
قبل از خواب، فنجان قهوهام را به آشپزخانه بردم.
آب روی شیشه فنجان میلغزید و کفهای سفید آرام پایین میآمدند. زیر انگشتانم صدای ظریف شیشه شنیده میشد و سیاهی قهوه کمکم جایش را به درخشندگی شفاف آب میداد.
در همان چرخش آرام دستهایم دور لیوان، ذهنم هم لحظهای مکث کرد. با هر دوری که لیوان زیر آب میچرخید، چیزی درون من آرامتر میشد؛ تا جایی که آخرین ذره قهوه هم محو شد.
پائولو کوئیلو در «کیمیاگر» مینویسد:
«چیزهای ساده، شگفتانگیزترین چیزهای زندگی هستند و فقط فرزانگان از آنها سر در میآورند.»
آنکه زبان روح را میفهمد، لازم نیست جهان را فتح کند. گاهی کافی است در سکوت اتاقش بایستد و یک لیوان را بشوید. من نشانههای خودشناسی را در کارهای بسیار معمولی پیدا کردم؛ در شستن ظرفهای شام یا مرتب کردن کشوی میزم.
گاهی وقتی ظرفی را با بیحوصلگی میشویم، میفهمم بخشی از وجودم عجله دارد از زندگی عبور کند. گاهی وقتی کاری کوچک را وسواسگونه تکرار میکنم، رد ترسی پنهان را در خودم میبینم. و گاهی در همان حرکت ساده دستها زیر جریان آب، آرامشی کوتاه اما واقعی را لمس میکنم.
در آن لحظه میفهمم کارهای ساده فقط کار نیستند؛ آنها آینهاند.
آینهای که آشفتگی یا آرامش درون ما را بیهیچ پنهانکاری نشان میدهد. شاید خودشناسی از جایی شروع میشود که در حین انجام سادهترین کارهای زندگی از خود بپرسیم:
در این لحظه درون من چه میگذرد؟
آیا بیتابم؟
آیا از این لحظه فرار میکنم؟
یا با آرامش و مهربانی دستهایم را حرکت میدهم؟
شاید روح انسان نه در رویاهای دور، بلکه در همین لحظههای ساده و نزدیک زندگی میکند.
حالا یک سؤال برای تو:
کدام کار ساده و تکراری در زندگیات، بیآنکه بدانی، به آیینی شخصی تبدیل شده که تو را دوباره به خودت بازمیگرداند؟