(چیزی که هرگز به خانه نرسید )

صدای سرد صبح در قطعات فلزی اتوبوس پیچید. پیرمرد روی صندلی همیشگیاش نشست. دستش را در جیب کاپشن کهنه اش فرو برد و عکس قدیمی پسرش را لمس کرد .
انگشتانش دور بستهبندی پلاستیکی شکلات گره خورد. لبههای تیز کاغذ شکلات، در پوست دستش فرو رفت. لبخند ریزی گوشهی لبش نشست.
اتوبوس تکان خورد. مرد لحظهای دستش را از جیب بیرون کشید، اما دوباره آن را با فشار در جیبش پنهان کرد؛ انگار داشت از چیزی محافظت میکرد.
اتوبوس ایستاد. همهمه اوج گرفت. مسافران برای نشستن هجوم آوردند. زنی با عجله کنارش نشست. پیرمرد نگاهش کرد. لبخندش محو شد. دستهای پهن و زمختش با لرزشی خفیف، شکلات را در جیب فشردند. اتوبوس راه افتاد. هر بار که اتوبوس تکان میخورد، آرنج زن به بازوی او میخورد. پیرمرد شانههایش را جمع کرد و خودش را به شیشهی سرد پنجره چسباند.
ایستگاه آخر رسید.
پیرمرد برخاست. مشتش را باز کرد. شکلات آبشده در کف دستش خطوطی تیره انداخته بود. آن را روی صندلی خالی گذاشت. چند لحظه خیره ماند.
بعد، عکس قدیمی پسر را از جیب بیرون آورد. لبههایش تا خورده بود. آن را آرام کنار شکلات له شده روی صندلی گذاشت.
دستش لحظهای روی صندلی ماند.
در اتوبوس با صدایی کوتاه بسته شد. پیرمرد پیاده شد. وقتی اتوبوس دوباره حرکت کرد، شکلات لهشده آرام روی عکس پسر سر خورد.
🌑
به نظر شما آیا رها کردن چیزهایی که دوست داریم همیشه دردناکه ؟ یا گاهی برای نفس کشیدن لازمه ؟
اگه دوست داری تو کامنت ها واسم بنویس 🌱💚