ویرگول
ورودثبت نام
زینب کریمی
زینب کریمی
زینب کریمی
زینب کریمی
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

قرص ماشین

پدرم خدابیامرز کل سال با خاور، از تهران به شاهرود بار می‌برد و می‌آورد. هر نوروز و هر تابستان ما را هم به سفر شاهرود می‌برد. دل توی دلمان نبود که با خاور سفر کنیم. پدر، ما را که ریز و درشت بودیم طوری مهندسی‌شده جلوی خاور می‌چید که انگار اتاق خاور را برای ما ساخته‌اند. پشت خاور پر از بار بود و جلو پر از بچه. توی خاور ما از همه بالاتر بودیم و انگار جاده مال ما بود.

همیشه پیش خودم  فکر می‌کردم کوه‌های بنفش و قهوه‌ای سمنان ما را تماشا می‌کنند و از دیدنمان ذوق می‌کنند. حتی بعضی وقت‌ها خیال می‌کردم همه‌شان ما را بدرقه می‌کنند تا برویم و برسیم. چند ساعت بعد طوری به جاده کفی کویر زل می‌زدم که هیپنوتیزم می‌شدم و خوابم می‌برد و چشم که باز می‌کردم رسیده بودیم.

این بار هم نوروز بود و ما با خاور راهی شاهرود شده‌ بودیم. امسال اما سفر متفاوتی داشتیم. به یک عروسی در گنبدکاووس دعوت بودیم. پدر درگیر بار و جاده بود و قرار بود با اقوام مادر راهی عروسی شویم.

مادرم برای عروسی برایم پیراهنی با دامن چین‌دار دو طبقه دوخته‌ بود. چین‌هایی که یکی در میان سفید و آبی آسمانی بود. دستبند هفت رنگی که آن سال‌ها مد شده بود هم خریده بودم و کنار گذاشته ‌بودم تا روز عروسی دستم کنم.

چند روز در شاهرود بودیم تا بالاخره روز عروسی رسید. آن موقع‌ها کسی از فامیل ماشین نداشت یا اگر هم داشت آنقدر عیالوار بود که جا به دیگران نمی‌رسید. من اولین بار بود به گنبد می‌رفتم و ذوقم چند برابر بود.  قرار بود صبح با دایی و خانواده‌اش راهی گنبد شویم. دایی در گنبد زندگی می‌کرد و بلد راه بود. گفت می‌رویم ایستگاه گرگان و از آنجا سوار مینی‌بوس‌های گنبد ‌می‌شویم و 2 ساعته می‌رسیم و وقت استراحت هم داریم.

صبحانه خوردیم و حاضر شدیم و رفتیم ایستگاه گرگان. اما خبری از مینی‌بوس نبود. دیر رسیده بودیم و مینی‌بوس‌ها هم به خاطر تعطیلات کم بود.

مسئول ایستگاه پیشنهاد داد با تاکسی برویم اما این پیشنهاد آنقدر گران بود که درجا رد شد.

ما و بچه‌های دایی، قد و نیم قد، همه لباس‌ نو عید پوشیده، چنان توی ذوقمان خورد که لبخند روی صورتمان ماسید و چند دقیقه بعد با ساک و چمدان‌هایی که از خودمان بزرگتر بود یک گوشه‌‌ ایستگاه ولو شده بودیم.

 دایی رفت و گفت همانجا بمانیم تا برگردد.

کسل و کلافه شده‌ بودم. آنقدر که بی‌خیال کثیف‌شدن لباس‌های نو، رفتم و نشستم روی سکوی سیمانی کنار دیوار و حسرت ماشین داشتن را خوردم.

یکی دو ساعت بعد دایی برگشت. مینی‌بوس «حاج‌حسن سرکار» را هماهنگ کرده ‌بود که ما و باقی فامیل که قرار بود بعد از ظهر راهی شوند را به گنبد برساند. بدتر از این نمی‌شد این یعنی همگی باید لخ‌لخ‌ برمی‌گشتیم خانه و بعد از ظهر راهی می‌‎شدیم. با لب و لوچه‌های آویزان و غرزنان برگشتیم خانه.

ماست‌جوشِ ناهار را که خوردیم دوباره حاضر شدیم. قرار بود حاج‌حسن بیاید دنبال‌مان. من زودتر از همه حاضر شدم و قبل از اینکه حاج حسن برسد رفتم دم در. چند دقیقه بعد از ته کوچه صدای قان‌قان مینی‌بوس به گوشم رسید. مینی‌بوس سفید نارنجی تر و تمیزی بود. جلوی مینی‌بوس همان شکلکی را چسبانده بودند که روی خاور ما بود. بعدا برادرم گفت این آرم بنز است.

مینی‌بوس جلوی در خانه ترمز زد. خودش بود؛ مینی‌بوس حاج‌حسن سرکار که قرار بود ما را به عروسی برساند. حاج حسن لبخند داشت و مهربان به نظر می‌رسید. کلاه نمدی مشکی روی سرش بود و مثل پدرم با مهارت و چالاکی فرمان بزرگ مینی‌بوس را می‌چرخاند. همگی سوار شدیم. باقی مسافرها را سر راه سوار کرده بود. من روی صندلی پشت حاج حسن نشستم و مرضیه یکی از دخترهای فامیل که هم‌سن خودم بود آمد و کنارم نشست. من اما یک چشمم به پنجره پر از لک کنارم بود و چشم دیگرم به پوست پس کله‌ کچل حاج حسن که از زیر کلاه چین خورده و روی هم افتاده بود.

مینی‌بوس خیلی زود افتاد توی جاده. من محو تماشای جاده بودم. جلوتر جاده که نبود جنگل بود. اصلا داشتیم از توی جنگل می‌گذشتیم. پیچ و خم درخت‌های مه‌زده جاده به چشمم آنقدر زیبا می‌آمد که ذوق تمام وجودم را گرفته بود. اولین بار بود که چنین جاده‌ای را می‌دیدم. مثل مگس چسبیده بودم به شیشه و از دیدن این همه زیبایی به وجد آمده بودم.

در همین حال و احوالات بودم که ‌شنیدم سرنشین‌ها از هم می‌پرسند:« قرص ماشین نداری؟» من رو کردم به مرضیه و پرسیدم: «قرص ماشین چیه؟» دیدم مرضیه رنگ به رخسار ندارد و دو دستی شکمش را گرفته و اصلا نمی‌شنود که من چه می‌گویم. می‌شنیدم که می‌گفتند کیسه پلاستیک دستتان بگیرید. کیسه نایلونی از ته مینی‌بوس به سمت ما دست به دست می‌شد و هنوز به ما نرسیده بود که مادرم گفت: « اینجا جاده پر پیچ و خمه، بچه‌ها باید قرص ماشین بخورن که بالا نیارن. تو حالت بد نشده؟» من که هاج و واج مادرم را نگاه می‌کردم تا آمدم بگویم که نه حالم بد نیست، خیلی هم خوبم، مرضیه عق‌زد و روی من بالا آورد...

تمام درخت‌های سبز جاده مقابل چشم‌هایم سیاه شد... جاده زیبایی که تا چند لحظه پیش انگار در آن می‌دویدم برهوت شد... لباس‌های نو عیدم توی ذهنم پاره پاره شد... همه چیز صحنه‌آهسته شده بود و صداها ناواضح و کُند و هوادار. بوی ترشیده استفراغ مرضیه حالم را بدتر کرده‌بود.

خشکم زده‌بود و نفهمیدم که چطور مادرم همه چیز را جمع و جور کرد و در یک چشم بر هم زدن لباس‌هایم را عوض کرد و من مثل مالباخته‌های بهت‌زده، باقی راه را به صندلی بنز سفیدنارنجی حاج‌حسن سرکار تکیه داده‌بودم. حالا دیگر  فهمیده‌بودم قرص ماشین یعنی چی.

به گنبد رسیدیم، عروسی هم رفتیم. خوش هم شاید گذشت. عروسی را اصلا یادم نیست ولی خاطره راهش همیشه یادم هست.

دنده عقب با اتو ابزار

دنده عقب با اتو ابزارجادهشاهرودمینی بوسبنز
۱۱
۰
زینب کریمی
زینب کریمی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید