سالهای زیادی است که درگیر بازگشت به خویشتن هستم، از نظر روحی هنوز هم بسیار به هم ریخته ام، بسیار فکر کردم، بسیار تحلیل کردم و بسیار خواندم و بسیار نوشتم، تا اینکه تنها به یک واقعیت بسیار مهم پی بردم، صدایی که بیش از بیست سال است در سرم میپیچد، زود باش، دیر شد، سریعتر، عجله کن.
خیلی دیر فهمیدم اما وقتی فهمیدم که یک روز وضعیت روحی ام به مویی بند بود، فهمیدم که خرد خرد و ریز ریز و یواش یواش و روز به روز تکرار این عبارات چگونه روانم را سایید و مغزم را تحت فشار قرار داد. شنیدن هر روزه و هر روزه عبارات مشابه و شستشوی مغز با این عبارات منفی، همچون خوره ای روحم را تحلیل برده است.
روزی این را فهمیدم که تنها به مویی بند بودم، فقط یک بار دیگر یک نفر گفت و دیگر در هم شکستم، ترکها عمیق شده بودند و با یک تلنگر ظریف و ریز، فروپاشی اتفاق افتاد، صورتم ریخت، چشمانم باز نمیشد و حرف زدن و راه رفتن برایم سخت شده بود.
تا آن روز نمیدانستم فرو ریختن یعنی چه، از فشار زیاد و تحمل و تحمل و سکوت و سکوت و در خود ریختن و در خود ریختن، آری این استعاره است از ریختن اعصاب صورتم، اما آری از این فشارها، آدمی ذوب میشود، چرا که حرارت در خود فرو ریختنش ذره ذره ذره بالا میرود و در نهایت به تنش تسلیم میرسد، آدم ذوب میشود و روان میشود و میریزد، آدم تسلیم دنیا میشود.
آن روز نه گریه کردم، نه اعتراض، نه حرفی زدم، نه شکایتی، فقط به خودم گفتم بس است، مراقب خودت باش، یک ماه میگذرد و من همچنان سرم درد میکند، همچنان ابرویم میپرد و پلکم سنگین میشود، اما فقط به خودم یک جمله گفتم، مراقب خودت باش
از آن روز فقط یک چیز را فهمیدم، مراقب نیاز به زمان گذاشتن دارد، نیاز به ساکن شدن دارد، نیاز به سکونت، تعلق و یک جا نشستن دارد، آدمی که مراقب است، آدمی که در حال مراقبه و خویشتن داری به معنای نگه داشتن هوای خویشتن است، نه راه میرود، نه پلک میزند و نه حرف میزند، او ساکن میشود و سکنی گزیدن برای او معنای آرامش است.
دوست دارم به همه دهان هایی که بمن میگفتند و میگویند زود باش بگویم، من زمان میخواهم، برای استراحت، برای سکوت، برای سکون، برای یک جا نشستن و هیچ کاری نکردن، برای مراقبه، برای مراقبت از خودم و بازگشتن به خودم، زمان میخواهم، عجله ای نیست، من عجله ای ندارم، من از بیست سالگی ام، بیست و چند سال است که دویده ام، من به خیلی چیزها رسیده ام، خسته ام، نفسی میخواهم، اگر عجله دارید خودتان زودتر بروید، من نفس ندارم، باید کمی بیاسایم، بگذارید با سرعت خودم زندگی کنم ...