدار شده بود و مات و مبهوت این طرف و آن طرف را نگاه می کرد. بچه ها را به آن یکی اتاق بردم. به هاتف گفتم شماره پدر یا مادر مازیار را از او بگیرد و زنگ بزند تا بیایند بچه ها را ببرند. از دست من کاری برنمی آمد. نفهمیدم چقدر گذشت تا من در خانه تنها شدم. بچه ها را که برده بودند. هاتف هم با مازیار رفته بود. نشستم همان جایی که دیشب نشسته بودم و زل زدم به جای خالی نسرین. صدایش در گوشم می پیچید...

اگرها شروع شدند... اگر طوفان نشده بود. اگر اصرار نکرده بودم که بمانند. اگر آنقدر با من احساس راحتی نکرده بود که بخواهد سفره دلش را پهن کند. اگر نمی گفتم استراحت کند و تا صبح با او حرف می زدم. اگر زودتر متوجه می شدم...

به گمانم نزدیک ظهر بود که هاتف برگشت. حال مساعدی نداشت. یک لیوان چای جوشیده از صبح را با کمی کیک خورد تا بتواند قرص مسکنی بخورد و بخوابد. معلوم بود که سر درد های عصبی اش برگشته اند. گفت دو سه ساعت دیگر بیدارش کنم تا به خاکسپاری برسیم و روی تخت دراز کشید.

تمام مدتِ مراسم ختم و خاکسپاری نسرین یک قطره اشک هم نریختم. هنوز در شوک بودم. باورم نمی شد. او کنار من جان داده بود... چند روز بعد، هاتف عامدانه بحث را پیش کشید تا با حرف زدن، مرا آرام کند. من که به بمب عمل نکرده ای می ماندم، خودم را در آغوشش انداختم و یک دل سیر گریه کردم، اما یک کلمه هم از آن شب حرف نزدم.

هنوز از شر اگرها و ای کاش ها خلاص نشده بودم که تردیدها سرم آوار شدند. آیا مازیار حق داشت بداند چرا این اتفاق افتاده؟ اصلا از کجا معلوم که دلیلش این بوده باشد؟ گفتنش به مازیار مشکلی را حل می کرد؟ چیزی به جز عذاب وجدان به زندگی اش اضافه می شد؟ تغییری در او به وجود می آورد؟ در تربیت بچه هایش چه طور؟ کوچک ترین کمکی به این که مائده و صدرا در آینده، خودشان را زندگی کنند می کرد؟ من باید با او حرف می زدم یا نه؟هیچ چیز به اندازه تردید و سرگردانی آدم را از درون نابود نمی کند.

زمان می گذشت و افکارم فراتر می رفتند.حالا به نسرین های دیگر هم، فکر می کردم. به آن هایی که برای زندگی کردنِ خودشان، با خودشان و زندگی درجنگند. آنها که به پیدا کردن راه حلی امیدوارند و شاید هنوز بتوان برایشان کاری کرد.


کمد لباس، اتو، کتاب ها، جارو برقی، میز مطالعه و گلدان هایم یکی پس از دیگری از اتاق خارج شدند. کم کم اتاق به یک مسافرخانه بدون ستاره تبدیل شد که جز فرش هیچ نداشت. در آن هم معمولا بسته بود.

هاتف که انتظار داشت چهار پنج ماه زمان کافی ای برای کنار آمدن من با آن اتفاق باشد، کم کم ناامید شد و بالاخره پذیرفت که در همین هفته سری به بنگاه سر خیابان بزنیم و خانه را بسپاریم برای فروش.

خانه عوض شد اما من دیگر آن آدم سابق نشدم...

داستان کوتاهمهمان ناخواندهسن ازدواجخودشناسی
۲
۰
Z_SHOJAEI97
Z_SHOJAEI97
داستان‌ها و مقالات مرا می‌توانید در سایتم بخوانید: zahrashojaei.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید