
تو دنیایی که نمیدونی یه ثانیه بعدت چی میشه غمگین بودن دردناک تره!
گریه کردن و زانوی غم بغل گرفتن دردناک تره!
اون آخرین ثانیه ها برای غمگین بودن زیادی حیف نیست؟
حیف نیست تو لحظه های آخر شاد نباشیم یا حداقل یه خیال راحت نداشته باشیم؟
به نظرم زندگی برای نگه داشتن طولانی غم توی خودمون خیلی کوتاهه...
شاید بهتر باشه وقتی از این خواب عمیق بیدار شدیم طوری خاطرات این زندگی به یادمون بیاریم که دلمون براش عمیقا تنگ بشه و تازه همونجا برای از دست دادنش گریه کنیم!
گاهی فکر میکنم شاید نتونم آخرین قسمت سریال مورد علاقم رو ببینم، شاید نتونم آهنگی که خیلی منتظر منتشر شدنش بودم رو گوش کنم یا اینکه شاید نتونم سرمای زمستونی که همیشه عاشقش بودم رو دوباره تجربه کنم و همین فکرِ " شاید نتونستن ها " باعث میشه هر شب قبل از خواب، سپاسگزار باشم که امروز هم فرصت زندگی داشتم.
اینکه هنوز میتونم با وجود تمام اتفاقاتی که در طول روز تجربه میکنم طلوع خورشید رو ببینم عمیقا قابل ستایشه...
نفس کشیدن، شنیدن تپش قلبمون، شنیدن صدای اطرافیانمون، توانایی دیدن، راه رفتن، حس کردن بوی کیک تازه پخته شده...
اینا همیشه و هر لحظه، شگفت انگیزن...
پس حتی اگه خیلی غمگین و خسته باشیم میتونیم با فکر کردن به همین شگفتی های کوچیک دوباره لبخند بزنیم و کولهی سنگین غم رو زمین بذاریم.