سایه·۱ روز پیشتعظیم در مترواین داستان بخشی از تمرین من برای مشاهده واقعیت است صابر کنار پنجره ایستاد و انگشتانش دور میلهی واگن حلقه زدند. صدای برخورد قطعات فلزی با…
سایه·۸ روز پیشآخرین ایستگاه(چیزی که هرگز به خانه نرسید )صدای سرد صبح در قطعات فلزی اتوبوس پیچید. پیرمرد روی صندلی همیشگیاش نشست. دستش را در جیب کاپشن کهنه اش فرو برد…
سایه·۱۶ روز پیشآسانسورزن با کیسهخرید وارد آسانسور شد و دکمه را فشرد. در همان لحظه همسایهی طبقهی هفتم، بیصدا خودش را لای در جا داد. سلام کوتاهی رد و بدل شد و…
سایه·۱ سال پیشگاهی ما عاشق نمیشیم، فقط از تنهایی میترسیم...> «مهسا» هیچوقت از "سامان" خوشش نمیاومد.نه اهل کتاب بود، نه اهل گفتوگو.ولی مهسا توی سیسالگی، بعد از چند سال تجربه تنهایی،وقتی سامان به…
سایه·۱ سال پیشهیچکس یادمون نداد رابطه یعنی چی❗هیچوقت واقعاً کسی یادمون نداد که رابطه یعنی چی.نه تو مدرسه، نه تو خانواده، نه تو جامعه.😏فقط یاد گرفتیم که رابطه باید باشه، چون همه دارن.ا…